|
|
| |
|
" بشكست اگر دل ما ، به فداي چشم ساقي سر خم مي سلامت ، شكند اگر سبوئي "
|
||
|
+
نوشته شده در دوم آذر 1384ساعت 20:14 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| ||
|
خبر كوتاه است و بدون شرح ! تولد : مهر ماه ۱۳۱۰ درگذشت : ۲۹ آبان ۱۳۸۴ درگذشت شاعر خوب دشتستاني به دوستدارانش تسليت باد .
" بيدار خواب و خاموي آهوي بي خيال خراماني در جلگه هاي خرم آبم امشب *** آب از سرم گذشته است اما هراس مرگم نيست من ماهيم نيلوفري گريزان بر آبم تصوير ناشكيب درختي در آبهاي خوابم امشب *** من -در كوچه باغ خاطره اي دور - فانوس چربسوزي در دست خوابگردي غمناكم شايد فانوس نيستم من من ، آفتابم امشب . *** بيرونم از مدار خود امشب هر جا دلم بخواهد ... از راه من كناره شو ، اي هوشيار ! امشب ، خرابم ، امشب ..." " منوچهر آتشي " |
|||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم آبان 1384ساعت 17:22 توسط نرگس
|
|
|||
|
|
| |
|
روز ، بی مهر رخت چون شب یلدا گذرد
توچه دانی که جدا از توچه بر ما گذرد؟ منم آن لاله خونین که جدا مانده ز باغ روزگارم همه با داغ ، به صحرا گذرد مکن از جام گران هیچ دریغ ای ساقی تا سبک بر من و دل ، غصه دنیا گذرد ما و سرمستی امروز و سر زلف نگار حیف ازین دم که در اندیشه فردا گذرد چون ترا نیست سر صحبت ما ، ای گل ناز ؟ تو چه دانی که چها بر دل شیدا گذرد ؟ مه تابنده من! چند جدا از تو "مهین " ؟ روزگارش به غم هجر تو تنها گذرد " مهیندخت معتمدی "
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1384ساعت 0:8 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
ابهت ، امنيت ، آرامش و زيبائي :
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم آبان 1384ساعت 23:27 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در بیستم آبان 1384ساعت 9:1 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
جمله هائی از رمان " جان شیفته " اثر "رومن رولان " انتخاب از :
http://sadsaltanhai.blogspot.com/2005/10/blog-post.html
ـ بهترین راه برای به دست آوردن آنچه در آرزوی آنیم این است که منتظر آن نباشیم. ـ مبارزه هرچند هم که امید پیروزی در آن نباشد ، باز خود امیدی است. ـ من در زندگی از هیچ چیز به اندازهی یکنواختی نمیترسم. ـ بیرون از عمل ، جز دروغ چیزی نیست. تنها عمل است که دروغ نمیگوید. مردم را ، آن جا و این جا ، باید در عملشان قضاوت کرد. ـ آنچه هست هست : پس زیباست . زیرا بودن ، خود زیباست ! |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم آبان 1384ساعت 21:47 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" هان ای شب بی ستاره ! فردائی نیست ؟
خورشید بلند عالم آرائی نیست ؟ جان داروی کشتگان این دشت غریب لبخند مبارک مسیحائی نیست ؟" "فریدون مشیری " |
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم آبان 1384ساعت 21:28 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
"نه! دیگر نه توان ماندن دارم و نه حوصله دلدادگی. اینجا آسمانش برایم رنگ نیستی دارد و زمینش بوی رفتن. روزی خواهم رفت، باور کن! شاید همین امروز و شاید فردا و یا فردایی دیگر، اما خواهم رفت. اینبار نه شعر می بافم و نه داستان؛ حرف می زنم. بغض دلی را می گویم که غریب مانده حتی با خود! آهای جماعت! کسی برای رفتنم خواهد آمد؟ کسی قرآن را برایم خواهد گرفت تا بوسه زنم بر قداستش و عبور کنم از زیر سایه اش؟ کسی پیاله ای آب بدرقه راهم خواهد کرد؟ کسی از سر مهر خواهد خندید و یا اشکی بر روی گونه ای خواهد غلتید؟ سرها همه به زیر افتاده اند و خطوط ناسوت زندگی را دنبال می کنند. می دانم، اینجا نه آسمان معنا دارد و نه زمین؛ رفتن؛ پریدن؛ دلسپردن. همه چیز روی این خطوط هجی می شوند و معنا. سر که بجنبانی، چیزی نخواهی یافت جز سیاهی و پوچی؛ عدم و بعد خطوطی که گم می کنی برای رفتن و آنوقت تنها تو می مانی هزاران هزار نگاه غوطه ور در عمق این نیستی؛ در قعر یک هبوط. آهای جماعت، من تنها مانده ام! کسی اینجا نیست؟ " از :ورونیکا |
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم آبان 1384ساعت 0:30 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" به دریا
- یا به مردابی - رسد هر رود . به ویران - یا به آبادی - رسد هر راه . سر هر رشته - آخر - می رسد جایی . بشارت با دل نومیدوار این است . " " محمد زهری " |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم آبان 1384ساعت 19:23 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" آسمان آبی
پیچ در پیچ ابرهای رهگذر هر لحظه یک شکل گاه با هم گاه تنها مثل آدمها با همه در هم شدن دل بریدن ها با همه با هم شدن ،بی هم شدن ها آسمان آبی ست زندگی جاری ست ! " " قدسی قاضی نور " |
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم آبان 1384ساعت 21:49 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" پرواز اعتماد را
با یکدیگر تجربه کنیم وگرنه می شکنیم بال های دوستی مان را . " "مارگوت بیکل -ترجمه شاملو و زرین بال " |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم آبان 1384ساعت 20:20 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
شبي از شبها
گذري بود مرا در باغ خوابي , كه تو در آن گل بودي . حيف اين باغ رهي داشت به دروازه بيداري . " محمد زهري " |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم آبان 1384ساعت 13:3 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" تو همان خورشیدی
که درین زردترین لحظه سال به زمین دل من می تابی ..." "عباس معروفی " |
||
|
+
نوشته شده در نهم آبان 1384ساعت 21:16 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
روزگارا قصد ایمانم مکنزانچه می گویم پشیمانم مکن
کبریای خوبی از خوبان مگیر فضل ِمحبوبی ز محبوبان مگیر
گم مکن از راه پیشاهنگ را دور دار از نام ِ مردان ننگ را
گر بدی گیرد جهان را سر بسر از دلم امیّد ِخوبی را مبر
چون ترازویم به سنجش آوری سنگِ سودم را منه در داوری
چونکه هنگام ِنثار آید مرا حبِّ ذاتم را مکن فرمانروا
گر دروغی بر من آرد کاستی کج مکن راه ِمرا از راستی
پای اگر فرسودم و جان کاستم آنچنان رفتم که خود می خواستم
هر چه گفتم جملگی از عشق خاست جز حدیثِ عشق گفتن دل نخواست
حشمتِ این عشق از فرزانگی ست عشق بی فرزانگی دیوانگی ست
دل چو با عشق و خرد همره شود دستِ نومیدی ازو کوته شود
گر درین راه ِطلب دستم تهی ست عشقِ من پیش ِخرد شرمنده نیست
روی اگر با خون دل آراستم رونق ِبازار او می خواستم
ره سپردم در نشیب و در فراز پای هشتم بر سر ِ آز و نیاز
سر به سودایی نیاوردم فرود گرچه دستِ آرزو کوته نبود
آن قدَر از خواهش ِدل سوختم تا چنین بی خواهشی آموختم
هر چه با من بود و از من بود نیست دست و دل تنگ است و آغوشم تهی ست
صبر ِتلخم گر بر و باری نداد هرگزم اندوه ِ نومیدی مباد
پاره پاره از تن ِخود می بُرم آبی از خون ِ دل ِخود می خورم
من درین بازی چه بردم ؟ باختم داشتم لعل ِ دلی ، انداختم
باختم، اما همین بُردِ من است بازیی زین دست در خوردِمن است
زندگانی چیست؟ پُر بالا و پست راست همچون سرگذشتِ یوسف است
از دو پیراهن بلا آمد پدید راحت از پیراهن سوم رسید
گر چنین خون می رود از گُرده ام دشنه ی دشنام دشمن خورده ام
سال ها شد تا برآمد نام ِ مرد سفله آنکو نام ِمردان زشت کرد
سروبالایی که می بالید راست روزگار ِکجروش خم کرد و کاست
وه چه سروی، با چه زیبی و فری سروی از نازک دلی نیلوفری
ای که چون خورشید بودی با شکوه در غروبِ تو چه غمناک است کوه
برگذشتی عمری از بالا و پست تا چنین پیرانه سر رفتی ز دست
خوشه خوشه گرد کردی، ای شگفت رهزنت ناگه سر ِخرمن گرفت
توبه کردی زانچه گفتی ای حکیم این حدیثی دردناک است از قدیم
توبه کردی گرچه می دانی یقین گفته و ناگفته می گردد زمین
تائبی گرزانکه جامی زد به سنگ توبه فرما را فزون تر باد ننگ
شبچراغی چون تو رشکِ آفتاب چون شکستندت چنین خوار و خراب؟
چون تویی دیگر کجا آید به دست بشکند دستی که این گوهر شکست
کاشکی خود مرده بودی پیش ازین تا نمی مردی چنین ای نازنین
شوم بختی بین خدایا این منم کآرزوی مرگِ یاران می کنم
آنکه از جان دوست تر می دارمش با زبان ِتلخ می آزارمش
گر چه او خود زین ستم دلخون تر است رنج ِ او از رنج ِمن افزون تر است
آتشی مُرد و سرا پُر دود شد ما زیان دیدیم و او نابود شد
آتشی خاموش شد در محبسی دردِ آتش را چه می داند کسی
او جهانی بود اندر خود نهان چند و چون ِ خویش به داند جهان
بس که نقش ِ آرزو در جان گرفت خود جهان ِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهان ِ خوبی و خیر ِبشر آن جهان ِ خالی از آزار و شر
خلقتِ او خود خطا بود از نخست شیشه کی ماند به سنگستان درست
جان ِ نازآیین ِ آن آیینه رنگ چون کُند با سیلی ِ این سیل ِسنگ؟
از شکست او که خواهد طرف بست؟ تنگی ِدستِ جهان است این شکست
پیش ِ روی ما گذشت این ماجرا این کری تا چند و این کوری چرا
ناجوانمردا که بر اندام ِ مرد زخم ها را دید و فریادی نکرد
پیر ِ دانا از پس ِهفتاد سال ازچه افسونش چنین افتاد حال؟
سینه می بینید و زخم ِ خون فشان چون نمی جویید از خنجر نشان؟
بنگرید ای خام جوشان بنگرید این چنین چون خوابگردان مگذرید
آه اگراین خوابِ افسون بگسلد از ندامت خارها در جان خلد
چشم هاتان باز خواهد شد زخواب سرفروافکنده ازشرم ِ جواب
آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن سینه ها از کینه ها انباشتن
آن چه بود؟ آن جنگ و آن خون ریختن آن زدن، آن کشتن، آن آویختن
پرسشی کان هست همچون دشنه تیز پاسخی دارد همه خونابه ریز
آن همه فریادِ آزادی زدید فرصتی افتاد و زندانبان شدید
آنکه او امروز دربندِ شماست در غم ِ فردای فرزند ِ شماست
راه می جستید و در خود گم شدید مردمید، اما چه نامردم شدید
کجروان با راستان در کینه اند زشت رویان دشمن ِ آیینه اند
آی آدمها صدای قرن ِماست این صدا از وحشتِ غرق ِشماست
دیده در گرداب کی وا می کنید؟ وه که غرق ِخود تماشا می کنید. "هوشنگ ابتهاج - ه.ا.سايه " |
||
|
+
نوشته شده در هشتم آبان 1384ساعت 21:45 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
دلم گرفته ، ای دوست ! هوای گريه با من گر از قفس گريزم ، کجا روم ، کجا ، من ؟ کجا روم ؟ که راهی به گلشنی ندانم که ديده بر گشودم به کنج تنگنا ، من نه بسته ام به کس دل ، نه بسته کس به من نيز چو تخته پاره بر موج ، رها ، رها، رها ، من ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سينه نزديک به من هر آن که نزديک ، ازو جدا ، جدا ، من ! نه چشم دل به سويی ، نه باده در سبويی که تر کنم گلويی به ياد آشنا ، من ز بودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد ؟ که گويدم به پاسخ که زنده ام چرا من ؟ ستاره ها نهفتم در آسمان ابری - دلم گرفته ، ای دوست ! هوای گريه با من ... "سيمين بهبهانی" |
||
|
+
نوشته شده در ششم آبان 1384ساعت 0:36 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در پنجم آبان 1384ساعت 9:32 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
امروز چهارم آبانه و یاد بچگیهام افتادم . در سالهاي ابتدائي ، بنا بر رسم هر ساله از اواسط مهر ماه هر روز براي رژه هاي چهارم آبان تمرين داشتيم . در شهر كوچك محل زندگيم هر روز ما را به تنها استاديوم بي آب و علفي ميبردند و اونجا مجبور بوديم تمرين كنيم . تمرينات هم شامل صفوف دو نفره ميشد كه بايد با صداي طبل هماهنگ حركت ميكرديم . در گرماي ظهر ما بچه هاي كوچك بايد با صداي بلندگو كه ازما ميخواست كه طبل بزرگ زير پاي راست و طبل كوچك زير پاي چپ حركت ميكرديم . نميدونيد پيدا كردن پاي راست و چپ و هماهنگ شدن با صداي طبل ، همراه با تشرهاي مسئولين ، چه عذابي بود . تا چشم به هم ميزديم دست و پاي راست و چپ بود كه در هم گره ميخورد. هر كسي كه مرتب بود (هم از نظر لباس و هم از نظر حركات و همچنين قد ) در رديف جلو قرار ميگرفت و روز چهارم آبان بايد جلو عكس شاه و همچنين مقامات شهر رژه ميرفتيم . همیشه احساسی دوگانه داشتم از یه طرف دوست داشتم ردیف جلوئی باشم که نشاندهنده نظم و ترتیب بود واز یه طرف دوست داشتم ردیف عقبی میشدم و از شر رژه در صف اول خلاص بشم .البته از شما چه پنهون چون نمیتونستم پای چپ و راست را همزمان با صدای طبل تشخیص بدم اکثرا جزء دسته دوم بودم .
و از پنجم آبان باز هم مدرسه شروع میشد و ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارم آبان 1384ساعت 15:0 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
تیک ... تاک، تیک ...تاک ،لحظه ـ آه ـ می رود
ناگزیر ، سربزیر ،پا به راه می رود ـ عمر من بمان ، بمان ! مهلتی ... ـ خدای را ـ بی وداع ، بی کلام ، بی نگاه می رود قطره قطره چشمه وار ، لحظه لحظه می چکد ماه و سال می شود ،سال و ماه می رود با پگاه زرنشان ، آفتاب می دمد با پسین خونفشان ، سوی چاه می رود تا حریر خواب را بر خیال می کشم یک سپید می رسد ، یک سیاه می رود پرده وار ، عمر من ، زین سپید و زان سیاه راه راه می شود ، راه راه می رود این که می رود منم ، نیست بازگشتنم وای من ! به او بگو نابگاه می رود کوبه های نبض من از شمار خسته شد لحظه لحظه عمر من ، آه ...آه ... می رود ... "سیمین بهبهانی " |
||
|
+
نوشته شده در سوم آبان 1384ساعت 11:38 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
نه شهرهای ویران ، نه باغهای سبز
دنیای پیش رومان برهوتیست تا آنسوی نهایت ، تا ... هیچ ...
دیگر در ما شور گلایه هم نیست شور گلایه از بد ، دشنام یا بدی دیگر در ما شور مردن هم نیست رود شقاوت ما جاریست تا چشمه سار خشک شکایت ، تا ... هیچ ... . . . " منوچهر آتشی " |
||
|
+
نوشته شده در یکم آبان 1384ساعت 0:52 توسط نرگس
|
|
||