تبليغاتX
شبانگاهان
زندگانی خواه تیره ، خواه روشن ، هست زیبا ...هست زیبا ...

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1385ساعت 9:26  توسط نرگس  | 

به گزارش خبرگزاری مهر آقای محمود اعتماد زاده به آذین مترجم خوب ما در کما به سر میبرد (بیمارستان آراد  اتاق ۷۰۱ ) . به آذین ترجمه های زیاد و زیبائی داشته  اما برای من یادآور "جان شیفته " است کتابی که بارها و بارها  خوندم و سالها باش زندگی کردم .به آذین در هر حالی که باشد همیشه برای خیلی ها زنده میماند مخصوصا برای هم نسلی های من .

"می ریزد عاقبت

یک روز برگ من

یک روز چشم من هم در خواب میشود

- زین خواب  چشم هیچکسی را گریز نیست -

اما درون باغ

همواره عطر باور من در هوا پر است "

                                                           سیاوش کسرائی

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1385ساعت 21:27  توسط نرگس  | 

پارک ساعی

پارک ساعی

پارک ساعی

+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 21:57  توسط نرگس  | 

امروز بعد از ۵ ماه که ندیدمش برام عکس فرستاد. نمیدونم تا کی باید بجای دیدن عزیزانم فقط به عکس دلخوش باشم ! دلم برای دیدنشون لک زده برای خودشون و بچه هاشون که بزرگ شدن و من هنوز برام به همون شدت دوست داشتنی و عزیزن . هر سال از این جمع کوچک یکی  میره  و فقط امید دیدن دوباره شون بهم جون میده ... به امید سلامتی و سعادت  همه  سفر کرده های عزیزم .

" فراق دوستانش باد و یاران

که ما را دور کرد از دوستداران

دلم در بند تنهائی بفرسود

چو بلبل در قفس روز بهاران "

                                  سعدی

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 14:45  توسط نرگس  | 

مواقعی هست که با خودت می گویی:
این تویی که با تو چنین می شود؟!
مواقعی هست که با خودت می گویی:
آیا تو سزاوار این بودی ؟

و باورت نمی شود !
که با تو چنین رفته.
نه !
انصاف نه این بود.
چرا ؟!!

و می گریم.
این حق من است.
از این موهبت برخوردارم که بگریم به وقت گریستن
و ابایی ام نیست.

شعر از وبلاگ احمدنیا

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1385ساعت 20:59  توسط نرگس  | 

"با درودی به خانه می آئی و با بدرودی

خانه را ترک می گوئی.

ای سازنده ! لحظه عمر من

به جز فاصله میان این دورود و بدرود نیست :

این آن لحظه واقعی است

که لحظه دیگر را انتظار می کشد ،

نوسانی در لنگر ساعتی است

که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد،

گامی است پیش از گام دیگر

که جاده را بیدار می کند،

تداومی است که زمان مرا می سازد

لحظه هائی است که عمر مرا سرشار می کند ."

احمد شاملو

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 20:29  توسط نرگس  | 

نمیدونم شما هم از بینندگان طنز قوی  " شبهای برره " یودید یا نه ؟ در شبهای برره یه قسمتی پخش شد که  بعلت یه قتل قرار شد پرونده برره به شورای امنیت بره ولی مردم برره با خوش خیالی و لودگی شورا را مسخره میکردن و میگفتن شورای اممنیت هیچ غلطی نمیتونه بکنه ....مردم برره واقعا خطر  ارجاع پرونده به شورای امنیت را نمیفهمیدن هر چند اقلیتی  ( کیانوش) بود که خطر را درک میکرد ولی همه مسخره ش میکردن و فقط کیانوش بود که حرص میخورد  ....و حالا حکایت ماست ... خطر  جنگ و تحریم و ...سایه شومش را  جدی بگیریم ...

محمد البرادعي در اين سفر از ايران درخواست كرد كه براي اعتمادسازي به تعليق غني‌ سازي اورانيوم بپردازد، اما علي لاريجاني تصريح كرد كه چنين پيشنهادي جنبه‌ي عقلاني ندارد و قابل قبول نيست.

رئيس جمهور در جمع مردم بردسكن گفت:امروز كه ايران به جمع كشورهاي هسته‌اي پيوسته آن چند كشور زورگو هرگز نخواهند توانست ملت ايران را باز دارند.

کانداليزا روز 12 آوريل اخطار داد ادعای ايران مبنی بر غنی سازی موفقيت آميز ميزان کمی اورانيوم، منجر به انزوای بيشتر اين کشور از جامعه بين المللی خواهد شد، و از شورای امنيت سازمان ملل خواست "اقدامات محکمی" در پاسخ به آن انجام دهد.

فاتح شديم و به اكسير دست‌نايافتني دست يافتيم.

نگراني‌هاي جهاني نسبت به پيشرفت‌هاي هسته‌اي ايران

"شما را تا به چند آخر

نشستن و روز وشب اندوه و غم خوردن

شما را تا به کی باید

در این ظلمت سرا عمری به سر بردن "

درفش کاویان -حمید مصدق

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 2:8  توسط نرگس  | 

بالاخره بعد از وعده های فراوان خبر خوش اعلام شد :

غني‌سازي ‌٥/٣ درصدي

چرخه‌ي توليد سوخت هسته‌يي در مقياس آزمايشگاهي كامل شده و اورانيوم با غناي مورد نياز در 20 فروردين سال جاري يعني 85 13 به دست جوانان ما توليد شد.

"من با دهان حیرت گفتم :

ای یاوه

         یاوه

              یاوه

                   خلائق !

مستید و منگ؟

                    یا به تظاهر

                                   تزویر می کنید؟  "

                                                                  شاملو

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:35  توسط نرگس  | 

احمد شاملو

عکس  مربوط به پاییز دو سال گذشته است...

عکس  مربوط به زمستان سال گذشته...

بهار 1385

فريادي و ديگر هيچ .
چرا كه اميد آنچنان توانا نيست
كه پا سر ياس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ايم
با يقين سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم
و با اميدي بي شكست
از بستر سبزه ها
با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم
***
اما ياس آنچنان توا
ناست
كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست !
فريادي
و ديگر
هيچ !


عکسها از کسوف
+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:1  توسط نرگس  | 

هوشنگ ابتهاج - سایه :

هنوز شب نگذشته است ، ای شکیب بزرگ

بمان که بی تو مرا تاب زنده ماندن نیست !

 

فروغ صبح دروغین فریب می دهدت

خروس تجربه داند که وقت خواندن نیست ...

 

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1385ساعت 1:7  توسط نرگس  | 

    " از : معینی کرمانشاهی "

" نه آن سروم ، که بر دوشم تذروی لانه ای گیرد

نه آن برگم ، که جا در سایه ام پروانه ای گیرد

 

نه آن شمعم ،که بنشینم به صدر بزم مهروئی

نه آن مستم ، که از دستم کسی پیمانه ای گیرد

 

نه آن جام شراب تلخ جانسوزم ، که در جمعی

چو هشیاری به دور اندازدم ، دیوانه ای گیرد

 

ندارم آن پر پرواز ، تا مرغ دلم چندی

به کنج این قفس الفت ، به عشق دانه ای گیرد

 

نه آن سوزنده آه بینوایانم ، که در یکدم

لهیبم پرده زردوز عشرت خانه ای گیرد

 

نه آن شور آفرین عشقی به دل دارم ، که چون مجنون

حدیثم هر زمان ، رنگی دگر ز افسانه ای گیرد

 

مگر گاهی سراغم را غم عاشق نواز او

به شبهای سیه ، در گوشه میخانه ای گیرد " 

                     

 

 

 

+ نوشته شده در  هفدهم فروردین 1385ساعت 22:40  توسط نرگس  | 

انتظار ...انتظار ...انتظار....

تابستان سال ۵۸ بود . سال دوم دبیرستان  را تموم کرده بودم . دو تا از خواهرام به همراه زن داداش و خواهرزاده ها و برادرزاده ها قرار بود بیان شهر ما . تلفن نداشتیم و نمیدونستم چه روزی میان . هر روز صبح با امید اومدنشون بیدار میشدم و تا ظهر دقیقه شماری میکردم . چون فاصله شهری که اونا میخواستن بیان تا شهر ما ۴ساعت بود به ظهر که میرسیدم ناامید میشدم . دوباره بعدازظهر شروع به دقیقه شماری میکردم .عصر که وقت رسیدن اتوبوس میشد با مادرم برای وقت کشی  پشت بام میرفتم از بس از لب بام سرمیکشیدم خسته میشدم .غروب میشد و من ناامید با دلتنگی کامل پائین میومدم و فردا دوباره همین انتظار .... نمیدونم چند روز طول کشید تا انتظارم سر اومد ... هر چند مسافرت اونا با شروع یه جنگ داخلی نیمه تموم موند واونا رفتن و من مثل همیشه با تنهائیهام موندم ....ولی هنوز اون جمع خونوادگی جز خاطرات خوبم است . همونجا خواهر بزرگم گفت تو اصلا تحمل انتظار را نداری !

و حالا سالها (شاید قرنها ) از اون روزها گذشته ولی بازم زندگی من همونه که بود ... هر روز با امید تموم شدن تنهائی ها و پایان این انتظار مسخره و هر شب ناامید و باز هم فردا روز از نو روزی از نو ....

همیشه هر چی را که خواستم یا اصلا بدست نیاوردم یا خیلی دیر  بدست آوردم ، حالا موندم ببینم اینبار این انتظار ۱۸ ماهه کی  و چه جوری تموم میشه.....

 

+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1385ساعت 22:10  توسط نرگس  | 

اندکی گر پیش می راندیم

راه ما شاید به دریا می رسید

خواب ما شاید به رویا می کشید

 

لحظه ای گر بیش پارو می زدیم

بادها شاید موافق می شدند

گر به ساحل بر نمی گشتیم

آب شاید نعش هامان را به ژرفا می مکید

 

ما نه شطی تیزپر بودیم

که بتازیم از فراز تیزه ها و ریزه ها تا ... دشت تا ... دریا

و نه ماندابی که آبشخور گرگی گر ...

و نه گرگی گر که سر در پی غریزه ی خویش

لحظه محتوم مرگی نحس را

سر بروی دست بگذاریم بی تشویش .

 

ما ندانستیم کی مان ، کی صدا کرد و چرا کرد و،  که را خواندیم

وچرا با راه پیوستیم

یا چرا از راه واماندیم

...

ما ندانستیم کی بودیم و کی بودیم

وین سگی را که درون ما به زنجیر رگ ما بسته ،  کی بسته ست

                                                               وکی بسته ست

ما نمی دانیم کی بودیم و کی هستیم

درد ما از زخم سنگی آسمانی بود

یا که خود زخمی عفن بر پیکر "هست" یم.

...

ما ندانستیم .

                                                                                    "منوچهر آتشی "

+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1385ساعت 1:37  توسط نرگس  | 

" این قافله عمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می گذرد "

" چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و بجام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست

فردا همه از خاک تو خواهد رست "

"یاران موافق همه از دست شدند

در پای اجل یکان یکان پست شدند

خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر

دوری دو سه پیشتر زما مست شدند "

+ نوشته شده در  هفتم فروردین 1385ساعت 17:5  توسط نرگس  | 

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد

نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست

چرا گل با پرستو همسفر نیست؟

چه افتاد این گلستان را،  چه افتاد ؟

که آئین بهاران رفتش از یاد

چرا می نالد ابر برق در چشم

چه می گرید چنین زار از سر خشم؟

چرا خون می چکد از شاخه گل ؟

چه پیش آمد کجا شد بانگ بلبل؟

چه درد است این؟چه درد است این ؟ چه درد است؟

که در گلزار ما این فتنه کردست؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است؟

چرا زلف بنفشه سرنگون است؟

چرا سر برده نرگس در گریبان ؟

چرا بنشسته قمری چون غریبان؟

چرا پروانگان را پر شکسته است؟

چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟

چرا مطرب نمی خواند سرودی؟

چرا ساقی نمی گوید دورودی؟

چه آفت راه این هامون گرفتست؟

چه دشت است این که خاکش خون گرفتست؟

چرا خورشید فروردین فرو خفت؟

بهار آمد گل نوروز نشکفت!

مگر خورشید و گل را کس چه گفتست؟

که این لب بسته و آن رخ نهفتست؟

مگر دارد بهار نورسیده

دل و جانی چو ما در خون کشیده؟

....

.....

.....

بهارا ، تلخ منشین ،  خیز و پیش آی

گره واکن زابرو، چهره بگشای

بهارا ، خیز و زان ابر سبکرو

بزن آبی به روی سبزه نو

سر و روئی به سرو یاسمن بخش

نوائی نو به مرغان چمن بخش

بهارا، شور شیرینم برانگیز

شرار عشق دیرینم برانگیز

....

....

....

بهارا، زنده مانی ،  زندگی بخش

به فروردین ما فرخندگی بخش

مبین کاین شاخه بشکسته خشک است

چو فردا بنگری ،  پر بید مشک است

مگو کاین سرزمینی شوره زار است

چو فردا در رسد ،  رشک بهار است

اگر خود عمر باشد ،  سر برآریم

دل و جان در هوای هم گماریم

میان خون وآتش ره گشائیم

 ازین موج و ازین طوفان برآئیم

دگر بارت چو بینم ، شاد بینم

سرت سبز و دلت آباد بینم

به نوروز دگر ، هنگام دیدار

به آئین دگر آئی پدیدار ...

                                           " هوشنگ ابتهاج - ه. ا.سایه "

 

+ نوشته شده در  سوم فروردین 1385ساعت 18:18  توسط نرگس  |