|
|
| |
|
امروز بعدازظهر خوابيده بودم خواب ديدم : آسمون پر از كبوتر بود كبوترها در صفهاي طولاني دسته دسته پرواز ميكردن . كبوترها به حدي زياد بودن كه آسمون ديده نميشد . بيدار شدم ياد يه خاطره قديمي افتادم :
بچه كه بودم (حدودا ۵ ساله ) با خواهرم كه سه سال از من بزرگتره غروبها رو پشت بام يه لگن (تشت )مسي داشتيم اونو برعکس ميذاشتیم و روش دراز ميكشيديم و آسمونو نگاه ميكرديم و شاديمون وقتي به اوج ميرسيد كه كبوترهاي همسايه هاي كفتر بازمون تو آسمون ميپريدن . نميدونين تو آسمون صاف و آبي ديدن كبوترهاي سفيد كه اوج ميگرفتن چه لذتي داشت ...
|
||
|
+
نوشته شده در سی ام تیر 1384ساعت 23:42 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
اصلا يادم نمياد چند بار رفتن عزيزانم را تجربه كردم و چند بار اين شعر را با رفتن عزيزانم خوندم و من هم همصدا با اخوان ثالث گفتم: نفرين به سفر كه هر چه كرد او كرد ........ ما چون دو دريچه روبروي هم آگاه ز هر بگو مگوي هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آينده عمر آينه بهشت . اما. آه... بيش از شب و روز تير و دي كوتاه اكنون دل من شكسته و خسته ست زيرا يكي از دريچه ها بسته ست نه مهر فسون نه ماه جادو كرد نفرين به سفر كه هر چه كرد او كرد "اخوان ثالث "
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1384ساعت 16:2 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1384ساعت 13:29 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
هر بار كه به شهرستان محل تولدم ميرم بي اختيار ياد عنوان كتاب آقاي ابراهيمي ميفتم " بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم "
يه سفر كوچك و دوباره زنده شدن تموم خاطرات ...غمها و شاديها ( شادي ... نميدونم !) و ...
" روزگار است اينكه گه عزت دهد گه خوار دارد /
چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد "
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1384ساعت 12:9 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در بیست و یکم تیر 1384ساعت 19:1 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در بیستم تیر 1384ساعت 17:20 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
امروز بعد از خواندن مطلبي از آقاي ابراهيم نبوي به ياد قصه اي از برتولت برشت افتادم : هنگامي كه گاليله اعلام كرد كه زمين گرد است از طرف ماموران تفتيش عقايد قرون وسطي (انكيزاسيون ) دستگير و مورد شكنجه قرار گرفت . گاليله كه تحمل شكنجه را نداشت مجبور به رد عقيده اش شد و اعلام كرد زمين گرد نيست . بعد از آزادي يكي از شاگردانش از گاليله دلخور بود كه چرا عقيده اي را كه در صحت آن ترديدي نداشته رد كرده است . گاليله اعلام كرد در هر صورت كره زمين گرد است و رد يا قبول اين عقيده در اصل قضيه تغييري ايجاد نميكند . شاگرد كه شور جواني در سرش بود عصباني شد و گفت كه تكليف مردمي كه شما را قهرمان ميدانند چيست . گاليله جواب داد ":بيچاره ملتي كه به قهرمان احتياج دارند . " |
||
|
+
نوشته شده در بیستم تیر 1384ساعت 15:47 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
خسته م خيلي خسته ....
يه استراحت طولاني ميخوام ولي كجا و چه جوري خودم هم نميدونم .كمي قاطي كردم ...
نه حوصله خونه را دارم نه محل كار .. .عصبي و زود رنج شدم .
|
||
|
+
نوشته شده در بیستم تیر 1384ساعت 12:37 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
هر روز خبر جديدي از وخامت حال اكبر گنجي مي شنويم . تموم بيانيه ها و درخواستهاي داخلي و بين المللي گروهها و تشكل ها بدون جواب مونده . و اين در حالي است كه ادامه اعتصاب غذاي گنجي خطرناك است . گنجي در آستانه مرگ قرار گرفته فقط به جرم فكر كردن و دگر انديشي!!!
در مملكت گل و بلبل ما چه اتفاقاتي ميفته.......... " وما همچنان دوره ميكنيم روز را و شب را " |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم تیر 1384ساعت 17:33 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
......
"به پندار داناي مغرب زمين پديد آور پند نو داروين زمانه ز ميمون دمي كم نمود سپس ناسزا نامش آدمي نمود اگر آدميت به اين بي دمي است دمي كو كه من عارم از آدمي است " ..... از " ميرزاده عشقي " يه عمر با عزيزانت هستي و فكر ميكني ميشناسيشون ولي در يك موقعيت چهره اي كاملا متفاوت مي بيني .و... "زندگي شايد همين باشد يك فريب كوچك از دست گرامي تر عزيزانت من كه باور كرده ام . بايد همين باشد ..." از "م. اميد(اخوان ثالث) " |
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم تیر 1384ساعت 20:59 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
روزگار و هر چه در وي ست بس ناپايدار است
اي شب هجران تو گمانم برون از روزگاري
|
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم تیر 1384ساعت 0:1 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
امشب بر سر شوري دارم ...
ياد دوران كودكي و نوجواني ... غروبهاي تابستون تو حياط كنار باغچه . زير درخت اقاقي و كنار گل ياس و بوته گل محمدي و حوض كوچك لوزي شكل كه با فواره بلندش به دنياي آرزوهاي كوچك پر ميكشيدم و صداي قل قل سماور و قليون ...و ............. باز امشب در اوج آسمونهام ....
|
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم تیر 1384ساعت 21:31 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در سیزدهم تیر 1384ساعت 21:19 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر .............. بگذرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم تیر 1384ساعت 15:27 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
واي بازم ............ خسته شدم ! تا كي منتظر بمونم ..........
بدجوري تو كارام موندم . نه راه پيش دارم نه راه پس ...اينم از شنبه اي كه منتظرش بودم ... فكر ميكنم بدترين شرايط بلاتكليفيه . واي.... دوست دارم جيغ بزنم . گريه كنم و ...
|
||
|
+
نوشته شده در یازدهم تیر 1384ساعت 14:15 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
هر چه را كه ساختم عاقبت شكست شكست شكست من هميشه باختم باختم باختم ..................................... .................................... ................................... هر كه آمد بار خود را بست و رفت ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب زان چه حاصل جز دروغ و جز فريب زين چه حاصل جز فريب و جز فريب ؟ م . اميد |
||
|
+
نوشته شده در هفتم تیر 1384ساعت 19:25 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
سلام
توي بد بلاتكليفي افتادم . فعلا فقط ساكت نشستم و نگاه ميكنم . از بس تحليل كردم ، فكر كردم و نتيجه گيري كردم خسته شدم . باز هم منتظر ميمونم .
مثل اينكه نميشه به هيچي اميد بست . 42 ساله هر روز منتظر روز بهتري هستم ولي افسوس ........ نميخوام نق بزنم ، نميخوام ناشكري كنم . بازم منتظر ميمونم و فعلا فقط اميدم به شنبه است . كاش حداقل شنبه در زندگي خصوصيم تحولي ايجاد بشه .... |
||
|
+
نوشته شده در ششم تیر 1384ساعت 11:51 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
اين شنبه تكليف مملكت روشن شد . و حالا منتظر شنبه آينده هستم كه تكليف من روشن بشه . از شدت دلهره و نگراني كلافه شده ام . كاش اين يكهفته زودتر بگذره ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارم تیر 1384ساعت 15:1 توسط نرگس
|
|
||