|
|
| |
|
درخت مردد است در این کوه در ماندن یا رفتن آب مردد است در این رود دریخ شدن یا بخار پرنده مردد است در این باغ در نشستن یا پرواز گام مردد است در این راه در رفتن یا بازگشت و واژه های من نیز - در این دم - مردد که به پایان برند این قصیده را و یا به شما واگذارند ؟ بگذار به شما بسپارمش ! شیرکو بی که س ترجمه : معروف آقائی
شیرکو بی کس: متولد ۱۹۴۰ در سلیمانیه .تولد او در دنیا ی ادبیات در سال ۱۹۸۶ و به دنبال عرضه ی اولین مجموعه ی شعر خود به نام (تجلی خاطر) صورت گرفت.هفده مجموعه ی شعر به همراه چنر نمایشنامه و ترجمه بیان تلاش های بی وقفه ی او در کار نوشتن است.شیرکو در سال ۸۸-۱۹۸۷ به در یافت جایزه ی ادبی توخولسکی از طرف موسسه ی علمی قلم سوئد نائل امد. و لقب همشهری را از سوی بزرگترین انجمن مدنی در فلورانس ایتالیا از ان خود کرد.از سوی دیگر ترجمه ی اثار او به زبان های انگلیسی فرانسوی ایتالیایی المانی سوئدی نروژی عربی ترکی و فارسی نه تنها موقعیت او را چون چهراه ای شناخته شده در گسترده ی شعر جهانی تثیبت کرد بلکه در گرایش اذهان جهانیان به سوی شعر کردی نیز موثر افتاد.در ایران نیز تا کنون برگردان سروده های او در مجله هایی چون دنیای سخن- ادینه- ادبستان- معیار - کارنامه و مجوعه شعرهای او در کتاب های دره ی پروانه ها- صلیب و مار و روزشمار شاعر- سایه- بونامه- و مردی از درخت سیب منتشر شده.و در جایی دیگر از شاملو خواندم که در یکی از مصاحبه هایش گفته بود اگر شیرکو را زودتر پیدا کرده بودم و می شناختم اول شعرهای شیرکو را ترجمه می کردم بعد گارسیا لورکا را!
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1386ساعت 21:54 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
گفتی که چگونه است آن داستان ؟
پس بشنو باد که روی آب و آتش می چرخید از آنها پرسید که از رفتن و رسیدن چه دیده اید ؟ و چه دانسته اید؟ آب گفت : رفتن من در جوهاست که بسا به رود می پیوندند و رود که می رود و به دریا می رسد از آن پس ، گم شده ای بی نشان است و پریشیده ای بی نام و یکی شدن اش با دریا چنان است که ماهی در شکم نهنگ ! آتش گفت که من همه در خویش می روم و غایت رفتن ام این است که به خاکستر و دود می رسم ! آه که همه مرا به اندازه نیاز خود می خواهند و می گویند که دست از پا خطا نکنم و بالا نگیرم اگر نه بلا می شوم و چه ها می شوم ... *** باد گفت که همه می رویم و هر کس به روالی و همه می رسیم و هر کس به وصالی اما بی بهره تر از من کیست ؟ که رفتن ام همه اشتیاق است و رسیدن ام همه اختناق ... مفتون امینی
منبع : مجله پایاب شماره ۱۵ زمستان ۱۳۸۵
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 22:16 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:19 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب در این پیاله ندانم چه ریختی،پیداست که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب فرشته روی من ، ای آفتاب صبح بهار مرا به جامی از این آب آتشین دریاب به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش! به بزم ساده ی ما ای چراغ ماه بتاب! گل امید من امشب شکفته در بر من بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب. مگر نه خاک ره این خرابه باید شد؟ بیا که کام بگیریم از این جهان خراب
فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:37 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
سپیده دمید |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم فروردین 1386ساعت 8:34 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
بوی باران بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستو های شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در این روزگار جامه رنگین نمی پوشی به کام باده رنگین نمی نوشی ز جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از ان می که می باید تهی است ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکویی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در چهارم فروردین 1386ساعت 6:8 توسط نرگس
|
|
||