|
|
| |
|
شب یلدا سحر شاه محمدی
یلدا بر همگی مبارک ! |
||
|
+
نوشته شده در سی ام آذر 1385ساعت 7:18 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
یادش بخیر یه برنامه ای تو صبح جمعه با شما از رادیو پخش میشد که یه قسمتش " پس چی شد؟" بود که وعده های مسئولین را میخوندند و میگفتند پس چی شد ؟ حالا حکایت انتخابات ۲۴ آذر است :
آمار میاندورهای مجلس را احتمالا تا آخر شب اعلام میکنیم منبع : خبرگزاری مهر شنبه 25/9/1385 نتايج قطعي انتخابات مياندورهاي مجلس و خبرگان در تهران صبح فردا اعلام ميشود منبع : خبرگزاری فارس شنبه 25/9/1385 نهایتا نتیجه انتخابات میاندوره ای مجلس در تهران دوشنبه 27/9/1385 و انتخابات خبرگان رهبری در تهران سه شنبه 28/9/1385 اعلام شد و نتایج انتخابات شورای شهر تهران تاکنون اعلام نشده است و مسئولین قول امروز ظهر را داه اند .حتی برای شمارش آرا هم کار ما با اگر و اما و ... است : خبرگزاری آفتاب : مصطفی پورمحمدی وزیر كشور تاکید کرد «اگر در شمارش آرا اتفاق خاصی نیفتد و به مشكلی بر نخوریم، با روندی كه در پیش داریم نتایج قطعی آرای شورای شهر تهران را تا ظهر فردا سهشنبه اعلام میكنیم».
عصر چهارشنبه سرانجام پس از 5 روز نفس گیر، ماراتن شمارش آرا سومین دوره انتخابات شورای شهر پایتخت به 3 متر آخر رسید. به این ترتیب نتایج شمارش 3100 صندوق مشخص شد و تنها شمارش 3 صندوق دیگر باقی مانده که به گفته وزیر کشور کار شمارش آنها نیز تا پایان امشب به پایان میرسد. این درحالی است که برخی از گروههای سیاسی همچنان خواستار رفع ابهام و شفاف سازی در مورد روند شمارش آرا هستند. در میان 15 برگزیده شورای شهر تهران، نام 7تن از حامیان محمدباقر قالیباف شهردار، 4 عضو ائتلاف اصلاحطلبان، 2 نفر از حامیان دولت و یک نامزد مستقل وجود دارد. همچنین یکی از راهیافتگان به سومین شورای شهر پایتخت نامزد مشترک حامیان دولت و شهردار به شمار میرود. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1385ساعت 19:55 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم شفیعی کدکنی ـ م . سرشک ـ |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1385ساعت 23:42 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
خیلی جالبه مدتیه محل کارم توسط کوتوله ها اشغال شده ! نتیجه اینه هر روز صبح که نزدیک محل کارم میرسم فقط دعا میکنم جنگ اعصابی پیش نیاد . البته خوشبختانه (!!! ) بشدت بیخیال شدم. در حال حاضر خودم و جناب رئیس محترم در قهر بسر میبریم و اتفاقا استراحت خوبیه .. بیکار میشینم روزنامه و کتاب میخونم ، گپ میزنم ، اینترنت و بازی و ... روز را تموم میکنم . خلاصه معلوم نیست جناب رئیس محترم چه خوابی برام دیدن فعلا اوج تنبیهشون اینه که کاری بهم ارجاع نمیدن. طفلکی ها چون دامنه تجربه و سواد کاریشون کمه مجبورن کارها را بشدت کوچک کنند تا از عهده ش بربیان و با تموم قوا تو سر ما میزنن تا ما هم همقدشون بشیم .همین رئیس محترم قبل از اینکه تا این حد محترم بشن شعارهاشون عالی بود( البته همون موقع هم میشد حدس زد فقط شعار میده ) در خصوص مدیریت ، روابط انسانی ، کار و... به قول حافظ : خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم آذر 1385ساعت 5:27 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
از میز سبز مهربانی
دل به دل منزل به منزل تا کنار هم تا بوسه بر پیشانی ات پیش آمدم پیش آی سرو ماه پیشانی ! از میز سبز مهربانی دل به دل منزل به منزل تا کنار هم . " محمد حقوقی " |
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم آذر 1385ساعت 7:23 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
برگهاي جدا مانده از شاخه ها را ، نوازشي
برگهاي به جا مانده در شاخه ها را ستايشي. به جا ماندن مانده به ريشه هاي درختان ، خواهشي ، نالشي ، غرشي و نيايشي . اي عابر ! در رهگذار بادهاي تند و سرد چسبيده ام به سختي بر شاخه درخت . هر چند من نخواهم هرگز جدا شوم از آن ليكن ندانم كه لحظه اي ديگر بر سر آن باشم يا نه . آنگاه اما روا نيست پاي بكوبي به خشم و كينه و نفرت بر من بر من ، مني كه در رهگذار بادهاي تند و سرد چسبيده ام به سختي بر شاخه درخت. اي عابر ! برگهاي جدا مانده از شاخه ها را ، نوازشي . برگهاي به جا مانده در شاخه ها را ، ستايشي . " فريدون ايل بيگي
عکس از پوتین |
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم آذر 1385ساعت 13:20 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در هفدهم آذر 1385ساعت 18:42 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
شمارش معکوس شروع شده ...شنبه یکی از عزیزانم همراه با همسر و دخترش میان ایران ..بیصبرانه منتظرم ... فقط منتظرم این دو روز تموم بشه .تصور دیدنشون بعد از ۳ سال برام باور کردنی نیست .. دقایق سخت میگذرند واین تنها انتظار شیرینه برای منی که از انتظار متنفرم . با امید روزیکه این لحظات را برای دیگر عزیزانم تجربه کنم ....عزیزانم به امید دیدنتون زنده هستم . لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ، مستم باز می لرزد ، دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست و آبرویم را نریزی ، دل ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است م.امید ـ اخوان ثالث ـ |
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم آذر 1385ساعت 10:8 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
به سر انگشت تو مي انديشم ، وقتيباغ ها را به تماشاي شكوه آتش ، مي خوانَد و سرانگشت تو ابهام اشارت را مي شكوفاند آن دم كه ، به سنگ حشمت خواندن و گفتن مي آموزد.
چشم من مي شنود غنچه هايي كه بر اين پرده ، شكوفايي را ، مي خوانَد مي تواني تو و من مي دانم با سرانگشت ظريف آنچه در من جاري است : - خون آهنگين را - بنوازي با عشق .
مي تواني تو و من مي دانم مي تواني كه به من دوستي دستت را هديه كني.
تولد 1312 در نیشابور درگذشت 23 اسفندماه 1381 به دلیل ایست قلبی در تهران |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم آذر 1385ساعت 7:30 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
وفا و مردمی از روزگار دارم چشم ببین ز سادهدلیها چه از که میجویم ******* سالها در پرده دل خون خود را خوردهام تا درین گلزار چون گل یک دهن خندیدهام ******* پیش ازین ، بر رفتگان افسوس میخوردند خلق میخورند افسوس در ایام ما بر ماندگان
صائب تبریزی شاعر سبک هندی قرن یازدهم هجری قمری عهد صفویه |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم آذر 1385ساعت 6:43 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
پریروز فردیس کرج بودم. تو تاکسی نشسته بودم یه دفعه متوجه شدم چند تا ماشین پلیس و دو تا ماشین که پر از سرباز بودن جلوی ما دارن میرن و مردم هم کنار خیابون نگاه میکنند .فکر کردم بمناسبت هفته بسیج رژه میرن وقتی نزدیک وانت شدیم دیدم که ۳ تا جوان حدود ۲۰- ۲۵ ساله پارچه سفید تنشون کرده بود و کلاه بوقی سرشون گذاشته بودن و دستاشون از دو طرف عین مترسک باز گذاشته بودن و روی پارچه های تنشون با خط قرمز نوشته بودن سارقین و اشرار ! خیلی وحشت کردم اینکه هر کسی جرمی میکند باید تاوان جرمش را بدهد هیچ شکی نیست ولی این مدلی تو شهر کوچکی چرخاندن فقط باعث آبروریزی برای خونواده هاشون میشه واز طرف دیگه این افراد بعد از طی محکومیتشون چون هیچ حرمتی براشون نمونده و قبح کار کاملا از بین رفته میشه حدس زد چی میشن . یعنی افرادی که دزد بودن و احتمالا چند فقره سرقت کردند بعد از این شوی مسخره و خفت بار میتوانند بدترین جرمها را مرتکب شوند . قاعدتا قانون بایستی برای هر جرمی جریمه ای را تعریف کند ولی این مدل برخورد با مجرم میتواند تاوان بسیار سنگینی برای جامعه داشته باشد . |
||
|
+
نوشته شده در نهم آذر 1385ساعت 12:12 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
تاره کلاس اول ابتدائی را تموم کرده بودم که بنا به تصمیم خونواده به شهرستان مریوان رفتیم . برای من که از همون بچگی به همه چیز دل میبستم جدائی از سنندج و مخصوصا خواهرزاده ام که همسن خودم بود خیلی سخت بود . تابستان ۱۳۴۹ مریوان رفتیم و تموم کودکی و نوجوانیم را آنجا گذراندم . آخرین باری که مریوان رفتم در زمان جنگ بود و مریوان شهری جنگ زده . ولی برای من مریوان روزهای خوب مدرسه است . روزهای تابستان که با خواهرم و برادرزاده هام با بازی میگذشت ..روزهای عید و صدای دهل و سرنا و جمع شدن تموم بچه ها و رفتن به تپه های اطراف خونه . تابستون و جمع شدن خواهرها که تعطیلات را پیش ما میومدن و همراه با هزاران خاطره بد و خوب ...مریوان برایم یعنی آرزوهای گمشده ..روزهائی که آینده مو با رویاهای شیرین ترسیم میکردم و هیچکدومش را هم نتونستم برآورده کنم یا نشد . زمستان با برفهای شدید و کوره راه باریکی که مادرم دم در برای ما درست میکرد تا بتونیم از بین برفها ردبشیم . بهار زیبا و ردیف درختان اقاقیا که تموم خیابون را معطر میکرد ومریوان یعنی حسرت . حسرت آرزوهای بر باد رفته ... شهر مریوان در حدود یک سده پیشینه تاریخی دارد. یکی از شاهزادگان قاجار به نام فرهاد میرزا که کمی پیش از مشروطیت در این محل حکومت میکرد، در مریوان قلعهای بنا کرد که جریان بنای آن را در کتیبهای که به دیوار مسجد دارالاحسان (مسجد جامع سنندج) نصب کرده، شرح داده است. این شهر مرزی در همسایگی دولت عثمانی قرار داشت و به دستور ناصرالدین شاه قاجار در سال 1282 هـ .ق قلعهای مستحکم در آنجا احداث شد. در سال 1286 هـ .ق حاج فرهاد معتمدالدوله بر استحکام قلعه افزود و آن را شاه آباد نامید. در کنار همین قلعه نظامی، روستایی به وجود آمد که به نام قلعه (مریوان) نامگذاری شد. در داخل شهر به دستور حاج معتمدالدوله یک باب قنات، حکام و آب انبار احداث شد. بعد از حاج فرهاد معتمدالدوله، حاج محمد علیخان ظفرالملک قعله را وسعت داد و در داخل آبادی شاه آباد چندین باب منزل، یک کاروانسرا و قناتی دیگر احداث کرد. بعدها کلیه این تأسیسات در اثر شورش و هرج و مرج عشایر کرد منطقه، ویران شد. در اوایل حکومت پهلوی، حاکم وقت در روستای موسک دژی بنا نهاد که امروزه از آن به عنوان پادگان استفاده میشود و فاصله چندانی با شهر ندارد. دریاچه زریوار در غرب شهرمریوان ، دراستان کردستان و از مکانهای دیدنی و گردشگری این استان است. طول دریاچه زریوار حدود 5 کیلومتر و عرض آن حدود 1.6 کیلومتر است. حداکثر عمق آن حدود 50 متر است. در افسانه هاي مردم منطقه آمده است كه شهري باستاني به نام زريبار به جاي درياچه وجود داشته است كه به دليل دعاي شر يك درويش(مرد روحاني كرد)*، به عذاب اهورامزدا دچار شد و غرق شد این دریاچه بزرگترین در یاچه ی آب شیرین جهان به شمار می رود در زمان جنگ ایران و عراق یکی از مهمترین پایگاههای نظامی ایران بود . این دریاچه آب شیرین یکی از قطبهای جهانگردی و ایرانگردی به شمار می آید .
* روزی درویشی سوار بر الاغ به همراه همسرش از نزدیکی شهر عبور می کنند که توسط ماموران حاکم دستگیر و به شهر آورده می شوند اهالی شهر و ماموران آنها را شکنجه و اذیت می کنند و زیر ضربات شلاق مجبور به انجام کارهای مشقت بار می نمایند تا جایکه دم الاغ یعنی تنها سرمایه ی درویش کنده می شود و زن حامله اش نیز فرزندی را که در شکم دارد سقط می نماید . درویش که دیگر تاب تحمل این همه شکنجه را ندارد نزد حاکم رفته و دادسخن می دهد اما حاکم او را مورد استهزا قرار می دهد و درویش آزرده خاطر می شود و دلشکسته بالای بلندای کوهی در ضلع شرقی شهر می رو د و در آنجا با خدای خویش شروع به راز و نیاز می کند و از دست آن ستمگر به بارگاه خداوند پناه می برد وآنان را نفرین می کند و می گوید سرم را از سجده بر نمی دارم تا شهر را با آب یکسان نکنی و این قوم ظالم را نابود نکنی و چنین می شود و اکنون قبر درویش هم در پای کوه نظاره گردریاچه ی فعلی زریوار است . این افسانه نشانه های از رویدادی تاریخی را در خود دارد چنانچه درون مایه ی آن نفرت مردم از غاصبان را نشان می دهد و این پیام را می رساند که جور و ستم پایدار نمی ماند همچنین در این افسانه از فیله قوس حاکم ستمگر نام آمده که (فیله قوس ) معرب واژه ی یونانی فیلیوپس است و کوهی که مشرف بر شرق دریاچه است هنوز نام (قه لای فیله قوس ) را بر تارک خود دارد و اینها گویای حضور نامیمون یونانیان در کردستان و ما را به یاد غارتگری های اسکندر فرزند فیلیپوس می اندازد .
|
||
|
+
نوشته شده در ششم آذر 1385ساعت 6:39 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
همان رنگ و همان روی همان برگ و همان بار همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز همان شرم و همان ناز همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار همان جلوه و رخسار نه پژمرده شود هیچ نه افسرده ، که افسردگی روی خورد آب ز پژمردگی دل ولی در پس این چهره دلی نیست گرش برگ و بری هست ز آب و ز گلی نیست هم از دور ببینش به منظر بنشان و به نظاره بنشینش ولی قصه ز امید هبایی که در او بسته دلت ، هیچ مگویش مبویش که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند مبر دست به سویش که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند ، نماند مهدی اخوان ثالث |
||
|
+
نوشته شده در چهارم آذر 1385ساعت 3:55 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
هرچه چشمهايم را بازتر مي كنم |
||
|
+
نوشته شده در دوم آذر 1385ساعت 8:19 توسط نرگس
|
|
||