تبليغاتX
شبانگاهان

از ته دل غبطه میخورم به کوچولوهائی که فردا روز اول مدرسه شونه ... چقدر از اون روز اول مدرسه م گذشته ...

کلاس اول با خواهرزاده م تو یه کلاس بودیم اون بچه شر و شوری بود و من پخمه ..عشقم فقط درس بود و مدرسه و خواهرم به اندازه کافی آماده مدرسه م کرده بود .. روزای اول که فقط یه پوستر میچسبوندن رو تخته و عکسها را توضیح میدادیم یه بار من رفتم و  کلی تشویق شدم ... از همون روز عاشق مدرسه شدم و هیچ چیز تا امروز نتونسته این حس خوب را از من بگیره حتی وقتی برای اولین بار (هفته اول مدرسه ) تو کلاس خوابم برد و همکلاسیم بیدارم کرد و گفت حتما میندازنت تو سیاهچال کنار حیاط که بچه های بی انضباط را اونجا میدازن و توش پره از جن و اژدها  و خواهرزاده م بیشتر منو میترسوند و معلمم فقط با یه لبخند تموم نگرانیهامو از بین برد ..البته متاسفانه کلاس اول که بودم در ماه اول چون تعدادمون زیاد بود من تو یه کلاس دیگه افتادم با یه معلم کم لطف .با تموم کم لطفیهاش بازم مدرسه را دوست داشتم و هر بار که سر صف مدیرمون اسم منو صدا میزد و کارت آفرین بهم میداد و من با تموم خجالتی بودنم جلو میرفتم و کارتم را میگرفتم عشقم به درس و مدرسه  بیشتر میشد و چه آرزوهائی از همون بچگی داشتم و ...

اون آرزوها چی شدن ؟ کجا رفتن ؟ و یا درست تر اینکه من کجام ؟


یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

یار دبستانی با صدای فریدون فروغی

یار دبستانی با صدای جمشید جم


+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1385ساعت 21:30  توسط نرگس  | 

در پناه صخره ي عادت
 روز را
 به شب مي رسانيم
و بايد هاي بيهوده را
 با نبايدهاي پوسیده
 پيوند مي زنيم
 تا امروز
 همان باشيم
 كه ديروز بوده ايم
 بيا
 تا خانه ي خود را
 از علف هاي هرز عادت
 پاك كنيم
 و در زيبايي بال پروانه اي
نگاه كودكي خود را
 جستجو كنيم
                                 

ناهيد عباسی

+ نوشته شده در  بیست و نهم شهریور 1385ساعت 22:34  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 20:51  توسط نرگس  | 

كدام راه است
 كه پاي خسته را نشناسد
 كدام كوچه
 خالي از خاطره است
 و كدام دل
 هرگز نتپيده
 به شوق ديدار
 بيا
 تا برايت بگويم
 از سختي انتظار
 كه چگونه
در ديده هاي باراني
رنگ هذيان به خود مي گيرد

                                                   ناهيد عباسی

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 17:27  توسط نرگس  | 

امروز از سر کار که اومدم خوابیدم میدونستم خواب بی وقت فقط دلتنگم میکنه ... خوابیدم و بازم همون کابوس همیشگی ... تنها و نگران در کوچه پس کوچه های شهر کودکیم گم شده بودم .. نگران تاریکی بودم و هر لحظه هوا تاریکتر میشد ...گم شده بودم ... با خواهرم فاصله زیادی نداشتم ولی نمیدونستم چطور بهش برسم یه اتاق یا یه انباری بینمون فاصله انداخته بود و من دوباره اون حس را تجربه کردم .. آوار تنهائی که بعد از رفتنش از ایران تجربه کردم و سالها قبل وقتی از شهرمون رفت ...

با نگرانی و دلهره و خوشبختانه با صدای تلفن بیدار شدم ..

بازم پاییز داره میرسه ... بازم حس تنهائی وجودم را گرفته ... نمیدونم چند ساله ...یا چند قرنه  که کارم فقط شمارش لحظات است .. .

بازم پاییز داره میرسه و من موندم و این انتظار مزخرف و کشدار .. میدونم پشت این انتظار هم هیچ خبری نیست ...ولی کاش زودتر تموم بشه ...

 خسته م به اندازه تموم دلتنگیهای پاییزی ام ...


اینم اثرات بی وقت خوابیدنه ...جدی نگیرید !!!

+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1385ساعت 20:25  توسط نرگس  | 

Image and video hosting by TinyPic 

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1385ساعت 15:58  توسط نرگس  | 

 "دگر نگاه مگردان در آسمان کبود

کبوتران تو پر خسته آمدند فرود

 

به هرچه می نگرم با دریغ و بدرود است

شد آن زمان که جهان جمله مژده بود و درود

 

دریغ عهد شکر خواب و روزگار شباب

چنان گذشت که انگار هر چه بود نبود

 

چه نقش ها که به خون جگر زدیم و دریغ

کز آن پرند نگارین نه تار ماند و نه پود

 

سخن به سینه تنگم نمی زند چنگی

که گور گریه خاموش شد سرای سرود

 

چه رفت بر سر آن شهسوار دشت شفق

که خون همی چکد از سم این سمند کبود

 

بود که خرمن خاکسترش به باد رود

چو تنگ شد نفس آتش از تباهی دود

 

مباد سایه که جانت بماند از رفتار

که در روندگی دایم است هستی رود

 

تو را که گوش دل است و زبان جان خوش باش

که نازکان جهان راست با تو گفت و شنود "

هوشنگ ابتهاج ـ ه . ا . سایه ـ

 

 

+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1385ساعت 7:33  توسط نرگس  | 

 

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic


عکاس  یکی از عزیزانم   است که این چند تا عکس را از طبیعت سوئد و نروژ 

  برام فرستاده ...عزیزم هر جا هستی همیشه شاد و موفق باشی ...

+ نوشته شده در  هجدهم شهریور 1385ساعت 22:10  توسط نرگس  | 

خاری ، اگر چه در خور یک دم نظاره ای

                                                      در دشت بیکرانه ی ایام گشته ام

هشتم ز رنج نسل کهن یادواره ای

                                                     خطی به کارنامه ی هستی نوشته ام .

                                      ********

این واژه های سرد ، بر این کاغذ حزین

                                                      عاجزترند ز آن که سرایند قصه ای

گیتی دژی است هوش ربا ، پایه اش رزین

                                                      من اندر آن ستم زده ای ،  پای بسته ای

                                      ********

از کارگاه  معجز  تاریخ ، بهر من

                                                      این تیره گون قماش که بینی ، برآمده است

پر نقل بود چنته ی نقال شهر من

                                                     لیکن فسوس ! نقل شگرفش سر آمده است .

                                    "   احسان طبری  "            


نام کتاب : از دیدار خویشتن

نوشته : احسان طبری

ناشر : بازتاب نگار

   

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1385ساعت 21:25  توسط نرگس  | 

منبع : ویکی پدیا

ابوالقاسم‌ عارف قزوینی (۱۲۵۹ - ۱ بهمن ۱۳۱۲)، شاعر و تصنیف ساز ایران.

عارف در حدود سال ۱۳۰۰ ه. ق در قزوین متولد شد. پدرش "ملاهادی وکیل" بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فرا گرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌‌نوشت. موسیقی را نزد حاج صادق خوارزمی فرا گرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسین واعظ، یکی از وعاظ قزوین، به نوحه خوانی پرداخت و عمامه می‌بست ولی پس از مرگ پدر عمامه را برداشت و ترک روضه خوانی کرد.

عارف در ۱۷ سالگی به دختری عشق و علاقه پیدا کرد و با او در پنهان ازدواج کرد. فشارهای خانواده دختر پس از اینکه مطلع گردیدند زیاد شد و عارف به ناچار به رشت رفت و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار آن دختر را طلاق داد و تا آخر عمر ازدواج نکرد.

عارف در سال ۱۳۱۶ به تهران آمد و چون صدای خوشی داشت با شاهزادگان قاجار آشنا شد و مظفرالدین شاه خواست او را در ردیف فراش خلوتها درآورد اما عارف به به قزوین بازگشت.

در سال ۱۳۲۳ ه. ش در زمان آغاز ۲۳ سالگی عارف زمزمه مشروطیت بلند گشته بود، عارف نیز با غزلهای خود به موفقیت مشروطیت کمک کرد.

در سال ۱۳۳۵ یکی از دوستان عارف به نام «عبدالرحیم خان» خودکشی کرد و عارف بر اثر این به جنون مبتلا شد و نظام السلطنه مافی او را برای مداوا به بغداد برد. پس از چندی همراه نظام السلطنه به استانبول رفت.

او تا اواخر عمر تصنیف‌ها و شعرهای ملی سرود. تصنیف‌های او از دوران مشروطیت و جنگ‌ جهانی اول تا امروز نیز برسرزبان‌ها است.

در اواخر عمر به افسردگی دچار شد و در روز ۲ بهمن ۱۳۱۶ خورشیدی در همدان درگذشت.

گريه را به مستي بهانه كردم
شكوه ها ز دست زمانه كردم
آستين چو از ديده برگرفتم
سيل خون به دامان روانه كردم
ناله دروغين اثر ندارد
شام ما چو از پي سحر ندارد
مرده بهتر زآنكو هنر ندارد
گريه تا سحرگه من عاشقانه كردم
دلا خموشي چرا ؟
چو خم نجوشي چرا ؟
برون شد از پرده راز
تو پرده پوشي چرا ؟
راز دل همان به نهفته ماند
گفتنش چو نتوان نگفته ماند
فتنه به كه يك چند خفته ماند
گنج غم بر دل خزانه كردم
باغبان چه گويم به ما چها كرد
كينه هاي ديرينه برملا كرد
دست ما ز دامان گل جدا كرد
تا به شاخ گل يكدم آشيانه كردم
دلا خموشي چرا ؟
چو خم نجوشي چرا ؟
برون شد از پرده راز
تو پرده پوشي چرا ؟


+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1385ساعت 22:21  توسط نرگس  | 

چه فكر مي كني؟
كه بادبان شكسته زورق به گل نشسته اي ست زندگي ؟
در اين خراب ريخته
كه رنگ عافيت ازو گريخته
 به بن رسيده راه بسته اي ست زندگي ؟

 چه سهمناك بود سيل حادثه
كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان ز هم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب دركبود درههاي آب غرق شد

هوا بد است
 تو با كدام باد مي روي؟
چه ابر تيره اي گرفته سينه تو را
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم
 دل تو وا نمي شود

تو از هزاره هاي دور آمدي
 در اين درازناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
 در اين درشتناك ديولاخ
ز هر طرف طنين گامهاي رهگشاي توست
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفاي توست
به گوش بيستون هنوز
صداي تيشه هاي توست
چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
 چه دارها كه از تو گذشت سربلند
 زهي شكوه فامت بلند عشق
كه استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه من
 هنوز آن بلنددور
 آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نور
 كهرباي آرزوست
سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن
 سزد اگر هزار بار
بيفتي از نشيب راه و باز
 رو نهي بدان فراز

 چه فكر مي كني ؟
جهان چو آبگينه شكسته اي ست
كه سرو راست هم در او شكسته مي نمايدت
چنان نشسته كوه دركمين دره هاي اين غروب تنگ

زمان بي كرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پاي او دمي ست اين درنگ درد و رنج
به سان رود
 كه در نشيب دره سر به سنگ مي زند
رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست زنده باش

                                                هوشنگ ابتهاج -ه . ا. سایه

+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1385ساعت 20:13  توسط نرگس  | 


منبع : ۱ )  بازی رنگها

          ۲ ) در انتظار فردا

 

+ نوشته شده در  دهم شهریور 1385ساعت 21:48  توسط نرگس  | 

ببین صمد که راه تو شد ره هر رودخانه

کلام تو کتاب تو میرود خانه به خانه

......


  منبع :  ویکی‌پدیا

 صمد بهرنگی (۲ تیر ۱۳۱۸ ــ شهریور ۱۳۴۷)، داستان‌نویس، محقق، مترجم، و شاعر ایرانی بود. معروف‌ترین اثر او کتاب ماهی سیاه کوچولو برای کودکان است.

او همچنین تألیفاتی در مورد آموزش بی قاعده زبان فارسی در آذربایجان و تحقیقاتی در مورد ادبیات شفاهی آذربایجان نیز نگاشته است.

صمد در ۱۳۱۸ در محلهٔ چرنداب شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش زهتاب بود. پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر ۱۳۳۴ به دانشسرای مقدماتی پسران تبریز رفت که در خرداد ۱۳۳۶ از آنجا فارغ‌التحصیل شد. از مهر همان سال آموزگار شد و تا پایان عمر در روستاهای آذرشهر، ممقان، قدجهان، گوگان، و آخیرجان در استان آذربایجان شرقی ایران تدریس کرد.

در مهر ۱۳۳۷ برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی به دورهٔ شبانهٔ دانشکدهٔ ادبیات تبریز رفت و هم‌زمان با آموزگاری تحصیلش را تا خرداد ۱۳۴۱ و دریافت گواهی‌نامهٔ پایان تحصیلات ادامه داد.

بهرنگی در ۱۳۳۹ اولین داستان منتشر شده‌اش به نام «عادت» را نوشت. که با «تلخون» در ۱۳۴۰، «بی‌نام» در ۱۳۴۲، و داستان‌های دیگر ادامه یافت. او ترجمه‌هایی نیز از انگلیسی و ترکی استانبولی به فارسی و از فارسی به ترکی آذربایجانی (از جمله ترجمهٔ شعرهایی از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و نیما یوشیج) انجام داد. تحقیقاتی نیز در جمع‌آوری فولکلور آذربایجان و نیز در مسائل تربیتی از او منتشر شده است.

کیوان باژن در کتاب صمد بهرنگی تلاش کرده است شرایط اجتماعی دوران زندگی بهرنگی را از خلال مصاحبه‌هایی تصویر کند.

بهرنگی در شهریور ۱۳۴۷ در رود ارس و در ساحل روستای شام‌گوالیک غرق شد و جسدش را مدتی بعد در ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه کلاله در چند کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند. جنازهٔ او در گورستان امامیهٔ تبریز دفن شده است.

تنها کسی که معلوم شده است در زمان مرگ یا نزدیک به آن زمان، همراه بهرنگی بوده است شخصی به نام حمزه فراهتی است که بهرنگی همراه او به سفری که از آن باز نگشت رفته بود. اسد بهرنگی، که گفته است فراهتی را دو ماه بعد در خانهٔ بهروز دولت‌آبادی دیده است، از قول او گفته است (باژن، ص ۱۱۴): «من این طرف بودم و صمد آن طرف‌تر. یک دفعه دیدم کمک می‌خواهد. هر چه کردم نتوانستم کاری بکنم.»

نظریات متعدد و مختلفی دربارهٔ مرگ بهرنگی وجود دارد. از روزهای اول پس از مرگ او، در علل مرگ او هم در رسانه‌ها و هم به شکل شایعه بحث‌هایی وجود داشته است. یک نظریه این است که وی به دستورِ یا به دستِ عوامل دولت پادشاهی پهلوی کشته شده است. نظریهٔ دیگر این است که وی به علت بلد نبودن شنا در ارس غرق شده است.

سیروس طاهباز دراین‌باره می‌نویسد (طاهباز، ص ۳۱): «بهرنگی خواسته بود تنی به آب بزند و چون شنا بلد نبود، غرق شده بود. جلال آل‌احمد مرگ بهرنگی را مشکوک تلقی کرد  اما حرف بهروز دولت‌آبادی برایم حجّت بود که مرگ او را طبیعی گفت و در اثر شنا بلدنبودن.» اسد بهرنگی شنا بلد نبودن صمد را تأیید می‌کند (باژن، ص ۱۱۸) ولی دربارهٔ نظر طاهباز و دیگران می‌گوید (باژن، ص ۱۱۶) «همه از دهان بهروز دولت‌آبادی حرف زده‌اند نه این که واقعاً تحقیقی صورت گرفته باشد تا به حال برخوردی تحقیقی درباره‌ی مرگ صمد نشده است.»

طرف‌داران به قتل رسیدن صمد ادعا می‌کنند که در ماه شهریور رود ارس کم‌آب است و در نتیجه احتمال غرق شدن سهوی وی را کم می‌مانند. اسد بهرنگی کم‌آب بودن محل غرق شدن صمد را تأیید می‌کند و دراین‌باره می‌گوید (باژن، ص ۱۱۸) «البته بعضی جاها ممکن است پر آب شود.هیچ‌کس نمی‌آید در محلی که جریان آب تند است آب‌تنی یا شنا کند، چه برسد به صمد که شنا هم بلد نبود.» با این وجود تأکید می‌کند (همان‌جا، ص ۱۱۶): «البته هیچ‌کس ادعا نمی‌کند که فراهتی مأمور ساواک بود یا مأمور کشتن صمد.»

جزئیات متناقض دیگری نیز دربارهٔ مرگ بهرنگی روایت شده است. از جمله اسد بهرنگی گفته است (باژن، ص ۱۱۲): «جسد صورت و بدنش سالم بود. دو سه تا جای زخم، طرف ران و ساقش بود، چیزی شبیه فرورفتگی.  رئیس پاسگاه در صورت‌جلسه‌اش، به جای زخم‌ها اشاره کرد. بعدها البته توی پاسگاه دیگری، این صورت‌جلسه عوض شد». در همان جا (ص ۱۱۵)، اسد بهرنگی به همین تناقضات به شکل دیگری اشاره کرده است، از جمله این که گفته است فرج سرکوهی در جایی نوشته است که فراهتی گروهی را که به دنبال جسد صمد می‌گشته‌اند (و به گفتهٔ اسد بهرنگی شامل اسد بهرنگی، کاظم سعادتی، و دو نفر از شوهرخواهرهای بهرنگی بوده است) همراهی می‌کرده است، در حالی که چنین نبوده است.

در این زمینه مقالات و کتاب‌هایی نیز نوشته شده است، از جمله کتابی به قلم اشرف دهقانی

آثار متعددی از بهرنگی با نام اصلی یا نام مستعار چاپ شده است. از جملهٔ نامهای مستعار وی می‌توان به «ص. قارانقوش»، «چنگیز مرآتی»، «صاد»، «داریوش نواب‌مراغی»، «بهرنگ»، «بابک بهرامی»، «ص. آدام»، و «آدی باتمیش» اشاره کرد.

قصه برای کودکان: تلخون (۱۳۴۲)، بی‌نام (۱۳۴۴)، یک هلو و هزار هلو (۱۳۴۵)، الدوز و کلاغ‌ها (۱۳۴۵)، الدوز و عروسک سخنگو (۱۳۴۶)، کچل کفترباز (۱۳۴۶)، پسرک لبوفروش (۱۳۴۶)، افسانهٔ محبت (۱۳۴۶)، ماهی سیاه کوچولو (۱۳۴۷)، بیست‌وچهار ساعت در خواب و بیداری (۱۳۴۸)، کوراوغلو و کچل‌حمزه (۱۳۴۸).

************************************

با یاد عزیزی که در مدارس گوگان ، ممقان و آذرشهر تدریس میکرد و شاگردانش او را صمد دوم مینامیدند ...

 

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1385ساعت 18:4  توسط نرگس  | 

باد در تشويش
شيشه ها تاريك و پر رويا
پرده مي لرزد
 مي گريزد قامتي زير برش هايش
 شمع گردن مي كشد در سايه ها مايوس
 هيچ كس افسوس
شيشه ها خاموش و بي رويا
 باد در غوغا

سياوش کسرائی


منبع عکس : عکاسی

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1385ساعت 0:2  توسط نرگس  | 

ناله های ما گواه " هست " ماست

سنگ را ناله نباشد ، مرده را فرياد نيست

                                                                اخگر كردستاني

+ نوشته شده در  هفتم شهریور 1385ساعت 13:20  توسط نرگس  | 

امروز این اس ام اس را از یه دوست دریافت کردم خیلی خوشم اومد :

 "یک روز رسد غمی اندازه کوه

یک روز رسد نشاط اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است :

در سایه ی کوه ، باید از دشت گذشت "

+ نوشته شده در  ششم شهریور 1385ساعت 17:3  توسط نرگس  | 

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1385ساعت 23:41  توسط نرگس  | 

هموار کرد خواهی گیتی را ؟

گیتی است  ، کی پذیرد همواری ؟


متاسفانه  اسم شاعرش را نمیدونم.
+ نوشته شده در  سوم شهریور 1385ساعت 18:22  توسط نرگس  | 

ژينی کورت و به هه لويي مردن

نه ک په نا بو قه لی روره ش بردن

لای هه لوی به رزه فری به رزه مژی

چون بژی شه ر ته نه وه ک چه نده بژی

" هه ژار"

ترجمه :

زندگی کوتاه و عقاب گونه مردن

نه اينکه به کلاغ سياه پناه بردن

در نظر عقاب بلند پرواز بلند نفس

چگونه زیستن مهم است نه چند زیستن


عبدالرحمن شرفکندی (۱۹۲۰-۱۹۹۰), ملقب به هَه ژار (به کردی: هه‌ژار Hejar، به معنی مسکین و تهیدست) از نویسندگان، مترجمان و شاعران کرد ایران بود. وی فرزند حاجی ملا محمد بود و در سال ۱۳۰۰ هجری خورشیدی در شهر مهاباد در شمال غرب ایران زاده شد. هنگامی که‌ ۱۷ سال سن داشت پدرش درگذشت. وی در حدود سال ۱۹۴۰ آغاز به‌ سرودن شعر نمود و تحت تأثیر شاعران برجسته‌ کرد مانند احمد خانی، وفایی، ملای جزیری و قادر کویی بود. هه‌ژار در جنبش کردی تأسیس جمهوری مهاباد به‌ رهبری قاضی محمد نقش داشت. پس از سقوط جمهوری مجبور به‌ تبعید شد. حدود سی سال در کشورهای عراق، سوریه، لبنان و مصر زیست. وی در جنبش‌ کردی به‌ رهبری مصطفی بارزانی نیز مشارکت داشت. در سال ۱۹۷۵ به‌ شهر کرج ایران آمد و تا پایان زندگی خود در ۲۲ فوریه ۱۹۹۰ در آنجا اقامت گزید.

هه‌ژار در زادگاهش مهاباد به‌ خاک سپرده‌شد.

از کارهای برجسته او ترجمه کتاب قانون در طب بوعلی سینا از عربی به فارسی و ترجمه رباعیات خیام از فارسی به کردی بود.

منبع : ویکی‌پدیا

+ نوشته شده در  دوم شهریور 1385ساعت 21:55  توسط نرگس  | 

اول شهریور را با عکس گل شروع کردم امیدوارم شهریور ماهی خوب برای همه باشه ...

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  یکم شهریور 1385ساعت 0:25  توسط نرگس  |