|
|
| |
|
من از آنسوی شبهای بی ستاره پسکوچه های بی عشق خانه های بی رویا و دلهای پر دروغ بی فروغ می آیم. از غربتی که هیچ کسی را با من حرفی از عشق نیست و ترانه هایم را در لابلای حرفهای بیمایه از دست داده ام. در غربتی زیسته ام که انگار چهار صد قرن تمام است با هیچکسی از عشق حرفی نگفته ام و شعری نخوانده ام .
چقدر پا سست کرده است سالیان عبوس تنهائی .
می آیم تا به آن همه سالیان سال سلام کنم
سلام : سرگذشت روزهای نامیرا شبهای شیرین شعر و قهر و آشتی خاطرات عشق و علاقه و تحصیل بن بست شور و شوق و ترانه .
سلام : پسکوچه های عشق عاشقانه های شبانه شبگردیهای بی دلهره دلهای بی واهمه.
سلام : شبهای تاریک ستارگان نزدیک ماه کمین کرده در کوچه های باریک. شاید چهارصد قرن تمام است با هیچ ستاره ای از نزدیک بازی نکرده ام و با هیچ ستاره ای هیچ رازی نگفته ام.
سلام : احساسهای بکر حرفهای ساده سادگی روزگار بی نصیب در گیرودار دلدادگی.
سلام: رویاهای گم شده خاطرات جای گرفته در درز هر دیوار بر برگ هر درخت در رد هر عابر .
گوئی چهار صد قرن تمام است ... متاسفانه نام شاعر را نمیدانم
|
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم آبان 1388ساعت 13:5 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
سوگ
شانه اى بود و پناهى بود و نیست شانه ام را تکیه گاهى بود و نیست سخت دل تنگم، کسى چون من مباد سوگ، حتى قسمت دشمن مبادا! |
||
|
+
نوشته شده در هشتم آبان 1388ساعت 19:48 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
نازنينم! فصلْ سرد و روحْ سرد، بيحضورت، زندهگاني سردِ سرد!«اخگر» كردستاني شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز تا زنده ام بس است همین شرمساریم |
||
|
+
نوشته شده در سوم مرداد 1388ساعت 1:46 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" بنگر زجهان چه طرف بربستم ، هیچ
وز حاصل ایام چه هست در دستم ، هیچ شمع طربم ولی چو بنشستم ، هیچ من جام جمم ولی چو بشکستم ، هیچ " خیام
به پايان آمد اين دفتر ٬ حکايت همچنان باقی است
|
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:27 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
یک چند به کودکی به استاد شديم یک چند ز استادی خود شاد شديم پايان سخن شنو که ما را چه رسيد چون آب بر آمدیم و چون باد شديم ********** چون عهده نمی شود کسی فردا را حـالی خوش دار اين دل پر سودا را می نوش به ماهتاب ای ماه که ما بـسيار بـــگردد و نــيـابد ما را ********** شادی بطلب که حاصل عمر دمی است هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است احوال جهان و اصل این عمر که هست خوابی و خیالی و فریبی و دمی است ********** این قـافـله عـمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را کـه شب می گذرد ********** گردون نگری ز قد فرسوده ماست جیحون اثری ز اشک آلوده ماست دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست فردوس دمی ز وقت آسوده ماست
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1386ساعت 8:11 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" كوچه آواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزي جز تنهايي با من نيست... "
|
||
|
+
نوشته شده در چهارم بهمن 1386ساعت 23:23 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
مرا سال هاست
که نسیمی خنک از کنار این تن خسته نمی گذرد سال هاست که فردایم امروز است و امروزم دیروز .
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1386ساعت 12:19 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
بی اعتماد زیستن این سان به آفتاب بی اعتماد زیستن این سان به خاک و آب بی اعتماد زیستن این سان به هر چه هست از آن همه شقایق بالنده در سحر تا این همه درخت گل کاغذین که رنگ بر گونه شان دویده و بگرفته جای شرم بی اعتماد زیستن این سان به چشم و دست در کوچه ای که پاکی یاران راه را تنها در لحظه ی گلوله ی سربی در اوج خشم تصدیق می توان کرد آن هم با قطره های اشکی در گوشه های چشم شفیعی کدکنی
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸ در شهر كدكن چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دورههای دبستان و دبیرستان را در مشهد گذراند، و چندی نیز به فراگیری زبان و ادبیات عرب, فقه، کلام و اصول سپری کرد. او مدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی ازدانشگاه فردوسی و مدرک دکتری را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت. او اکنون استاد ادبیات دانشگاه تهران است. |
||
|
+
نوشته شده در دوم آبان 1386ساعت 21:45 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
از مصرع آخر خوشم اومد ! " که یک جو منت دونان دوصد من زر نمی ارزد". موافقم بشدت ! مخصوصا اینکه از سر بیکاری در مورد کارم نیت کرده بودم . منبع :فال حافظ |
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم مهر 1386ساعت 16:19 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" پژمان الماسی نیا " :
خاکستر خیالت را به دست زخمی باد سپردم ، دیروز... |
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم مهر 1386ساعت 23:6 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
دیروز آفتاب منبع :آوای آزاد |
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم مهر 1386ساعت 6:47 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
سعدی : سنگ بد گوهراگر کاسه ی زرین شکند قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
آنان که اسب داشتند غبارشان فرو نشست ، گرد سم خران شما نیز بگذرد !
|
||
|
+
نوشته شده در ششم مهر 1386ساعت 21:10 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |||||||
|
محمدتقی بهار ملقب به ملک الشعرا شاعر نویسنده وسیاستمدار ایرانی در سال۱۳۰۴ در مشهد متولد شد.پدرش صبوری ملک الشعرای آستان قدس رضوی بود.پس از مرگ پدرش مظفرالدین شاه لقب ملک الشعرا را به محمد تقی اعطا کرد.در انقلاب مشروطیت ازراه نثر روزنامه های تازه بهار و نوبهار به یاری این جنبش برخاست.۶بار به وکالت مجلس برگزیده شدو یکبار به وزارت فرهنگ رسید.بهار در فنون شعرقدیم وجدید مهارت داشت واستادانه معانی نو را در قالب شعرکهن میریخت.وی علاوه بر تصحیح بعضی متون قدیم کتاب سبک شناسی را در سه جلد و نیز تاریخ احزاب سیاسی را به رشتهء تحریر درآورد.مهمترین اثر برجای مانده از بهار دیوان شعر اوست. (منبع : محمدتقی بهار )
از میان اشعار ملک الشعرای بهار، یکی از مشهورترین آنها، شعر مرغ سحر میباشد. تصنیف مرغ سحر بر اساس این شعر ملک الشعرای بهار و توسط استاد مرتضی نی داود در دستگاه ماهور ساخته شد و برای اولین بار توسط بانو قمرالملوک وزیری اجرا شد. این ترانه و آهنگ آن، از بهترین و معروفترین ترانهها و آهنگهای زمان خودش شد و پس از آن نیز بارها و بارها به وسیله خوانندگان دیگر خوانده شد که به واقع میتوان بهترین آنها را اجرای استاد محمدرضا شجریان بر همان آهنگ استاد نیداود در دستگاه ماهور دانست، به گونهای که هنوز پس از گذشت سالها از اولین اجرای آن، هنوز هم صدای درخواست مردم در کنسرتهای استاد شجریان به گوش میرسد. راز ماندگاری مرغ سحر را باید در مضمون اجتماعی-سیاسی آن جستجو کرد که در هر دورهای در ایران به گونهای مصداق پیدا میکند. ( منبع :ویکی پدیا ) مرغ سحر ناله سر کن |
||||||||
|
+
نوشته شده در هجدهم شهریور 1386ساعت 17:59 توسط نرگس
|
|
||||||||
|
|
| |
|
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی . آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني. @@@
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. @@@ و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی. @@@
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد. @@@ همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی. @@@ و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. @@@
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد . چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. @@@
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد . @@@
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است » فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! @@@
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. @@@
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم! |
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم شهریور 1386ساعت 16:44 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
یکی از عزیزان این شعرها را برام ای میل زده بود بنظرم جالب اومد:
حافظ شیرازی اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند !نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
|
||
|
+
نوشته شده در نهم شهریور 1386ساعت 19:48 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
زندگی دریای سرشوریده ای است * منبع |
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم مرداد 1386ساعت 19:54 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
شازده کوچولو -اثر :آنتوان دو سنتگزوپهری برگردان احمد شاملو
شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد: یک گل سه گلبرگه. یک گلِ ناچیز. شهریار کوچولو گفت: -سلام. ***************** شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم تیر 1386ساعت 22:54 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
به یاد ۱۸ تیر:
به رنگين کمان فواره ها می نگرند اکنون |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم تیر 1386ساعت 22:17 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
نه! هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوهای دهلیزش به امید دریچه ئی دل بسته بودم احمد شاملو |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم تیر 1386ساعت 14:0 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
زمان نمی گذرد عمر ره نمیسپرد صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است نه شب هست و نه جمعه نه پار و پیرار است جوان و پیر کدام است زود و دیر کدام است اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست که عشق را به زوایای جان صلا زده ای ملال پیری اگر میکشد تو را پیداست که زیر سیلی تکرار دست و پا زده ای زمان نمی گذرد صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است خوشا به حال کسی که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است
فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در هشتم تیر 1386ساعت 14:13 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
شاید روزی سرخی شقایق فرداها شویم یا نقش و نگار پر پروانه ی دوران ها شاید قاصدکی رقصان شویم بازیچه ی دست کودکان کودکهای خود شویم شاید نمی دانم قلبم گواهی می دهد گردونه می گردد ناهید عباسی |
||
|
+
نوشته شده در یکم تیر 1386ساعت 8:36 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
شاید دیر نباشد برای بازگشت پلها هنوز هستند هرچند سست اما خطر کفشهایم کو؟ بیجانیم را چال میکنم پای همین دیوار کنار رد اشکها و روهایای سیاهپوشم حتما سال دیگر درختی خواهد شد با شاخههایی بلند و برگهایی که زمستانها هم سبزند
" کاملیا هاشمی " |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:13 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در نهم خرداد 1386ساعت 22:21 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشم حسود چمنش |
||
|
+
نوشته شده در هفتم خرداد 1386ساعت 22:25 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
هیچیان تا سهر نین نه بوون نه نهبوون |
||
|
+
نوشته شده در دوم خرداد 1386ساعت 17:14 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
|
||
|
+
نوشته شده در سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:5 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:16 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
وقت است نعره ای به لب ، آخر زمان کِشَد نیلی در این صحیفه ، بر این دودمان کِشَد سیلی که خانه مردم ریخت زهم ، چنین اکنون سوی فرازگهی ، سر چنان کِشَد برکنده دارد این بنیاد سست را بردارد از زمین هر نادرست را. وقت است ز آب دیده که دریا کند جهان هولی در این میانه ، مهیا کند جهان بس دستهای خسته در آغوش هم شوند شور نشاط دیگر به پا کند جهان... " نیما یوشیج " |
||
|
+
نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:56 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
گفتی که چگونه است آن داستان ؟
پس بشنو باد که روی آب و آتش می چرخید از آنها پرسید که از رفتن و رسیدن چه دیده اید ؟ و چه دانسته اید؟ آب گفت : رفتن من در جوهاست که بسا به رود می پیوندند و رود که می رود و به دریا می رسد از آن پس ، گم شده ای بی نشان است و پریشیده ای بی نام و یکی شدن اش با دریا چنان است که ماهی در شکم نهنگ ! آتش گفت که من همه در خویش می روم و غایت رفتن ام این است که به خاکستر و دود می رسم ! آه که همه مرا به اندازه نیاز خود می خواهند و می گویند که دست از پا خطا نکنم و بالا نگیرم اگر نه بلا می شوم و چه ها می شوم ... *** باد گفت که همه می رویم و هر کس به روالی و همه می رسیم و هر کس به وصالی اما بی بهره تر از من کیست ؟ که رفتن ام همه اشتیاق است و رسیدن ام همه اختناق ... مفتون امینی
منبع : مجله پایاب شماره ۱۵ زمستان ۱۳۸۵
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 22:16 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب در این پیاله ندانم چه ریختی،پیداست که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب فرشته روی من ، ای آفتاب صبح بهار مرا به جامی از این آب آتشین دریاب به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش! به بزم ساده ی ما ای چراغ ماه بتاب! گل امید من امشب شکفته در بر من بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب. مگر نه خاک ره این خرابه باید شد؟ بیا که کام بگیریم از این جهان خراب
فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:37 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
سپیده دمید |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم فروردین 1386ساعت 8:34 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
بوی باران بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستو های شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در این روزگار جامه رنگین نمی پوشی به کام باده رنگین نمی نوشی ز جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از ان می که می باید تهی است ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکویی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در چهارم فروردین 1386ساعت 6:8 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" بند بند وجودم
به بند بند وجود تو بسته است با این همه بند چه آزادم ! " قدسی قاضی نور |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم اسفند 1385ساعت 22:33 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:16 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
+
نوشته شده در پنجم اسفند 1385ساعت 23:18 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
در راه دیروز به فردا اندیشه کنان به راه خویش منبع :توی قاب خیس این پنجره ها |
||
|
+
نوشته شده در یکم اسفند 1385ساعت 22:50 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
به آفتاب سلامی دوباره خواهمداد
به جویْبار که در من جاري بود
به ابرها که فکرهای ِ طويلام بودند
به رشد ِ دردناک ِ سپيدارهای ِ باغ که با من
از فصلهای ِ خشک گذر میکردند
به دستههای ِ کلاغان
که عطر ِ مزرعههای ِ شبانه را
برای ِ من به هديه میآوردند
به مادرم که در آئينه زندهگي میکرد
و شکل ِ پيري ِ من بود
و به زمين، که شهوت ِ تکرار ِ من درون ِ ملتهباش را
از تخمههای ِ سبز میانباشت - سلامی دوباره خواهمداد
میآيم، میآيم، میآيم
با گيسویام: ادامهی ِ بوهای ِ زير ِ خاک
با چشمهام: تجربههای ِ غليظ ِ تاريکي
با بوتهها که چيدهام از بيشههای ِ آن سوی ِ ديوار
میآيم، میآيم، میآيم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا،
در آستانهی ِ پر عشق ايستاده، سلامی دوباره خواهمداد
فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود |
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم بهمن 1385ساعت 16:23 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
می خوانم و می ستایمت پر شور " هوشنگ ابتهاج "
|
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:54 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
خورشید از پس ابرها سبد خالی آفتابگردان را می نگرد که در انتظار فردا دل به رویای آفتاب سپرده است
منبع : آوای آزاد |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم بهمن 1385ساعت 22:6 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
کمد رویاهایم بید گذاشته خیال هایم را جمع می کنم لای تک تک شان نفتالین می گذارم کاش تو بید نزده باشی " کاملیا هاشمی "
منبع : شعر دیگران |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم بهمن 1385ساعت 5:54 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
" میزی برای کار ، کاری برای تخت ، تختی برای خواب ، خوابی برای جان ، جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد ، یادی برای سنگ ، این بود زندگی ." " حسین پناهی "
|
||
|
+
نوشته شده در دوم بهمن 1385ساعت 20:31 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
کبوتر به بادبادک گفت
عاقبت اختیار به باد سپردن ماندن ، لای شاخه های درخت ست ! قدسی قاضی نور |
||
|
+
نوشته شده در سی ام دی 1385ساعت 22:17 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
ای کوه سفيد پای در بند ای جاودانهگی خفته در بند ای نماد سرزمينام ای روح کاوه و درفش کاويانی ای ظلمستيز پای در بند ای کوه هميشه بيدار ای کوه سفيد ای دماوند! لالههای سرخی که در دامن توست خون بابک و آ فريدون جمشيد و رستم و سهراب ريخته در پای تو ای دماوند پاس دار امانتات را فرياد هزاران يل و مرد خفتهاند در سينهی سپيدت شايد که روزی همراه تو خروشاند و بغرند ای دماوند! داود اصلانی
منبع : فروغ |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:48 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
زیباتر از جهان امید ای دوست در عالم وجود جهانی نیست هر عرصه را بهار و خزانی است در عرصه امید، خزانی نیست صد بار زهر یاس مرا می کشت گر پاد زهر من نشدی امید در تیرگی رنج رهم بنمود بس شام تیره ، تابش این خورشید تا آن زمان که شهپر بوم مرگ بر جایگاه من فکند سایه در کارزار زندگی ام بادا از جادوی امید بسی مایه احسان طبری
این هم شعری از هوشنگ ابتهاج به مناسبت درگذشت احسان طبری |
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم دی 1385ساعت 2:44 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
نهخۆش و مهستی دوو چاوی كاڵــــم سهبا دهخیلم ههر تاكو مــــــــــاوم وهفایی |
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم دی 1385ساعت 11:49 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| ||||||||||||||
طلسم ِ معجزتي
مگر پناه دهد از گزند ِ خويشتنام
|
|||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوازدهم دی 1385ساعت 18:34 توسط نرگس
|
|
|||||||||||||||
|
|
| |
|
سال نو میلادی مبارک باد !
ترا من چشم در راهم شباهنگام نیما یوشیج |
||
|
+
نوشته شده در نهم دی 1385ساعت 19:38 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| ||||
|
|
|||||
|
+
نوشته شده در دوم دی 1385ساعت 6:32 توسط نرگس
|
|
|||||
|
|
| |
|
شب یلدا سحر شاه محمدی
یلدا بر همگی مبارک ! |
||
|
+
نوشته شده در سی ام آذر 1385ساعت 7:18 توسط نرگس
|
|
||
|
|
| |
|
شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم شفیعی کدکنی ـ م . سرشک ـ |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1385ساعت 23:42 توسط نرگس
|
|
||