تبليغاتX
شبانگاهان


 تو مثل معجزه

در وقت یاس و نومیدی ظهور خواهی کرد 

 پناهسایه آسایشی، پناهم ده

درون خلوت امن و امید راهم ده

                                                                 حمید مصدق

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:16  توسط نرگس  | 

بیست وشش بهمن ... ۲۱ سال گذشت ولی یادت همیشه با ماست ...

چشم من بيا منو ياری بکن
گونه هام خشکيده شد کاری بکن
غير گريه مگه کاری ميشه کرد
کاری از ما نمياد زاری بکن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هرچی دريا رو زمين داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه کنن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
قصهء گذشته های خوب من
خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
تاقيامت اشک حسرت ببارم
دل هيشکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گريه دوای دردمه
چرا چشمام اشکشو کم مياره
خورشید روشن ما رو دزديدن
زیر اون ابرای سنگين کشيدن
همه جا رنگ سياهه ماتمه
فرصت موندنمون خيلی کمه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينهء غرقه به خون
قصهء موندن آدم همينه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد

                                                     "اردلان سرفراز "

 بشنوید


خانه دل تنگ غروبی خفه بود
 مثل امروز که تنگ است دلم
 پدرم گفت چراغ
 و شب از شب پر شد
 من به خود گفتم یک روز گذشت
 مادرم آه کشید
 زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
 که گمان داشت که هست این همه درد
 در کمین دل آن کودک خرد ؟
 آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
 معنی هرگز را
 تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
 آه ای واژه شوم
 خو نکرده ست دلم با تو هنوز
 من پس از این همه سال
 چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه

                                        -شعر تاسیان از : هوشنگ ابتهاج -

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 22:39  توسط نرگس  | 

به  آفتاب  سلامی  دوباره  خواهم‌داد
به  جویْ‌بار  که  در  من  جاري  بود
به  ابرها  که  فکرهای ِ  طويل‌ام  بودند
به  رشد ِ  دردناک ِ  سپيدارهای ِ  باغ  که  با  من
از  فصل‌های ِ  خشک  گذر  می‌کردند
به  دسته‌های ِ  کلاغان
که  عطر ِ  مزرعه‌های ِ  شبانه  را
برای ِ  من  به  هديه  می‌آوردند
به  مادرم  که  در  آئينه  زنده‌گي  می‌کرد
و  شکل ِ  پيري ِ  من  بود
و  به  زمين،  که  شهوت ِ  تکرار ِ  من  درون ِ  ملتهب‌اش  را
از  تخمه‌های ِ  سبز  می‌انباشت  - سلامی  دوباره  خواهم‌داد


می‌آيم،  می‌آيم،  می‌آيم
با  گيسوی‌ام:  ادامه‌ی ِ  بوهای ِ  زير ِ  خاک
با  چشم‌هام:  تجربه‌های ِ  غليظ ِ  تاريکي
با  بوته‌ها  که  چيده‌ام  از  بيشه‌های ِ  آن  سوی ِ  ديوار
می‌آيم،  می‌آيم،  می‌آيم
و  آستانه  پر  از  عشق  می‌شود
و  من  در  آستانه  به  آن‌ها  که  دوست  می‌دارند
و  دختری  که  هنوز  آن‌جا،
در  آستانه‌ی ِ  پر  عشق  ايستاده،  سلامی  دوباره  خواهم‌داد


فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود
چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا
پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱٥ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.
می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند
اولین مجموعۀ شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱ در سن ۱۷ سالگی منتشر می گردد. کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.
با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت" در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد نا مهربانی های فراوان قرار می گیرد.
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند "
در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود
حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳٤ از شوهرش جدا می شود
قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید
" وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم"


فروغ فرخزاد سرانجام در ۲٤ بهمن سال ۱۳٤٥ به هنگام رانندگی بر اثر تصادف جان سپرد و روز ۲٦ بهمن در گورستان ظهیرالدوله هنگامی که برف می بارید به خاک سپرده شد.

" شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد"


منابع : فروغ فرخزاد - فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1385ساعت 16:23  توسط نرگس  | 

 می خوانم و می ستایمت پر شور
ای پرده دل فریب رویا رنگ
می بوسمت ای سپیده گلگون
ای فردا ای امید بی نیرنگ
 
 ***************
بر می آیی شکفته و پیروز
 وز آمدن تو زندگی خندان
 می آیی  و بر لب تو صد لبخند
می آیی  و در دل تو صد امید
می آیی  و از فروغ شادی ها
تابنده به دامن تو صد خورشید
 وز بهر تو بازگشته صد آغوش
در سینه گرم توست ای فردا
 درمان امیدهای غم فرسود
در دامن پاک توست ای فردا
 پایان شکنجه های خون آلود
ای فردا ای امید بی نیرنگ
                                         

                                                " هوشنگ ابتهاج "

 

+ نوشته شده در  نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:54  توسط نرگس  | 

خورشید
 از پس ابرها
 سبد خالی آفتابگردان را می نگرد
 که در انتظار فردا
دل به رویای آفتاب سپرده است
 


                                        
      " ناهید عباسی "


منبع : آوای آزاد
+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1385ساعت 22:6  توسط نرگس  | 

گل خزان ندیده بهار نو رسیده

کنون که می روی زین گلزار خدا ترا نگهدار

بود طنین آوای تو کنون به گوشم ای یار

پیام من تو بشنو خدا ترا نگهدار

دو چشم من به ره باشد در آرزوی دیدار

مسافر عزیزم تو هم به یاد من باش

جدایی و فراموشی نبینم از تو ای کاش

نباشدم بجز مهرت هوای دیگری در سر

برو خدا به همراهت تو ای زجان گرامی تر


ویگن دِردِریان (۱۳۰۷-۱۳۸۱)

بشنوید


+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1385ساعت 20:25  توسط نرگس  | 

«پرويز ياحقي» نوازنده‌ي پيشكسوت ويولن در سن ۷۲سالگي،‌ صبح امروز ـ 13 بهمن ماه ـ به ديار باقي شتافت.

پرویز یاحقی، تکنواز ویلن و ترانه ساز نامدار ایرانی در سن ۷۲ سالگی درگذشت.

پرویز یاحقی که نام اصلی او پرویز صدیقی پارسی است نزد دایی خود، حسین یاحقی که از نوازندگان معروف کمانچه و ویلن بود، ویلن نوازی را فراگرفت و چندی نیز در محضر ابوالحسن صبا آموزش دید.

پرویز یاحقی سالها از تکنوازان ویلن در رادیو تهران بود و در کنار نوازندگی، ترانه هایی را آفرید که بسیاری از آنها به معروف‌ترین ترانه‌ها در زمان خود بدل شدند.

از جمله کارهای ماندگار او می‌شود به ترانه «بیداد زمان» (به رهی دیدم برگ خزان) روی سروده‌ای از بیژن ترقی و «مِی زده شب» اشاره کرد که هر دو حدود ۵۰ سال پیش با صدای مرضیه خوانده شده‌اند.

اوج شهرت یاحقی شاید زمانی باشد که پس از ازدواج با حمیرا، برنامه‌های مشترکی را با او در تلویزیون ملی ایران به اجرا در می‌آورد؛ پیوندی که تنها چند سال دوام آورد.

در سالهای پس از انقلاب با دگرگونی‌های بنیادین در عرصه‌های فرهنگی در ایران و روی خوش نشان ندادن به اجرای موسیقی ایرانی با ویلن، صدای ساز پرویز یاحقی تا سالها به گوش مردم نرسید. با این‌همه در سال‌های اخیر چندین آلبوم از نوازندگی او منتشر شد که از آن میان باید از آلبوم «کیمیا» نام برد که در سال ۱۳۸۳ توسط شرکت «آوای باربد» در تهران منتشر شده است.


منابع :ایسنا - رادیو زمانه  - پرویز یاحقی 
+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1385ساعت 8:5  توسط نرگس  | 

ظاهرا انتظار طولانیم به پایان رسید .....امیدوارم همه چی همونطوری باشه که انتظارشو داشتم .فعلا خیلی خوشحالم ....

سر اومد زمستون

 

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1385ساعت 15:22  توسط نرگس  | 

کمد رویاهایم   
بید گذاشته   
خیال هایم را جمع می کنم   
لای تک تک شان   
نفتالین می گذارم   
کاش تو   
بید نزده باشی
   

                                    " کاملیا هاشمی "       


 منبع : شعر دیگران

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1385ساعت 5:54  توسط نرگس  | 

امروز از سنندج برگشتم یه سفر کوتاه به سنندج داشتم دست آورد این سفر : دیدن عزیزان ، حسرت نبودن و ندیدن دیگر عزیزان ، بر سرمزار سه خواهر و پدرم رفتن ،گشت زدن تو بازار قدیمی و خیابونهای قدیمی شهر ،دیدن برف و کوچه های یخی، تازه شدن خاطرات ،  حسرت گذشته و عمر رفته و ...در انتها خبری  که مدتها انتظارش را داشتم شنیدم و با امید فراوان برگشتم ... و حالا با امید منتظرم ... امیدوارم این بار تموم بشه، همه روزای سخت تموم بشه و بازم "امیدم را مگیر از من خدایا ...."

این هم چند عکس از بازار قدیمی سنندج و پارچه فروشها -عکسی از کوچه  برفی - و عکسهائی از  بهشت محمدی و گورستان قدیمی پیرمحمد

 

 

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1385ساعت 23:32  توسط نرگس  | 

" میزی برای کار ،

کاری برای تخت ،

تختی برای خواب ،

خوابی برای جان ،

جانی برای مرگ ،

مرگی برای یاد ،

یادی برای سنگ ،

این بود زندگی ."

                                   " حسین پناهی "        

 

+ نوشته شده در  دوم بهمن 1385ساعت 20:31  توسط نرگس  | 

اول بهمن سی و سومين سالگرد مرگ خواهر عزيزم

سی وسه سال گذشت ! باور کردنی نيست ولی گذشت !

متاسفم برای عمر کوتاهش ! برای زندگی سخت ودردناکش !

کاش ميشد فراموش کرد! کاش ميشد قسمتهای بد زندگی را پاک کرد .هر چندنميدونم اگه همچين کاری بشه کرد چيزی به اسم زندگی ميمونه ؟

 

عزيزم سی و سه سال گذشت و يادت با حسرت هميشه با من است !

"طومار درد و داغ عزیزان رفته است

                                                       این مهلتی که عمر درازست نام او "

                                                                                                           "  کلیم کاشانی "

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1385ساعت 21:19  توسط نرگس  |