|
|
| |
|
یک چند به کودکی به استاد شديم یک چند ز استادی خود شاد شديم پايان سخن شنو که ما را چه رسيد چون آب بر آمدیم و چون باد شديم ********** چون عهده نمی شود کسی فردا را حـالی خوش دار اين دل پر سودا را می نوش به ماهتاب ای ماه که ما بـسيار بـــگردد و نــيـابد ما را ********** شادی بطلب که حاصل عمر دمی است هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است احوال جهان و اصل این عمر که هست خوابی و خیالی و فریبی و دمی است ********** این قـافـله عـمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را کـه شب می گذرد ********** گردون نگری ز قد فرسوده ماست جیحون اثری ز اشک آلوده ماست دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست فردوس دمی ز وقت آسوده ماست
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1386ساعت 8:11 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
چه بگویم؟ سخنی نیست می وزد از سر امید، نسیمی؛ لیک تا زمزمه ای ساز کند در همه خلوت صحرا به روش نارونی نیست چه بگویم؟ سخنی نیست *** پشت درهای فرو بسته شب از دشنه دشمنی پر به کنج اندیشی خاموش نشسته ست بام ها زیرفشار شب کج، کوچه از آمدو رفت شب بد چشم سمج خسته ست *** چه بگویم ؟ سخنی نیست در همه خلوت این شهر،آوا جز زموشی که دراند کفنی نیست ونذر این ظلمت جا جزسیا نوحه شو مرده زنی نیست ورنسیمی جنبد به رهش نجوا را نارونی نیست چه بگویم؟ سخنی نیست... احمد شاملو |
||
|
+
نوشته شده در هشتم بهمن 1386ساعت 20:11 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" كوچه آواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزي جز تنهايي با من نيست... "
|
||
|
+
نوشته شده در چهارم بهمن 1386ساعت 23:23 توسط نرگس
|
|
||