تبليغاتX
شبانگاهان
از امروز تصمیم گرفتم آدم دیگه ای بشم ! این جالبترین تصمیم یه آدم ۴۳ ساله میتونه باشه !

دیگه میخوام به گذشته فکر نکنم ، آینده را کاملا بی خیال بشم و حال را هم محو کنم ....به جای فکر کردن به اینکه حقم چی بود و به چی رسیدم ، آرزوهام چی بودن و حالا کجا هستم،به جای فکر کردن و اینکه تقاص چی را پس میدم  انتظارم چقدر طول کشید و کجای کارم و چرا هیچ معادله ای در زندگیم حل نمیشه  .... میخوام فقط مثل یک کدبانو  آشپزی کنم ، مجله روزهای زندگی و خانواده و بانوان و ... را بخونم ، جدول حل کنم ، مربا و شیرینی درست کنم و همه را بعد از اینکه چند روز ته یخچال موند و گندید بریزم تو سطل آشغال و...

دیگه به اینکه چند وقته عزیزانمو ندیدم فکر نمیکنم ، دیگه نگران اینکه آیا فرصت دیدار خواهد بود  نخواهم شد ...

میتونم مثل یه خانم خوب کتابامو سر وسامون بدم، وسایل اضافی را بسته بندی کنم  ، انباری به هم ریخته را تمیز کنم و بازم منتظر بمونم و عمرم را در این انتظارهای بیهوده تموم کنم وبدون هیچ تفکری  هر روز با لبخندی ( لبخند احمقانه ) برم  سر کار ... اینکه در محل کار چه اتفاقات مزخرفی داره میفته به من ربطی نداره ...

امشب هم که بیانیه شورای امنیت ملی کاملا منو در تصمیمم مصمم کرد ... دیگه اخبار گوش نمیدم ، دیگه صحنه های جنگ اسرائیل و لبنان را نگاه نمیکنم ، دیگه به اینکه جنگ  به چه فاصله ای از ما رسیده فکر نمیکنم ... سعی میکنم یادم نیاد جنگ به چه شکلی زندگیمو زیر و رو کرد ... مهم نیست نسل من نسل سوخته س ، مهم نیست ....هیچی مهم نیست ...

میخوام به قول فروغ فرخزاد عین یه عروسک کوکی هر روز " بي سبب فرياد كرد و گفت آه من بسيار خوشبختم "

بيش از اينها آه آري
بيش از اينها مي توان خامش ماند
مي توان ساعات طولاني
با نگاهي چون نگاه مردگان ثابت
خيره شد در دود يك سيگار
خيره شد در شكل يك فنجان
در گلي بيرنگ بر قالي
در خطي موهوم بر ديوار


         ..................          

            ................          

...............

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1385ساعت 0:42  توسط نرگس  | 

من از اون آسمون آبی میخوام ...

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1385ساعت 0:59  توسط نرگس  | 

زندگی کردن مانند رانندگی با سرعت بالا در بزرگراهی با هزاران راه فرعی است ، که باید آن را با یک باک بنزین طی کنی. نکتهٔ انحرافی آن هم این است که نقشه را پس از مصرف آخرین قطرهٔ بنزین به دست‌ات می‌دهند!

امید به حسی گفته می‌شود که در آن ، آینده از دور دل می‌برد ، از جلو زَهره!

اعتصاب چرخ دنده‌های ساعت لطمه ای به گذر زمان نمی‌زند.

جامعه از قانون ظروف مرتبط تبعیت می‌کند ؛ اگر از یک طرف به آن فشار بیاوری ، از طرف دیگر بیرون می‌زند.

برگ سبز با جادوی سنتز ، مرگ را به زندگی مبدّل می‌کند.

خورشید، آرزوی دیدن ستارگان را به گور خواهد برد.


منبع :  " گلیمچه "
+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1385ساعت 21:17  توسط نرگس  | 

" از آتش دل  ، شمع طرب را مانم

                                                   وز شعله آه ،سوز تب را مانم

دور ازلب خندان تو اي صبح اميد

                                                  از ناله زار ، مرغ شب را مانم "

                                                                                          

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1385ساعت 22:10  توسط نرگس  | 

سرو

در بياباني دور
كه نرويد جز خار
كه نتوفد جز باد
كه نخيزد جز مرگ
كه نجنبد نفسي از نفسي
خفته در خاك كسي
*
زير يك سنگ كبود
در دل خاك سياه
ميدرخشد دو نگاه
كه به ناكامي از اين محنتگاه
كرده افسانه ي هستي كوتاه
*
باز ميخندد مهر
باز ميتابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوي صحراي عدم پويد راه
با دلي خسته و غمگين همه سال
دور از اين جوش و خروش
ميروم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ كبود
تا كشم چهره بر آن خاك سياه
وندرين راه دراز
ميچكد بر رخ من اشك نياز
ميدود در رگ من زهر ملال
*
منم امروز وهمان راه دراز
منم اكنون وهمان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشك نياز
*
بينم از دور در آن خلوت سرد
در دياري كه نجنبد نفسي از نفسي
ايستادست كسي
*
روح آواره ي كيست؟
پاي آن سنگ كبود؟
كه در اين تنگ غروب
پر زده آمده از ابر فرود
*
مانده ام خيره به راه
نه مرا پاي گريز
نه مرا تاب نگاه
*
شرمگين ميشوم از وحشت بيهوده ي خويش
سرونازيست كه شادابتر از صبح بهار
قد برافراشته از سينه ي دشت
سر خوش از باده ي تنهائي خويش
*
شايد اين شاهد غمگين غروب
چشم در راه من است
شايد اين بنده ي صحراي عدم
با منش يك سخن است
من در انديشه اين سرو بلند
وينهمه تازگي و شادابي
در بياباني دور
كه نرويد جز خار
….
*
غرق در ظلمت اين راز شگفتم
خنده اي ميرسد از سنگ به گوش
سايه اي ميدود از سرو جدا
در گذرگاه غروب
در غم آويز افق
لحظه اي چند به هم مينگريم
سايه ميخندد و ميبينم واي...
مادرم ميخندد
*
مادر... اي مادر خوب !
اين چه روحي است عظيم؟
وين چه عشقي است بزرگ؟
كه پش از مرگ نگيري آرام
*
تن بيجان تو در سينه ي خاك
به نهالي كه در اين غمكده تنها مانده است
باز ميبخشد جان
قطره خوني كه بجا مانده در آن پيكر سرد
سرو را تاب و توان ميبخشد
شب همآغوش سكوت
ميرسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو كرده به اين شهر پر از جوش و خروش
ميروم خوش به سبكبالي باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فرياد
                                                          فريدون مشيري

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:14  توسط نرگس  | 

"بی حضور تو

تنهائی

        می بارد بر شانه های عریانم

شب سردیست

من دستهایت را

در حقیقتی به نام زندگی گم کرده ام ."

                                                              - مریم تاجیک -

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1385ساعت 3:12  توسط نرگس  | 

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم .»

موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :

« هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . »

(( محمد اقبال لاهوري ))

 

****************************

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

 

اين، تن فرسوده را،

پاي به دامن كشيد؛

و آن سر آسوده را،

سوي افق ها كشاند .

 

***

ساحل تنها، به درد

در پي او ناله كرد:

 

- " موج سبكبال من،

بي خبر از حال من،

پاي تو در بند نيست !


بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نيست !

 

« هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست .

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . "

 

***

ناله خاموش او، در دلم آتش فكند

رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟

گفت : - "به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! "

 

عمر گذر كرده را غرق تماشا شدم ،

سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم

هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،

 

زآن همه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم !

شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛

اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !

                                                                فريدون مشيري

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1385ساعت 0:0  توسط نرگس  | 

دكارت : من فكر ميكنم ، پس هستم  !

اما من هستم و نميخوام فكر كنم ، نه به شرايط كشور ، نه  به شرايط نامطمئن كاري ، نه به گذشته نه به امروز و نه  آينده و نه به اين روزهاي نفس گير انتظار ....

نميخوام فكر كنم ... نميخوام ... نميخوام ...

فراموشي كجائي ؟؟؟ مرا درياب !!!

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1385ساعت 22:52  توسط نرگس  | 

به پيش روي من تا چشم ياري ميكند درياست !
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !


در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش ،
غمم دريا ، دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست !


خروش موج ،با من مي كند نجوا ،
كه: - هر كس دل به دريا زد رهايي يافت !
 كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت...


مرا آن دل كه بر دريا زنم ، نيست
ز پا اين بند خونين بركنم نيست .

اميد آنكه جان خسته ام را ،
به آن ناديده ساحل افكنم نيست
 !                                                     

فريدون مشيری 

در پاسخ به وارطان عزیز که در بخش نظرات گفته بود :

دریا و دریا و دریا!
و حس اینکه بروی آن  وسط
یا خودت را به دریا بزنی یا دلت را...

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1385ساعت 20:44  توسط نرگس  | 

" به دریا شکوه بردم از شب دشت ،

وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت ،

به هر موجی که می گفتم غم خویش ،

سری می زد به سنگ و باز می گشت "

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1385ساعت 19:46  توسط نرگس  | 

 

 

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1385ساعت 23:6  توسط نرگس  | 

ره شه با وتي :

 

كليشه ي ئه م دنيايه م به دل نيه

 

هه ول ئه ده م به ويرانكردن  بيگورم

 

پيم وت : منيش وه ك تو وه كوو تو به دلم نيه

 

به لام  ده مه وي به ئه وين بيگونجينم

 

"شه مال واي وت "

 

ترجمه :                                                                                     

 

باد سياه  گفت :

 

قالب اين دنيا را نمي پسندم

 

مي كوشم با ويران  كردن تغييرش دهم

 

به او گفتم من نيز نمي پسندم

 

اما مي خواهم با عشق سازگارش كنم

 

" باد شمال  چنين گفت "


منبع:  نويسا

 گاهنامه اجتماعي ، فرهنگي

شماره ۴ زمستان ۱۳۸۴

صفحه ۱۸۳

+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1385ساعت 17:26  توسط نرگس  | 

چه فوتبالي بود امشب ! حذف انگليس و برزيل !!

باور كردني نبود ولي اتفاق افتاد . حالا آلمان - پرتغال - ايتاليا و فرانسه موندن !

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1385ساعت 0:32  توسط نرگس  | 

آن شمع  غمگين را ميفروز !

وين ظلمت جانكاه را بيهوده مشكن

 

 هان ! پرده را يكسو مزن! بگذار ...بگذار

چون ما بماند سوگوار روشنائي !

 

ما همچنان در تيرگي ها مي نشينيم ،

تا چهر ه شان را نبيبنيم

 

آه اي نسيم قله پيماي رهائي !

+ نوشته شده در  نهم تیر 1385ساعت 22:19  توسط نرگس  | 

 عزیزدلم ، عشق خاله ، تولدت مبارک !

۱۲ سالگیت مبارک هر چند  واسه من همون کوچولوی عزیز هستی .  امیدوارم شمع ۱۲۰ سالگیت را فوت کنی .

به امید دیدنت عزیزم . دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  هفتم تیر 1385ساعت 16:30  توسط نرگس  | 

" وقتی که همه چیز

با یک آه

به پایان می رسد

تمام وسعت هستی را

می توان در لبخند تو

جستجو کرد

 

زندگی یک معما نیست

وقتی که می توان

کنار شبنمی نشست

و قوس و قزح نور را

در آن تماشا کرد

و پایان را

در سرخی غروب یک روز طولانی

 

زندگی ساده و صمیمی هم هست

وقتی که بشود

با یاد لبخند تو

از همه چیز

وداع کرد

و گذاشت و رفت "

                                                           " کامبوزیا گویا  "


تو شهری که تو نیستی

خیابون شده خالی ....

+ نوشته شده در  پنجم تیر 1385ساعت 20:0  توسط نرگس  | 

با قلم مي‌گويم:

 

       - اي همزاد، اي همراه،

 

                      اي هم سرنوشت

 

هر دومان حيران بازي‌هاي دوران‌هاي زشت.

 

شعرهايم را نوشتي

 

              دست‌خوش؛

 

اشك‌هايم را كجا خواهي نوشت؟

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1385ساعت 22:43  توسط نرگس  | 

"حتي نسيم را -  شفيعی کدکنی (م.سرشک) -"

 شيپور شادماني تاتار

در سالگرد فتح

فرصت نمي دهد

تا بانگ تازيانه ي وحشت را

در پهلوي شكسته ي آنان

 در آن سوي حصار گرفتار بشنويم

ديوارهاي سبز نگارين 

 ديوارهاي جادو

ديوارهاي نرم 

 حتي نسيم را 

 بي پرس و جو

اجازه ي رفتن نمي دهند

اي خضر سرخ پوش صحاري

خاكستر خجسته ي ققنوسي را

بر اين گروه مرده بيفشان

 

+ نوشته شده در  سوم تیر 1385ساعت 7:4  توسط نرگس  | 

 بي تو خاكسترم
 بي تو اي دوست
 بي تو تنها و خاموش
 مهري افسرده را بسترم
بي تو در آسمان اخترانند
 ديدگان شررخيز ديوان
 بي تو نيلوفران آذرانند
 بي تو خاكسترم
بي تو اي دوست
 بي تو اين چشمه سار شب آرام
چشم گريزنده ي آهوانست
 بي تو اين دشت سرشار
 دوزخ جاودانست
بي تو مهتاب تنهاي دشتم
 بي تو خورشيد سرد غروبم
 بي تو نام و بي سرگذشتم
بي تو خاكسترم
 بي تو اي دوست
 بي تو اين خانه تاريك و تنهاست
بي تو اي دوست
 خفته بر لب سخنهاست
بي تو خاكسترم
بي تو
 اي دوست

 م . آزاد

+ نوشته شده در  دوم تیر 1385ساعت 21:59  توسط نرگس  | 

بالاخره خرداد  ماه تموم شد ! چه ماه کشداری بود !!! امروز اول تیر است . امیدوارم آخر تیر انتظار دو ساله ام  به پایان برسه ! هر چند چشمم آب نمیخوره . ولی آدمی با امید زنده است . روزشماری های من هم هدفی شده تا بتونم تحملشون کنم .....  بعضی وقتا بحدی دیر  به  آرزوهای کوچکم میرسم  ـ و بعضی وقتا اصلا نمیرسم و در گذر زمان فراموششون میکنم - که احساس حقارت تموم وجودمو میگیره ....

مثل همیشه خسته م ......

+ نوشته شده در  یکم تیر 1385ساعت 17:49  توسط نرگس  |