|
|
| |
|
|
||
|
+
نوشته شده در سی ام مرداد 1384ساعت 21:7 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
اين هم براي تغيير ذائقه . عكس را از كلك خيال انگيز گرفته ام .
|
||
|
+
نوشته شده در سی ام مرداد 1384ساعت 0:2 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
سينما ركس
۲۸ مرداد سالگرد فاجه آتش سوزي سينما ركس آبادان بود .يادمه در سال ۵۷ وقتي خبر آتش سوزي سينما را شنيديم بهت زده شديم . نميتونستم درك كنم كه چطور امكان داره دستي اونجا را به آتش كشانده باشه ... هيچوقت صحنه سينما با صندليهاي سوخته همراه با گريه هاي دلخراش مردم داغدیده را فراموش نميكنم .صحنه اي كه بارها و بارها از تلويزيون به قصد بهره برداري سياسي پخش شد ... اون خبر و فاجعه سر آغازي بود براي فاجعه هاي بعدي .... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1384ساعت 23:58 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
خود نه از امید رستم نی زغم وین میان خوش دست و پائی می زنم ... " شاملو " |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 22:43 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
دل از من برد و روي از من نهان كرد خدا را با كه اين بازي توان كرد
شب تنهائيم در قصد جان بود خيالش لطفهاي بيكران كرد برآ چون لاله خونين دل نباشم كه با ما نرگس او سر گران كرد كرا گويم كه با اين درد جانسوز طبيبم قصد جان ناتوان كرد بدانسان سوخت چون شمعم كه بر من صراحي گريه و بربط فغان كرد صبا گر چاره داري وقت وقتست كه درد اشتياقم قصد جان كرد ميان مهربانان كي توان گفت كه يار ما چنين گفت و چنان كرد عدو با جان حافظ آن نكردي كه تير چشم آن ابرو كمان كرد
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 22:35 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
فریادی و دیگر هیچ. چرا که امید آنچنان توانا نیست که پا بر سر یأس بتواند نهاد. بر بستر سبزه ها خفته ايم با يقين سنگ بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم و با اميدي بي شكست از بستر سبزه ها با عشقي به يقين سنگ بر خاسته ايم
اما يأس آنچنان تواناست كه بسترها و سنگ ، زمزمه ئي بيش نيست.
فريادي وديگر هيچ! "شاملو "
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم مرداد 1384ساعت 23:11 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
متاسفانه در کشور ما هر اتفاق ساده ای تبدیل به یک فاجعه میشه ! از باران که همه جا بعنوان یه نعمت شناخته میشه و اینجا معنیش سیل و کشته و خرابی است .تا برف و مشکلات قطع برق و گاز و بستن جاده های روستائی ..و عید که وقت مسافرته تنها اخبار وحشتناک تصادفهای جاده ای را میشنویم و....
امروز صبح از یه پمپ بنزین در خیابون ۱۷ شهریور بنزین سرریز میشه و میریزه تو جوی خیابون و با آب پایین میره و ظاهرا بعلت انداختن یه سیگار روشن در جوی خیلی راحت حدود ۶۸ دستگاه اتومبیل که پارک شده بودن در آتش میسوزه ! و در اکثر موارد این ماشین تنها وسیله درآمدی یه خونواده بوده . یک لحظه خودتونو جای اون خونواده بذارید که صبح جمعه با آتش گرفتن ماشینشون بیدار شدن ... امیدوارم کسی باشه که خسارت مردمو جبران کند .
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1384ساعت 22:10 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
امشب کتاب " شما که غریبه نیستید " از " آقای هوشنگ مرادی کرمانی " را خوندم . فوق العاده بود . مدتها بود که کتابی در این سبک نخونده بودم . یاد کتاب " آبشوران --علی اشرف درویشیان " افتادم .و یاد دوره ای که اون کتاب را برای اولین بار با خواهرم خوندم سال ۵۶-۵۷ .
نمیدونم جوانها از این کتابها خوششون میاد یا نه ولی مطمئنم اکثر همسنهای من حتما خوششون میاد . نام کتاب : شما که غریبه نیستید نویسنده : آقای هوشنگ مرادی کرمانی ناشر : نشر معین |
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1384ساعت 3:0 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
"خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست. من شکوفائی گلهای امیدم را در رویاها میبینم و ندائی که به من میگوید : گر چه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است " " حمید مصدق " بعد از مدتها حسابی خوابیدم . در مدت ۲۴ ساعت حدود ۱۹ ساعت خوابیدم !!!! کلی مزه داد . مخصوصا که امروز کار را هم تعطیل کردم . " عمری که چنین غم به برابر دارد آن به که به خواب یا به مستی گذرد . " |
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم مرداد 1384ساعت 22:59 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" گوش كن وزش ظلمت را مي شنوي ؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد ماه سرخ است و مشوش و بر اين بام كه هر لحظه - در او بيم فرو ريختن است ابرها ،همچون انبوه عزاداران لحظه باريدن را گوئي منتظرند لحظه اي و پس از آن ، هيچ پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد و زمين دارد باز مي ماند از چرخش پشت اين پنجره يك نامعلوم نگران من و توست "فروغ فرخزاد " |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم مرداد 1384ساعت 15:49 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
هر چند شب با تمام توش و توان و صلابتش بر سرزمين تب زده آويخت ديدم سيماب صبحگاهي از سربلندترين كوهها فرو مي ريخت گفتم : اميد من ! برخيز و خواب را ... برخيز و باز روشني آفتاب را ...
|
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم مرداد 1384ساعت 21:8 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1384ساعت 17:12 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" به کجا چنین شتابان ؟" گون از نسیم پرسید "دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟" " همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ! به کجا چنین شتابان ؟" "به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم !" "سفرت بخیر اما تو ودوستی خدا را چو از این کویر وحشت بسلامتی گذشتی به شکوفه ها. ..به باران برسان سلام ما را ." " شفیعی کدکنی «م . سرشک » " |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1384ساعت 1:42 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
خیلی ها از دلتنگی های غروب جمعه میگن ولی برای من هر غروبی غم انگیزه . مخصوصا غروب پنج شنبه ها . شاید چون فرداش جمعه است .
از غروبا بدم میاد چون اومدن شب را خبر میده و شب هم یعنی ادامه تنهائی .. روزا میشه خودمو سرگرم کنم ولی شب دیگه کاری نیست فقط مرور کردن اتفاقات میمونه ... از غروبا بدم میاد مخصوصا غروبای پنج شنبه ....... |
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم مرداد 1384ساعت 19:41 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |||||
|
||||||
|
+
نوشته شده در سیزدهم مرداد 1384ساعت 17:9 توسط نرگس
|
|
||||||
|
|
| |
|
خوب به میمنت و مبارکی رئیس جمهور جدید شروع به کار کرد .روزهاي سياهي در انتظارمونه .... این نوشته خانم جمیله کدیور را بخوانید.
شب آبستن حادثه است .تا چه زايد سحر |
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم مرداد 1384ساعت 0:28 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در دوازدهم مرداد 1384ساعت 17:12 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
هر روز اخبار نگران کتتده !!!!!!! نگرانی - دلهره و ترس از آینده نامعلوم ...
|
||
|
+
نوشته شده در یازدهم مرداد 1384ساعت 23:7 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در دهم مرداد 1384ساعت 22:48 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
عكس بالا را از مسافري در كوير گرفتم . تصويري گويا از فقر و اختلاف طبقاتي ... نگاه بچه به آينده نامعلوم ... و نگاه حسرت بار مرد ... |
||
|
+
نوشته شده در نهم مرداد 1384ساعت 0:8 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
الان از بهشت زهرا اومدم . در هر ساعت و هر روز كه بهشت زهرا بري به شدت دلگيره ...هر بار ميرم اونجا كه كمي سبك بشم ولي بدتر و خرابتر از هميشه بر ميگردم .
"فرياد كه از عمر جهان هر نفسي رفت ديديم كز اين جمع پراكنده كسي رفت شادي مكن از زادن و شيون مكن از مرگ زينگونه بسي آمد و زينگونه بسي رفت آن طفل كه چون پير ازين قافله در ماند وان پير كه چون طفل به بانگ جرسي رفت از پيش و پس قافله عمر مينديش گه پيشروي پي شد و گه باز پسي رفت ما همچو خسي بر سر درياي وجوديم درياست چه سنجد كه بر اين موج خسي رفت رفتي و فراموش شدي از دل دنيا چون ناله مرغي كه زياد قفسي رفت رفتي و غم آمد به سر جاي تو اي داد بيدادگري آمد و فرياد رسي رفت اين عمر سبكسايه ما بسته به آهي است دودي ز سر شمع پريد و نفسي رفت " "ه . ا. سايه "
|
||
|
+
نوشته شده در هفتم مرداد 1384ساعت 9:28 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" از تهي سرشار ,جويبار لحظه ها جاريست ...
...... چون سبوي تشنه كاندر خواب بيند آب و اندر آب بيند سنگ دوستان و دشمنان را مي شناسم من زندگي را دوست ميدارم , مرگ را دشمن اما آه .. با كه بايد گفت اين كه من دوستي دارم كه ازو خواهم پيش دشمن التجا بردن ... ... جويبار لحظه ها جاريست ...." "اخوان ثالث " |
||
|
+
نوشته شده در چهارم مرداد 1384ساعت 14:35 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
"- روز يا شب ؟
- نه ای دوست غروبی ابدیست "
|
||
|
+
نوشته شده در سوم مرداد 1384ساعت 23:24 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
امشب بد جوري دلم گرفته .. فكر ميكنم بدترين درد تنهائيه . تا اونجائي كه يادمه اكثر اوقات تنها بودم و در اين يكساله تنهائي مطلق را حس كردم . جوان كه بودم اميد به آينده و آرزوهاي كوچك و بزرگ و خوش بيني هام باعث ميشد فكر كنم تنهائيهام يه روز تموم ميشه . ولي حالا ....
دلم براي اون عزيزي ميسوزه كه با دست خودش تموم زندگيشو خراب كرده و حالا تنها مونده . كاش ميشد بعضي وقتا به عقب برگشت و جبران كرد. كاش تموم پلهاي پشت سرشو خراب نميكرد . كاش .... كاش ميتونستم كاري كنم |
||
|
+
نوشته شده در دوم مرداد 1384ساعت 23:40 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
سلام
چند روزه كتابي به نام " در كوچه و خيابان " نوشته "آقاي دكتر منظرپور" را ميخونم . كتاب جالبي است در مورد افراد گمنام تهران قديم . خاطراتي از نويسنده كه يا مستقيم ديده و يا از افراد مطلع شنيده است .امروز براي خريدي به چهارراه مولوي رفتم . با وجود گرما و ترافيك شديد خيلي برام جالب و ديدني بود چون از خيابونهاي قديمي و اصيل رد ميشدم و برام ياد آور افرادي بود كه در كتاب معرفي شده بودند. در معرفي كتاب گفته شده است كه : "يك تك نگاري اجتماعي است كه نويسنده از لابه لاي وقايع يا مشاهدات مستقيم خود به ذكر ماجراي تاريخ سازان واقعي تهران قديم يعني مردم عادي و بازگوئي بد و خوب آنها پرداخته است...." خوندن اين كتاب را به كسانيكه به تاريخ و خاطرات علاقه دارند توصيه ميكنم . نام كتاب : در كوچه و خيابان نوشته : آقاي دكتر عباس منظرپور ناشر : سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي
|
||
|
+
نوشته شده در یکم مرداد 1384ساعت 0:53 توسط نرگس
|
|
||