|
|
| |
|
امروز آخرین روزیه که در این خونه مینویسم ... فردا کامپیوترم را میفرستم خونه جدید و خودم هم چند روز دیگه میرم ... ۱۴ سال و شش ماه تو این خونه کوچک ، تو این کوچه بن بست بودم ... نمیدونم چهارده سال درسته یا چهارده روز و یا چهارده قرن؟ روزهائی را گذروندم که هر لحظه اش قرنها طول کشیده و شادیهائی دیدم که هر روزش به کوتاهی دقیقه ای بوده گوشه گوشه این خونه یادگار روزهای تنهائیم است ... چند بار در گوشه های این خونه آرزوی مرگ را کردم ؟ تنهائی !!! همیشه متنفر بودم و به مصداق " از هر چه بدت آید به سرت آید " همیشه تنها بودم ... نمیدونم چند بار تو این چند سال طعم دوری ، غربت و ... را چشیدم ...و اوج تنهائی در سه سال اخیر بعد از مرگ مادرم ،چند بار نصف شبها دستم را جلوی دهنم میگرفتم که همسایه ای صدای هق هق هامو نشنوه ؟ و این فقط قصه ۱۴ سال نیست . این قصه زندگی منه ۴۳ سال در تنهائی غوطه ور بودن ...دوران بچگی پر از هراس و آشوب خونوادگی ، تنهائی های بچگی و کمروئی که باعث تنهائی بیشترم میشد و بعد انقلاب و جنگ و گریز و طعم آواره بودن و بعد مرگ عزیزان ...ازدواج خواهرم ـ تنها دوستم ـو تنها ماندن با تموم معناو بعد هم رفتنش از ایران ... وچند بار در این چند سال دوری عزیزانم را تحمل کردم ؟ و چند بار تنهام گذاشتن ؟ تحمل کردن و تحمل و تحمل .... چند بار عید را تنها بودم ؟ چند سال فقط من و مادرم ... و فقط در آرزوی تموم شدن تعطیلات لحظات را شمردم ؟ چند بار مجبور شدم برای فرار از ترحم دیگران ادعا کنم من اصلا مسافرت در عید را دوست ندارم ؟ چند بار الکی ادعا کردم از سیزده بدر بدم میاد ؟چند بار مجبور شدم به مادرم بگم که من از بیرون رفتن خوشم نمیاد ؟ چند بار جلوش فیلم بازی کردم ... نمیدونم شاید زندگی همین باشه !!! چند روز دیگه خونه جدید هستم ... این خونه را با تموم خاطراتش میذارم و میرم ...این تغییر برای سن من خیلی بزرگه ... دلم برای این خیابون - این کوچه و این خونه تنگ میشه ... هر چند روزای بدی داشتم ولی روزهای خوب هم بودن ...الان بشدت دلتنگم و مثل همیشه تو احساس دوگانه موندم خوشحال از تموم شدن کابوس تنهائی و نگران از اینکه یه وقت حسرت همین روزها را داشته باشم ... حالا در باقیمانده روزهای زندگیم ـ کم و زیادش مهم نیست ـ میخوام شروع جدیدی داشته باشم ... از شما میخوام برام آرزو کنید که کمی ـ کمی ـ به آرامش برسم ... دیگه دوست ندارم الکی کلاه سر خودم بذارم که فردا حتما اتفاقی میفته و دوران سختی تموم میشه ...دیگه نمیتونم تحمل کنم ... برام دعا کنید که دوران سختیهام تموم شود . نمیگم زندگی شیرین بشه فقط میخوام کمی راحتی داشته باشم ... میخوام روزای باقیمانده زندگیم دوستی کنارم باشه ... من امیدوارم شما هم دعا کنید که همراهم ، دوستم باشد ...
پیشاپیش سال نو را به همه دوستان عزیز تبریک میگم .. تندرستی ـ سعادت و شادکامی را در سال جدید برای شما و تمامی دوستدارانتان آرزومندم . در لحظه ی تحویل و دگر گشتن سال با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا مانند نسیم ، می پرم ، بی بال شفیعی کدکنی |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:51 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |||||||||||||||||||||||||
|
عزیزم - خواهر زاده گلم - دوشنبه یا سه شنبه میاد ... ۸ ساله ندیدمش ... گفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویم غمم از دل برود چون تو بیائی چه بگویم؟ ... چه بگویم ؟
مولوی
منبع : فردا تو ميايي ( هوشمند عقيلی) امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من |
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 7:48 توسط نرگس
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در بیست و دوم اسفند 1385ساعت 7:7 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" بند بند وجودم
به بند بند وجود تو بسته است با این همه بند چه آزادم ! " قدسی قاضی نور |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم اسفند 1385ساعت 22:33 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
احسان طبری :
ماتم مرگ را به دور افکنیم و باورمند باشیم که اصالت با زندگی است و بشر آن را بیش از پیش خواهد آراست، و آوند آن را از زلال بهروزی خواهد آموخت.
|
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم اسفند 1385ساعت 6:49 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:16 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
یه سال دیگه هم گذشت و امروز باز هم 12 اسفند بود ... روزی معمولی با کمی دلتنگی و کمی شلوغی و...
|
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم اسفند 1385ساعت 21:58 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
این مدت سرم بشدت شلوغه... یه دفعه باید در کمتر از یکماه دو تا خونه را سروسامون بدم .. یکی را تخلیه کنم یکی را آماده زندگی جدید ... تغییر بزرگیه و امیدوارم ارزش اینهمه انتظارو داشته باشه ... فعلا خوشحالم که دوران تنهائی بسر اومده . میدونم کسی هست که هر وقت اراده کردم حرفی بزنم بشنوه ، از این دوران شلختگی متنفرم شلختگی روحی - بی برنامه بودن و از همه مهمتر بی مسئولیتی .. دوست دارم مسئولیت داشته باشم ، کسی نگرانم باشه ، یکی منتظرم باشه و منتظر یکی باشم ، غروبای تابستون از موندن تو خونه ناراحت نباشم و غروبای پائیز وقتی میام خونه آوار تنهائی را با تاریکی خونه حس نکنم ... نمیدونم شاید همه اینا خواب و خیال باشه شاید چند وقت دیگه حسرت این روزارو داشته باشم ولی فعلا برای من که همیشه از تنهائی متنفر بودم و همیشه هم سهمم از زندگی تنهائی بود این تغییر ، تغییر خوشایندیه . امیدوارم همراه خوبی انتخاب کرده باشم ! عمر تنهائی به سر اومد فقط ۲۲ روز دیگه . در آستانه پیری (البته بخاطر خونواده عزیزم که اینارو میخونن میانسالی !!! )حس میکنم این تغییر لازم بود ... بازم امیدوارم اشتباه نکرده باشم .
منبع عکس توی قاب خیس این پنجره ها است ولی متاسفانه عکس را از آرشیو وبلاگ برداشتم که حالا تاریخش را یادم نیست .دیدن آسمون کنار یک گلدون و آرامشی را که میشه تو عکس حس کرد . |
||
|
+
نوشته شده در نهم اسفند 1385ساعت 0:33 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در پنجم اسفند 1385ساعت 23:18 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
در راه دیروز به فردا اندیشه کنان به راه خویش منبع :توی قاب خیس این پنجره ها |
||
|
+
نوشته شده در یکم اسفند 1385ساعت 22:50 توسط نرگس
|
|
||