|
|
| |
|
م. آزاد، شاعر نوپرداز ايرانی درگذشت
بي تو خاكسترم "م.آزاد" |
||
|
+
نوشته شده در سی ام دی 1384ساعت 0:48 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
- "در دیاری که
یکی از شور میگوید ، یکی از پرده بیداد وکسی و ناکسی ، همه با خویشتن بیگانه ای همزاد میشود آیا کسانی یافت راهشان یکراه فکرشان یکجور جاده های دوستیشان از کجی بس دور میوه های مهرشان شاداب ؟" - " میشود !" -" اما کجا ؟" - " در خواب !" "منصور اوجی " |
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم دی 1384ساعت 14:57 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" قومی متفکرند اندر ره دين قومی بگمان فتاده در راه يقين ميترسم از آنکه بانگ آيد روزی کای بيخبران راه نه آنست و نه اين " خيام |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم دی 1384ساعت 23:19 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
"سحر با من در آمیزد که برخیز نسیمم گل بسر ریزد که برخیز زرافشان ، دختر زیبای خورشید سرودی خوش برانگیزد که برخیز سبو ، چشمک زنان ، از گوشه طاق بدامانم درآویزد که برخیز . زمان گوید که : هان، گر برنخیزی غریو مرگ برخیزد که: برخیز ! " " فریدون مشیری " |
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم دی 1384ساعت 23:38 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" رویاهاتو از دس نده
واسه اینکه اگه رویاهات از دس برن زندگی عین بیابون برهوتی میشه که برفا توش یخ زده باشن .
رویاهاتو از دس نده واسه اینکه اگه رویاها بمیرن زندگی عین بال بریده یه مرغ میشه که دیگه ، مگه پروازرو به خواب ببینه ." "هیوز - ترجمه شاملو " |
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم دی 1384ساعت 22:44 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد در سکوت سینه ام دستی دانه اندوه می کارد... "فروغ فرخزاد "
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم دی 1384ساعت 0:45 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
می خوانم و می ستايمت پر شور ای پرده دلفريب رويا رنگ ! می بوسمت ، ای سپيده گلگون ای فردا ،ای اميد بی نيرنگ ! " هوشنگ ابتهاج - سايه " |
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم دی 1384ساعت 0:3 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
امروز خوندن كتاب " بينائي " را تموم كردم . خوندنشو به همه ـ بخصوص كسانيكه قبلا " كوري " را خوندن ـ توصيه ميكنم .
نام كتاب : بينائي نويسنده : ژوزه ساراماگو مترجم : كيومرث پارساي نشر شيرين
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم دی 1384ساعت 17:13 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" ...
... من گمان میکردم، دوستی همچو سروی سر سبز ، چار فصلش همه آراستگی ست . من چه میدانستم ، هیبت باد زمستانی هست . من چه میدانستم ، سبزه می پژمرد از بی آبی ، سبزه یخ میزند از سردی دی . ... ... " "حمید مصدق " |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم دی 1384ساعت 23:17 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
"...
... پاییز عمر من اینک قدم زنان در بستر زمانه گذر دارد آه ای سموم سرد زمستان بر نیمسوز شمع وجود من آیا چه وقت میگذری پس کدام وقت ؟ ... ... " "حمید مصدق "
|
||
|
+
نوشته شده در هفدهم دی 1384ساعت 23:23 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
دو سال گذشت !
باور كردني نيست . تو اين دو سال تنهائي را با تموم وجودم حس كردم . هيچوقت فكر نميكردم بدون او زندگي اينقدر سخت باشه . " آن روز با تو بودم امروز بي توام ** آن روز كه با تو بودم - بي تو بودم امروز كه بي توام - با توام " "حميد مصدق " |
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم دی 1384ساعت 23:7 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" در مرگ ماچه كسى سياه خواهد پوشيد؟ كلاغى كه پروازش خط مى كشد به قاب بى تمثال پنجره؟ صبحى كه سايه ها را روشن مى كند تا عريان تر نشان دهد از پشت پرده ها هاشور جاده، عبور تابستان را؟ يا اين نسيم كه به رسم هميشه مى آيد تا ابرها را پيش از تيره تر شدن ببرد؟ جز خواب اين تابوت گشاده كه پلك ما رابه سپيدى ارام كفن بازمى كند، كدام خواب آسمان را تمام خواهيم كرد؟ به وقت گريه از آن سوى خاك چه خواهيم شنيد؟ طنين سنگى كه چون بر سينه مى شكند آخرين در جهان را به روى ما مى بندد؟ يا آهنگ ريز ريز بارانى كه براى نرم كردن دلمان مى بارد؟ " " مانا آقايى" |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم دی 1384ساعت 0:3 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" روزهائی که بی تو می گذرد
گر چه با یاد توست ثانیه هاش آرزو باز می کشد فریاد : در کنار تو می گذشت ، ایکاش ! " "مشیری " |
||
|
+
نوشته شده در نهم دی 1384ساعت 22:6 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
"فراق دوستانش باد و ياران كه ما را دور كرد از دوستداران دلم دربند تنهائي بفرسود چو بلبل در قفس روز بهار ان" سعدی |
||
|
+
نوشته شده در هشتم دی 1384ساعت 0:13 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" تگرگی سخت می بارد
گلی از شاخه می افتد
که را رویا ، که را کابوس ؟" " منصور اوجی " |
||
|
+
نوشته شده در ششم دی 1384ساعت 20:50 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارم دی 1384ساعت 21:27 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
به خواب می ماند. پرنده در قفس خویش خواب می بیند . پرنده در قفس خویش به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد . پرنده می داند که باد بی نفس است و باغ تصویری ست . پرنده در قفس خویش خواب می بیند . " "هوشنگ ابتهاج - سایه "
|
||
|
+
نوشته شده در دوم دی 1384ساعت 1:6 توسط نرگس
|
|
||