تبليغاتX
شبانگاهان
هر بار که بارون میاد و ترافیک همیشه سنگین تهران به یه گره کور تبدیل میشه و علاوه بر ترافیک انواع مشکلات دیگه پیش میاد یاد عزیز نسین نویسنده ترک میفتم که قصه های طنزش را در دوران بچگی و نوجوانی میخوندم .یکی از قصه هاش به اسم " وقتی باران ببارد " بود که دقیقا شرایط الان ما را نشون میداد . از همون زمان و بخاطر نوشته های عزیز نسین با ترجمه روان " رضا همراه " عاشق طنز شدم .جالبه خیلی از قصه هاش بعد از سالها که از خوندنشون میگذره با شرایط فعلی همخونی داره ...

 


عزیز نسین (۱۹۱۵-۱۹۹۵) طنزنویس فقید ترکیه‌ای است. نام او به هنگام تولد محمت نصرت بوده است.

پس از خدمت افسری حرفه‌ای، نسین سردبیری شماری گاهنامه‌ی طنز را عهده‌دار شد. دیدگاه‌های سیاسی او منجر به چند بار به زندان رفتن شد. بسیاری از آثار نسین به هجو دیوان‌سالاری و نابرابری‌های اقتصادی در جامعهٔ وقت ترکیه اختصاص دارند. آثار او به افزون از ۳۰ زبان گوناگون ترجمه شده‌اند. بسیاری از داستان‌های کوتاه او را ثمین باغچه‌بان، احمد شاملو، رضا همراه و صمد بهرنگی به فارسی ترجمه کرده‌اند.

در سال‌های پایانی زندگی، عزیز نسین به مبارزهٔ روزافزون با آن‌چه نادانی و افراطی‌گری دینی می‌خواند پرداخت. او به آزادی بیان و حق انتقاد بدون چشم‌پوشی از اسلام معتقد بود. بعد از فتوای آیت‌الله خمینی برای قتل سلمان رشدی، نسین ترجمهٔ کتاب آیات شیطانی را آغاز کرد. این مهم منجر به مورد هدف قرار گرفتن وی از سوی گروه‌های افراطی اسلامی شد. در ۱۹۹۳ افرادی هتل محل استراحت او را در شهر سیواس آتش زدند و سبب مرگ ۳۷ نفر شدند. خود نسین از این جریان جان سالم بدر برد.

 منبع : ویکی پدیا


ضمنا امروز سالگرد درگذشت منوچهر آتشی  است . یادش گرامی .
+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1385ساعت 5:28  توسط نرگس  | 

... 

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
 زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
...

....

هر کجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
 چه اهمیت دارد
 گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟

                                         "صدای پای آب - سهراب سپهری "

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1385ساعت 16:54  توسط نرگس  | 

دیشب من را هم " شمردند " و حالا من هم در آمار جمعیت ایران منظور شدم ! سوالات فوق العاده تخصصی بودند :

-  ببخشید شرمنده  لطفا نام و نام خانوادگی

- ببخشید معذرت تاریخ تولد  و محل تولد

- با عرض معذرت شغلتون

- ببخشید واقعا ببخشید از سال ۷۵  تغییر مکان نداده اید

- با عرض معذرت سواد خوندن نوشتن دارید

- ببخشید دینتون

- شرمنده معذرت خونه تون چند متره

- ببخشید متاهل هستید یا مجرد  و با کی زندگی میکنید

- با عرض معذرت و تشکر از در اختیار گذاشتن  وقتتون خداحافظ


این هم از سرشماری امسال . تا دیشب که هنوز سرشماری تکمیل نشده جمعیت را ۶۵ میلیون اعلام کردند حالا باید ببینیم تا پایان سرشماری جمعیت چقدر اعلام میشه ؟

ضمنا جهت اطلاع کلیه دوستان که اس ام اس زده بودند که "منتظر ماموران سرشماری نباشم چون جوجه را آخر پائیز میشمرن" من را شمردند ! فکری به حال خود کنید .

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1385ساعت 7:31  توسط نرگس  | 

 به جان جوشم که جویای تو باشم

                                         خسی بر موج دریای تو باشم

 تمام آرزوهای منی کاش

                                           یکی از آرزوهای تو باشم

                                                              شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1385ساعت 0:40  توسط نرگس  | 

امروز یکسال از رفتن یکی از عزیزانم گذشته ..خیلی زود روزها سال میشن و عمر ما میگذره . نمیدونم زندگی ارزش تحمل این دوریها را داره ؟امیدوارم هر جا هست موفق باشه و ما هم اینجا سعی میکنیم به دوریشون عادت کنیم و  به امید دیدنشون روز شماری کنیم .

"وای بر من، نداد گریه مجال

  که زنم بوسه ای به رخسارت ،

  چه بگویم ، فشار غم نگذاشت

  که بگویم : خدا نگهدارت!

 

او سفر کرد و کس نمی داند،

  من در این خاکدان چرا ماندم ؟

  آتشی بعد کاروان ماند ،

  من همان آتشم که جا ماندم !"

                                                مشيری

 

" بی عمر زنده ام وین بس  عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر "

                                                   حافظ  

+ نوشته شده در  بیستم آبان 1385ساعت 5:24  توسط نرگس  | 

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

 مائیم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم 

 هر پسین 

 این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست 

 نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟

 ای راز 

 ای رمز

ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

"حسین پناهی "


+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1385ساعت 6:47  توسط نرگس  | 

این هم سنگکی نزدیک میدان دربند ...

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1385ساعت 9:55  توسط نرگس  | 

 برگ ریزان همه خوبی هاست
 می بریم از هم پیوند قدیم
می گریزیم از هم
سبک و سوخته برگی شده ایم
در کف باد هوا چرخنده
از کران تا به کران
سبزی و سرکشی سروری نیست
 وز گل یخ حتی
 اثری در بغل سنگی نیست
این همه بی برگی ؟
این همه عریانی ؟
چه کسی باور داشت
 دل غافل اینک
 تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار کنی
 در تماشا گه پاییز که می ریزد برگ 

                                               " سیاوش کسرائی "

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1385ساعت 7:45  توسط نرگس  | 

گفتم بهار
خنده زد و گفت
 اي دريغ
 ديگر بهار رفته نمي آيد
گفتم پرنده ؟
گفت اينجا پرنده نيست
اينجا گلي كه باز كند لب به خنده نيست
 گفتم
درون چشم تو ديگر ؟
گفت ديگر نشان ز باده مستي دهنده نيست
 اينجا به جز سكوت سكوتي گزنده نيست .

                                                                 

                                                       " حمید مصدق "

+ نوشته شده در  ششم آبان 1385ساعت 9:35  توسط نرگس  | 

دو روزه سر خودمو شلوغ کردم و مشغول تغییرات و تعمیرات خونه هستم ...منتظر بودم در  پائیز تغییرات عمده در زندگیم پیش بیاد نشد و خودم تغییرات را ایجاد کردم ...چی میخواستم و چی شد !!!

دانه فلفل سیاه و خال محبوبم سیاه

هر دو جانسوزند ولی این کجا و آن کجا !!!


تو این شلوغیهای خونه یه دفعه اعلام تعطیلات ۴ روزه کلی مزه داد ......مثل اینکه رئیس جمهور محترم میدونه با تغییراتی که در وزارتخانه ها دادن و با انتصابهای بی معنی هیچ کارمندی نه میتونه کار کنه و نه کاری از دستش برمیاد پس همون بهتر که تعطیل باشیم  ، به نفع همه است ...


اومدم بگم اشتباه کردم این تعطیلی نه تنها مزه نداد خیلی هم مزخرف بود .کارهائی را که باید در عرض یک روز تموم میشد بعلت تعطیلی انجام نشد .بانکها هم تعطیل و عابر بانکها بعلت اینکه بدون پیش بینی تعطیلی اعلام شد پول کافی برای جوابگوئی نداشتن امروز ۸ تا عابربانک رفتم تا بالاخره از یکی از عابر بانکها که کشیک گذاشته بودن تا خودپردازها را تامین کنه کمی پول برداشتم ...

 

+ نوشته شده در  دوم آبان 1385ساعت 13:47  توسط نرگس  |