تبليغاتX
شبانگاهان

سال ۱۳۷۷ بود  رفتن خواهرم و بچه هاش جدی شده بود و بالاخره در یهمن ماه رفتند. تو اداره  رادیو پیام همیشه روشن بود و علیرضا افتخاری تازه  شعر زیر را خوانده بود و رادیو پیام اونو مدام  پخش میکرد در طول مدتی که بحث رفتنشان بود و بعد هم که رفتند  همینکه افتخاری میخوند "جانان من سفر کرد ..." اشک من بود که سرازیر میشد . چون تو خونه نمیتونستم گریه کنم تو اداره مدام در حال اشک ریختن بودم .

این شعر را بعد از مدتها دیروز شنیدم و خاطرات اون روزا برام زنده شد ... حالا بزرگترین آرزوم اینه که عمر مهلت بده تا دوباره ببینمشون . امسال عید دختر خواهرم  بعد از ۸ سال اومد امیدوارم بزودی خواهرم و بچه هاش را ببینم .

ای مردمان بگویید... آرام جــــان من کو ؟

راحت فزای هرکس... محنت رسان من کو ؟

نامش همی نیارم ، بردن به پیش هرکس

گه گه به نازگویم... ســــــــرو روان من کو ؟

در بوستان شادی ...هر کس گــــــلی بچیند 

آن گل که نشکنندش... در بـــوستان من کو ؟

جانان من سفر کرد... با او برفت جــــــانم 

باز آمدن از ایشان پیداست... آن مــــــن کو ؟

هر کس به خانمانی دارند... مهربــــــــانی 

من مهربان ندارم... نامهربــــــــــان من کو ؟

انوری 

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1386ساعت 7:58  توسط نرگس  | 

رمضان سالهای کودکی من شبهائی بود که با صدای در زدن پسرهای همسایه  بیدار میشدیم . تو شهر کوچک ما رسم بود که هر سال چند تا از پسرهای محل موقع سحری در همه همسایه های محل را میزدن که کسی خواب نمونه و این وسط بیچاره کسی که نمیخواست روزه بگیره چون اونقدر در میزدن که صاحبخونه بیداریش را اعلام کند .رمضان  کودکی من " مرحبا رمضان " بود و " الوداع رمضان "* .تو تموم رمضانها دو خاطره برام خیلی روشنه :

هنوز مدرسه نمیرفتم شاید ۴ یا ۵ سال داشتم  سحر بیدار شدم دیدم پدرم و مادرم مشغول خوردن سحری هستند ( نان و چای شیرین و خرما ) من هم هوس کردم و رفتم کنارشون نشستم ...هنوز لبخند پدرم یادمه و مادرم که برام چای گذاشت ... این خاطره برام خیلی پررنگه شاید چون از معدود مواردی بود که پدر و مادرم با آرامش کنار هم نشسته بودن !

 

ماه رمضان  سال ۱۳۵۵بود . مادرم روزه بود فکر میکنم مرداد یا اوایل شهریور بود . مادرم برای افطار حلوا درست کرده بود . حلواهای مادرم حرف نداشت . چون کوچک خونواده بودم خرید سنگگ برای افطاری به عهده من  افتاد . خبر پیدا کرده بودیم کتابهای درسی اومدن . درنتیجه تو اون عصر تابستان رفتم سنگگ خریدم و کتابهای درسی خودم و خواهرم را هم گرفتم .خونه که اومدم نزدیک افطار بود مادرم سفره را پهن کرده بود نان  تازه - چای شیرین - ماست - پنیر و حلوای خوشبو خونه را گرفته بود من و خواهرم به روال هر سال مشغول خواندن قصه های کتاب فارسی بودیم . خواهرم میخوند و من گوش میدادم اول فارسی و آئین نگارش خواهرم را میخوندیم چون خواهرم دو سال بالاتر از من بود بعد که تموم میشد  نوبت کتابهای من میشد . اینم یکی از خاطرات شیرینمه . با تموم سادگیش. شاید چون روزی آرام بود ...


* در کردستان همیشه در مساجد تا ۱۵ رمضان مناجات " مرحبا رمضان " را میخوندند و از ۱۵ تا پایان رمضان " الوداع رمضان " ... نمیدونم اینجا این مناجات  هست ؟ نمیدونم هنوز در کردستان این مناجات خونده میشه؟

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 8:58  توسط نرگس  | 

لعنت بر اداره - لعنت لعنت و لعنت  ...همین !!!

شهر کوتوله ها

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:28  توسط نرگس  | 

Image Hosting by Picoodle.com 

Image Hosting by Picoodle.com

امروز اولین گل نیلوفرم باز شد . نمیدونید چقدر ذوق کردم .دیر گل را کاشتم در نتیجه دیر گل داد . برای من گل نیلوفر یعنی دوران کودکی . حیاط خونه و حوض لوزی شکلش با دو تا سکه در دوطرف حوض و دو باغچه مستطیل در دو  طرف حیاط و گلهای نیلوفر که تموم شاخه های درختان را پر میکرد و صبحها که حیاط میرفتم با دیدن گلهای نیلوفر لابلای درختان  روحم تازه میشد . وقتی اولین گلها باز میشدند روزای  اول میشمردمشون که از هر رنگی چند تا دراومده و بعد از چند روز دیگه حسابشون از دستم درمیرفت . عصرها که عمر نیلوفرها به پایان میرسید نوبت لاله عباسی ها میشد که  بوی خوششون تموم حیاط را پر میکرد . ..و مادرم که هرسال اوایل بهار  باغچه را با لاله عباسی - نیلوفر تزئین میکرد و لب حوض هم گلدونهای شمعدانی و ژاله را میچید. من هم تو هر قوطی که پیدا میکردم کمی بذر نیلوفر میرختم و با ذوق بزرگ شدنشون را میدیدم و کنار پنجره تو حیاط میذاشتم و با نخ به توری و میخهای پنجره وصل میکردم که راحت بتونن رشد کنند .

امسال بعد از عوض شدن خونه م و داشتن بالکن به یاد همون دوران گل نیلوفر و لاله عباسی کاشتم . هر روز قبل از رفتن به اداره بهشون سرمیزنم و عصر هم که میام قبل از هر کاری  اول اونا را میبینم .


* در کردستان به گل خرزهره" ژاله" میگن . نمیدونم در زبان فارسی مصطلح است یا نه !

 

+ نوشته شده در  یازدهم شهریور 1386ساعت 17:3  توسط نرگس  | 

به کانی عزیزم  بخاطر دل نگرانی هایش :

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم

همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند

با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن سرود ترا
هر نسيمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زيبائی

پر شدم از ترانه های سياه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم

غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاريک مرگ می سپرم

آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سياه شود

عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن

می مکم با وجود تشنهء خويش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!

شعر از فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  هفتم شهریور 1386ساعت 23:46  توسط نرگس  | 

امروز بعدازظهر دو ساعتی  خوابیدم  بیدار که شدم نمیدونم خواب دیدم یا به هر علتی یاد یه خاطره افتادم  :

هنوز مدرسه نمیرفتم خونه مون یه خونه تو یه کوچه بن بست بود . حیاط کوچک با یه زیرزمین و چندتا پله میخورد و یه ایوان و یه اتاق ...و پشت بام اون زیر زمین که بیشتر نقش حیاط را برامون داشت ... همیشه وقتی به فقر فکر میکنم همین خونه برام تداعی میشه ...اونوقتا جنوب شهر و شمال شهر نداشتیم پولدار و فقیر با هم همسایه بودن . خونه دیوار به دیوار ما  حیاطی داشت بزرگ و موزائیک و درختی بزرگ در کنار دیوار ما و حوضی که وسط حیاط بود و فواره اش همیشه باز ... یادمه روی اون پشت بام با مادرم و خواهرم ایستاده بودیم و مادرم با زن همسایه در حیاطشون حرف میزد و من غرق بازی پسر خونواده،  که با خواهر کوچولویش که  تو  رورووک بود ، شده بودم و تکرار مدام جمله پسربچه که برای خواهرش شعر میخوند "آفتاب لب بوم بود که خدا تو رو به ننه م داد " و بچه تو رورووک ذوق میکرد و دست و پا تکون میداد ... هنوز بعد از سالها اون شعر در مغزم مدام تکرار میشود و آهنگش برام مفهوم خوشبختی ، امنیت  را تداعی میکند .

اون حیاط موزائیکی با  باغچه و حوض و فواره اش درمقایسه با حیاط گلی ما و پسر بچه که با لباسهای قشنگ و خواهر مرتبش در مقایسه با من و خواهرم  ،باعث شد که برای اولین بار مفهوم پولداری و فقر را بفهمم.

فقط یه خاطره بود یه خاطره دور ... نمیدونم چرا بیادم اومد ! 

+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1386ساعت 22:36  توسط نرگس  | 

        

تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی

 

مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی

خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی

 

بادیم همه باده بیار ای ساقی

***

یک چند بکودکی باستاد شدیم

 

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

 

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

***

+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط نرگس  | 

 

             دو سالگی شبانگاهان

                                                دو سالگی شبانگاهان

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1386ساعت 7:47  توسط نرگس  | 

امروز آخرین روزیه که در این خونه مینویسم ... فردا کامپیوترم را میفرستم خونه جدید و خودم هم چند روز دیگه میرم ... ۱۴ سال و شش ماه تو این خونه کوچک ، تو این کوچه بن بست بودم ... نمیدونم چهارده سال درسته یا چهارده روز و یا چهارده قرن؟ روزهائی را گذروندم که هر لحظه اش قرنها طول کشیده  و شادیهائی دیدم که هر روزش به کوتاهی دقیقه ای بوده گوشه گوشه این خونه  یادگار روزهای تنهائیم است ... چند بار در گوشه های این خونه آرزوی مرگ را کردم ؟ تنهائی !!! همیشه متنفر بودم و به مصداق " از هر چه بدت آید به سرت آید " همیشه تنها بودم ... نمیدونم چند بار تو این چند سال طعم دوری ، غربت و ... را چشیدم ...و اوج تنهائی در سه سال اخیر  بعد از مرگ مادرم ،چند بار نصف شبها دستم را جلوی دهنم میگرفتم که همسایه ای صدای هق هق هامو نشنوه ؟  و این فقط قصه ۱۴ سال نیست . این قصه زندگی منه ۴۳ سال در تنهائی غوطه ور بودن ...دوران بچگی پر از هراس و آشوب خونوادگی ، تنهائی های بچگی و کمروئی که باعث تنهائی بیشترم میشد و بعد انقلاب و جنگ و گریز و طعم آواره بودن و بعد مرگ عزیزان ...ازدواج خواهرم ـ تنها دوستم ـو تنها ماندن با تموم معناو بعد هم رفتنش از ایران  ...

وچند بار در این چند سال دوری عزیزانم را تحمل کردم ؟ و چند بار تنهام گذاشتن ؟ 

 تحمل کردن و تحمل و تحمل .... چند بار عید را تنها بودم ؟ چند سال فقط من و مادرم  ... و فقط در آرزوی تموم شدن تعطیلات لحظات را شمردم ؟ چند بار مجبور شدم برای فرار از ترحم دیگران ادعا کنم من اصلا مسافرت در عید را دوست ندارم ؟ چند بار الکی ادعا کردم از سیزده بدر بدم میاد ؟چند بار مجبور شدم به مادرم بگم  که من از بیرون رفتن خوشم نمیاد ؟ چند بار جلوش فیلم بازی کردم ... نمیدونم شاید زندگی همین باشه !!!

چند روز دیگه خونه جدید هستم ... این خونه را با تموم خاطراتش  میذارم و میرم ...این تغییر برای سن من خیلی بزرگه ... دلم برای این خیابون - این کوچه و این خونه تنگ میشه ... هر چند روزای بدی داشتم ولی روزهای خوب هم بودن ...الان بشدت دلتنگم و مثل همیشه تو احساس دوگانه موندم خوشحال از تموم شدن کابوس تنهائی و نگران از اینکه یه وقت حسرت همین روزها را داشته باشم ...

حالا در باقیمانده روزهای زندگیم ـ کم و زیادش  مهم نیست ـ میخوام شروع جدیدی داشته باشم ... از شما میخوام برام آرزو کنید که کمی ـ کمی ـ به آرامش برسم ... دیگه دوست ندارم الکی کلاه سر خودم بذارم که فردا حتما اتفاقی میفته و دوران سختی تموم میشه ...دیگه نمیتونم تحمل کنم ... برام دعا کنید که دوران سختیهام تموم شود . نمیگم زندگی شیرین بشه فقط میخوام کمی راحتی داشته باشم ... میخوام روزای باقیمانده زندگیم دوستی کنارم باشه ... من امیدوارم شما هم دعا کنید که همراهم ، دوستم باشد ...


پیشاپیش سال نو را به همه دوستان عزیز تبریک میگم .. تندرستی ـ سعادت و شادکامی را در سال جدید برای شما و تمامی دوستدارانتان آرزومندم .

در لحظه ی تحویل و دگر گشتن سال

با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال

بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا

مانند نسیم ، می پرم ، بی بال

                                                                                     شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:51  توسط نرگس  | 

عزیزم - خواهر زاده گلم - دوشنبه یا سه شنبه میاد ... ۸ ساله ندیدمش ...

گفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویم

غمم از دل برود چون تو بیائی  چه بگویم؟ ... چه بگویم ؟ 


آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد

 

 

مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

راه دهید یار را آن مه ده چهار را

 

 

کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان

 

 

عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد

رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد

 

 

غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد

تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود

 

 

ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند

 

 

سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند

 

 

روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما  

 

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد

مولوی


منبع : فردا تو ميايي ( هوشمند عقيلی)

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با
شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی

از خونه ما ناامیدیها سفر کرده
گویا دعاهای من خسته اثر کرده

من روز و شب را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدنها

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی
 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 7:48  توسط نرگس  | 

 یه  سال دیگه هم گذشت و امروز باز هم 12 اسفند بود ... روزی معمولی با کمی دلتنگی و کمی شلوغی و...

 

+ نوشته شده در  دوازدهم اسفند 1385ساعت 21:58  توسط نرگس  | 

 این مدت سرم بشدت شلوغه...  یه دفعه باید در کمتر از یکماه دو تا خونه را سروسامون بدم .. یکی را تخلیه کنم یکی را آماده زندگی جدید ... تغییر بزرگیه  و امیدوارم ارزش اینهمه انتظارو داشته باشه ... فعلا خوشحالم که دوران تنهائی بسر اومده . میدونم کسی هست که هر وقت اراده کردم حرفی بزنم بشنوه ، از این دوران شلختگی متنفرم شلختگی روحی - بی برنامه بودن  و از همه مهمتر بی مسئولیتی .. دوست دارم مسئولیت داشته باشم ، کسی نگرانم باشه ، یکی منتظرم باشه و منتظر یکی باشم ، غروبای تابستون از موندن تو خونه ناراحت نباشم و غروبای پائیز وقتی میام خونه آوار تنهائی را با تاریکی خونه حس نکنم ... نمیدونم شاید همه اینا خواب و خیال باشه شاید چند وقت دیگه حسرت این روزارو داشته باشم ولی فعلا برای من که همیشه از تنهائی متنفر بودم و همیشه هم سهمم از زندگی تنهائی بود این تغییر ، تغییر خوشایندیه . امیدوارم همراه خوبی انتخاب کرده باشم !

 عمر تنهائی به سر اومد فقط ۲۲ روز دیگه .

در آستانه پیری (البته بخاطر خونواده عزیزم که اینارو میخونن میانسالی !!! )حس میکنم این تغییر لازم بود ... بازم امیدوارم اشتباه نکرده باشم .


 منبع عکس توی قاب خیس این پنجره ها   است ولی متاسفانه  عکس را از آرشیو وبلاگ برداشتم که حالا تاریخش را یادم نیست .دیدن آسمون کنار یک گلدون و آرامشی را که میشه تو عکس حس کرد .

+ نوشته شده در  نهم اسفند 1385ساعت 0:33  توسط نرگس  | 


 تو مثل معجزه

در وقت یاس و نومیدی ظهور خواهی کرد 

 پناهسایه آسایشی، پناهم ده

درون خلوت امن و امید راهم ده

                                                                 حمید مصدق

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:16  توسط نرگس  | 

بیست وشش بهمن ... ۲۱ سال گذشت ولی یادت همیشه با ماست ...

چشم من بيا منو ياری بکن
گونه هام خشکيده شد کاری بکن
غير گريه مگه کاری ميشه کرد
کاری از ما نمياد زاری بکن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هرچی دريا رو زمين داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه کنن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
قصهء گذشته های خوب من
خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
تاقيامت اشک حسرت ببارم
دل هيشکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گريه دوای دردمه
چرا چشمام اشکشو کم مياره
خورشید روشن ما رو دزديدن
زیر اون ابرای سنگين کشيدن
همه جا رنگ سياهه ماتمه
فرصت موندنمون خيلی کمه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينهء غرقه به خون
قصهء موندن آدم همينه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد

                                                     "اردلان سرفراز "

 بشنوید


خانه دل تنگ غروبی خفه بود
 مثل امروز که تنگ است دلم
 پدرم گفت چراغ
 و شب از شب پر شد
 من به خود گفتم یک روز گذشت
 مادرم آه کشید
 زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
 که گمان داشت که هست این همه درد
 در کمین دل آن کودک خرد ؟
 آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
 معنی هرگز را
 تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
 آه ای واژه شوم
 خو نکرده ست دلم با تو هنوز
 من پس از این همه سال
 چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه

                                        -شعر تاسیان از : هوشنگ ابتهاج -

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 22:39  توسط نرگس  | 

گل خزان ندیده بهار نو رسیده

کنون که می روی زین گلزار خدا ترا نگهدار

بود طنین آوای تو کنون به گوشم ای یار

پیام من تو بشنو خدا ترا نگهدار

دو چشم من به ره باشد در آرزوی دیدار

مسافر عزیزم تو هم به یاد من باش

جدایی و فراموشی نبینم از تو ای کاش

نباشدم بجز مهرت هوای دیگری در سر

برو خدا به همراهت تو ای زجان گرامی تر


ویگن دِردِریان (۱۳۰۷-۱۳۸۱)

بشنوید


+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1385ساعت 20:25  توسط نرگس  | 

ظاهرا انتظار طولانیم به پایان رسید .....امیدوارم همه چی همونطوری باشه که انتظارشو داشتم .فعلا خیلی خوشحالم ....

سر اومد زمستون

 

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1385ساعت 15:22  توسط نرگس  | 

امروز از سنندج برگشتم یه سفر کوتاه به سنندج داشتم دست آورد این سفر : دیدن عزیزان ، حسرت نبودن و ندیدن دیگر عزیزان ، بر سرمزار سه خواهر و پدرم رفتن ،گشت زدن تو بازار قدیمی و خیابونهای قدیمی شهر ،دیدن برف و کوچه های یخی، تازه شدن خاطرات ،  حسرت گذشته و عمر رفته و ...در انتها خبری  که مدتها انتظارش را داشتم شنیدم و با امید فراوان برگشتم ... و حالا با امید منتظرم ... امیدوارم این بار تموم بشه، همه روزای سخت تموم بشه و بازم "امیدم را مگیر از من خدایا ...."

این هم چند عکس از بازار قدیمی سنندج و پارچه فروشها -عکسی از کوچه  برفی - و عکسهائی از  بهشت محمدی و گورستان قدیمی پیرمحمد

 

 

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1385ساعت 23:32  توسط نرگس  | 

اول بهمن سی و سومين سالگرد مرگ خواهر عزيزم

سی وسه سال گذشت ! باور کردنی نيست ولی گذشت !

متاسفم برای عمر کوتاهش ! برای زندگی سخت ودردناکش !

کاش ميشد فراموش کرد! کاش ميشد قسمتهای بد زندگی را پاک کرد .هر چندنميدونم اگه همچين کاری بشه کرد چيزی به اسم زندگی ميمونه ؟

 

عزيزم سی و سه سال گذشت و يادت با حسرت هميشه با من است !

"طومار درد و داغ عزیزان رفته است

                                                       این مهلتی که عمر درازست نام او "

                                                                                                           "  کلیم کاشانی "

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1385ساعت 21:19  توسط نرگس  | 

 شاید این لحظه لحظه آخر
 شاید این پله آخرین پله ست
شاید این تن که با من است کنون
 سایه ای باشد از تنی دیگر
میوه ای ز آفریدنی دیگر
میوه ای تلخ شاخه ای بی بر ؟
خواستم پر دهم رکاب گریز
 پشت کردم به پله پایان
تن من لیک باز با من بود
لحظه آخرم گرفت عنان
 که : کجا ؟ بسته است راه سفر
 حیرتم پر گشود و نقش هراس
بر لب آشفت طرح یک لبخند
 کرکسان گرسنه چشمانم
 طعمه از نام رفته ام جستند
 نام من سایه درختی شد
 در کویر گذشته های سراب
 چهره ام با اشاره شب گیج
روی لب بست خنده های خراب
 ایستادم تنم که با من بود
 زیر پرهای واژه رویا شد
در رگم آشیانه زد تردید
 پرسشی ز آن میانه نجوا شد
شاید این لحظه لحظه آخر ؟

                                                یدالله رویائی

+ نوشته شده در  هجدهم دی 1385ساعت 13:59  توسط نرگس  | 

کابوسهای شبانه تنهام نمیذارن . نمیدونم چند ساله دارم این خوابهای تکراری و مزخرف را میبینم . کابوسهائی که در کوچه پس کوچه های محلات و خونه و شهر کودکیم گم میشم .میگن  که این کوچه پس کوچه ها ، خونه های تاریک و گم شدنهام ، گذشته م است و دوران کودکی که نه میتونم فراموش کنم و نه ازشون راضی هستم !

"در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح انسان را از درون می‌خورد و می‌تراشد ...."                صادق هدایت

خودم اینو خوب میدونم که تموم روزام مشغول مرور  گذشته ها - مخصوصا دوران کودکیم - هستم . تا اونجائی که میتونم بهش فکر نمیکنم ولی هر حرکت ، صدا ، ترانه و هر چیزی منو  به اون دوران میبره .سعی میکنم خودمو مشغول کاری کنم ولی تو خواب دیگه نمیتونم ! کاری ازم برنمیاد تموم کابوسها سراغم میان . خواب همیشگی ، تنهائی ، گم شدن تو کوچه ها ، ترس از پیدا نکردن راه و باز هم تنهائی و ترس .

و ترس از دست دادن عزیزانم .کاش راهی برای فراموشی بود .کاش میشد گذشته ها را فراموش کرد ... متاسفانه تو این زمینه حافظه خوبی دارم و خیلی چیزها با تموم جزئیات یادم مونده ...

دردی ،

          - عظیم دردی ست

با خویشتن نشستن ،

در خویشتن شکستن .

.....

.....

در هر غروب ،

در امتداد شب ،

من هستم و تمامت تنهائی .

با خویشتن نشستن.

در خویشتن شکستن

....

....

                                                                        " حمید مصدق " 

+ نوشته شده در  ششم دی 1385ساعت 20:17  توسط نرگس  | 

       

سه سال از زلزله بم گذشت (زمینلرزه 5 دیماه 1382 بم در ساعت5:26:26 ) ...در اين سه سال با هداياي مردمي و كشورهاي خارجي (كمك هاي خارجي اعلام شده تا ۷۲ ساعت اوليه پس از حادثه بم حكايت از كمك ۸ ميليارد و ۴۷۵ ميليون و ۸۸۰ هزار توماني كشورهاي خارجي به مردمان بم دارد. /البته اين فقط ۷۲ ساعت بعد از زلزله بوده خود بخوانيد حديث مفصل از اين مجمل ) براي بم چه كاري انجام شد؟


عكسها از :بم

لينكهاي مرتبط :

دفتر خاطرات / پنجم دي 1384  - خانه ملت / 23 آبان 1385  - خبرگزاري موج / 03/10/1385


 با تشکر از  دوستان عزیزم یک اهری ، ارکیده  ، ثریا که منو به بازی شب یلدا دعوت کردند با توچه به  اینکه اگه بخوام شروع به اعترافات کنم مثنوی هفتاد من کاغذ میشود لذا با عرض معذرت این اعترافات را میذارم برای فرصتی دیگر ...در عوض به دو سوال  الپر  در خصوص زلزله بم جواب میدم :

 ۱) تفصیل خبر را  در اداره شنیدم و چون همزمان با مریضی مادرم بود و مادرم درآستانه مرگ بیشتر از همیشه اشکام سرازیر میشدند . به همین دلیل تا اونجائی که تونستم نه تلویزیون نگاره کردم و نه عکسی دیدم و تصاویر مربوط به زلزله را بعد از چندین ماه تونستم نگاه کنم .

۲ ) بازسازی بم به معنای واقعی . که متاسفانه بدیهی ترین خواسته شکل آرزو پیدا کرده است .

+ نوشته شده در  پنجم دی 1385ساعت 10:42  توسط نرگس  | 

یادش بخیر یه برنامه ای تو صبح جمعه با شما از رادیو پخش میشد  که یه قسمتش " پس چی شد؟" بود که وعده های مسئولین را میخوندند و میگفتند پس چی شد ؟ حالا حکایت انتخابات ۲۴ آذر است :

آمار میاندوره‌ای مجلس را احتمالا تا آخر شب اعلام می‌کنیم

منبع : خبرگزاری مهر شنبه 25/9/1385

نتايج قطعي انتخابات مياندوره‌اي مجلس و خبرگان در تهران صبح فردا اعلام مي‌شود 

منبع : خبرگزاری فارس شنبه 25/9/1385

نهایتا نتیجه انتخابات میاندوره ای مجلس در تهران دوشنبه 27/9/1385 و انتخابات خبرگان رهبری در تهران سه شنبه 28/9/1385  اعلام شد و نتایج انتخابات شورای شهر تهران تاکنون اعلام نشده است  و مسئولین قول امروز ظهر  را داه اند .حتی برای شمارش آرا هم کار ما با اگر و اما و ... است :

خبرگزاری آفتاب : مصطفی پورمحمدی وزیر كشور تاکید کرد «اگر در شمارش آرا اتفاق خاصی نیفتد و به مشكلی بر نخوریم، با روندی كه در پیش داریم نتایج قطعی آرای شورای شهر تهران را تا ظهر فردا سه‌شنبه اعلام می‌‏كنیم».


عصر چهارشنبه سرانجام پس از 5 روز نفس گیر، ماراتن شمارش آرا سومین دوره انتخابات شورای شهر پایتخت به 3 متر آخر رسید. به این ترتیب نتایج شمارش 3100 صندوق مشخص شد و تنها شمارش 3 صندوق دیگر باقی مانده که به گفته وزیر کشور کار شمارش آنها نیز تا پایان امشب به پایان می‌رسد. این درحالی است که برخی از گروههای سیاسی همچنان خواستار رفع ابهام و شفاف سازی در مورد روند شمارش آرا هستند. در میان 15 برگزیده شورای شهر تهران، نام 7تن از حامیان محمدباقر قالیباف شهردار، 4 عضو ائتلاف اصلاح‌طلبان، 2 نفر از حامیان دولت و یک نامزد مستقل وجود دارد. همچنین یکی از راهیافتگان به سومین شورای شهر پایتخت نامزد مشترک حامیان دولت و شهردار به شمار می‌رود.

منبع :خبرگزاری آفتای چهارشنبه 29/9/1385

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1385ساعت 19:55  توسط نرگس  | 

خیلی جالبه مدتیه محل کارم توسط کوتوله ها اشغال شده ! نتیجه اینه هر روز صبح که نزدیک محل کارم میرسم فقط دعا میکنم جنگ اعصابی پیش نیاد . البته خوشبختانه (!!! ) بشدت بیخیال شدم. در حال حاضر  خودم و جناب رئیس محترم در قهر بسر میبریم و اتفاقا استراحت خوبیه .. بیکار میشینم روزنامه  و کتاب میخونم ، گپ میزنم ، اینترنت و بازی و ... روز را تموم میکنم . خلاصه معلوم نیست جناب رئیس محترم چه خوابی برام دیدن فعلا اوج تنبیهشون اینه که کاری بهم ارجاع نمیدن. طفلکی ها چون دامنه تجربه و سواد کاریشون کمه مجبورن کارها را بشدت کوچک کنند  تا از عهده ش بربیان و با تموم قوا تو سر ما میزنن تا ما هم همقدشون بشیم .همین رئیس محترم قبل از اینکه تا این حد محترم بشن شعارهاشون عالی بود( البته همون موقع هم میشد حدس زد فقط شعار میده ) در خصوص مدیریت ، روابط انسانی ، کار و...

به قول حافظ :

               خوش بود گر  محک تجربه آید به میان

                                                              تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1385ساعت 5:27  توسط نرگس  | 

از میز سبز مهربانی

                            دل به دل

                                         منزل به منزل

                                                           تا کنار هم

تا بوسه بر پیشانی ات پیش آمدم

                                             پیش آی

                                                         سرو ماه پیشانی !

از میز سبز مهربانی

                           دل به دل

                                       منزل به منزل

                                                         تا کنار هم .

                                                                             " محمد حقوقی  " 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آذر 1385ساعت 7:23  توسط نرگس  | 

 

18 آذر

+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1385ساعت 18:42  توسط نرگس  | 

شمارش معکوس شروع شده ...شنبه یکی از عزیزانم همراه با همسر و دخترش میان ایران ..بیصبرانه منتظرم ... فقط منتظرم این دو روز تموم بشه .تصور دیدنشون بعد از ۳ سال برام باور کردنی نیست .. دقایق سخت میگذرند واین تنها انتظار شیرینه برای منی که از انتظار متنفرم .

با امید  روزیکه این لحظات را برای دیگر عزیزانم تجربه کنم ....عزیزانم به امید دیدنتون زنده هستم .

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

 های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است

                                               م.امید ـ اخوان ثالث ـ 

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1385ساعت 10:8  توسط نرگس  | 

پریروز فردیس کرج بودم. تو تاکسی نشسته بودم یه دفعه متوجه شدم چند تا ماشین پلیس و دو تا ماشین که پر از سرباز بودن جلوی ما دارن میرن  و مردم هم کنار خیابون نگاه میکنند .فکر کردم بمناسبت هفته بسیج رژه میرن وقتی نزدیک وانت شدیم دیدم که ۳ تا جوان حدود ۲۰- ۲۵ ساله پارچه سفید تنشون کرده بود و کلاه بوقی سرشون گذاشته بودن و دستاشون از دو طرف عین مترسک باز گذاشته بودن و روی پارچه های تنشون با خط قرمز نوشته بودن سارقین و اشرار !

خیلی وحشت کردم اینکه هر کسی جرمی میکند باید تاوان جرمش را بدهد هیچ شکی نیست ولی این مدلی تو شهر کوچکی چرخاندن فقط باعث آبروریزی برای خونواده هاشون میشه واز طرف دیگه این افراد بعد از طی محکومیتشون چون هیچ حرمتی براشون نمونده و قبح کار کاملا از بین رفته  میشه حدس زد چی میشن . یعنی افرادی که دزد بودن  و احتمالا چند فقره سرقت کردند بعد از این شوی مسخره  و خفت بار میتوانند بدترین جرمها را مرتکب شوند .

قاعدتا قانون بایستی برای هر جرمی جریمه ای را تعریف کند ولی این مدل برخورد با مجرم میتواند تاوان بسیار سنگینی برای جامعه داشته باشد .

+ نوشته شده در  نهم آذر 1385ساعت 12:12  توسط نرگس  | 

تاره کلاس اول ابتدائی را تموم کرده بودم که بنا به تصمیم خونواده به شهرستان مریوان رفتیم . برای من که از همون بچگی به همه چیز دل میبستم جدائی از سنندج و مخصوصا خواهرزاده ام که همسن خودم بود خیلی سخت بود . تابستان ۱۳۴۹ مریوان رفتیم و تموم کودکی و نوجوانیم را آنجا گذراندم . آخرین باری که مریوان رفتم در زمان جنگ بود و مریوان شهری جنگ زده . ولی برای من مریوان روزهای خوب مدرسه است . روزهای تابستان که با خواهرم و برادرزاده هام با بازی میگذشت ..روزهای عید و  صدای دهل و سرنا و جمع شدن تموم بچه ها و رفتن به تپه های اطراف خونه . تابستون و جمع شدن خواهرها که تعطیلات را پیش ما میومدن و همراه با هزاران خاطره بد و خوب ...مریوان برایم یعنی آرزوهای گمشده ..روزهائی که آینده مو  با رویاهای شیرین ترسیم میکردم و هیچکدومش را هم نتونستم برآورده کنم یا نشد . زمستان با برفهای شدید و کوره راه باریکی که مادرم دم در برای ما درست میکرد تا بتونیم از بین برفها ردبشیم . بهار زیبا و ردیف درختان اقاقیا که  تموم خیابون را معطر میکرد ومریوان یعنی حسرت . حسرت آرزوهای بر باد رفته ...

شهر مریوان در حدود یک سده پیشینه تاریخی دارد. یکی از شاهزادگان قاجار به نام فرهاد میرزا که کمی پیش از مشروطیت در این محل حکومت می‌‌کرد، در مریوان قلعه‌ای بنا کرد که جریان بنای آن را در کتیبه‌ای که به دیوار مسجد دارالاحسان (مسجد جامع سنندج) نصب کرده، شرح داده است. این شهر مرزی در همسایگی دولت عثمانی قرار داشت و به دستور ناصرالدین شاه قاجار در سال 1282 هـ .ق قلعه‌ای مستحکم در آنجا احداث شد. در سال 1286 هـ .ق حاج فرهاد معتمدالدوله بر استحکام قلعه افزود و آن را شاه آباد نامید. در کنار همین قلعه نظامی، روستایی به وجود آمد که به نام قلعه (مریوان) نامگذاری شد. در داخل شهر به دستور حاج معتمدالدوله یک باب قنات، حکام و آب انبار احداث شد. بعد از حاج فرهاد معتمدالدوله، حاج محمد علیخان ظفرالملک قعله را وسعت داد و در داخل آبادی شاه آباد چندین باب منزل، یک کاروانسرا و قناتی دیگر احداث کرد. بعدها کلیه این تأسیسات در اثر شورش و هرج و مرج عشایر کرد منطقه، ویران شد. در اوایل حکومت پهلوی، حاکم وقت در روستای موسک دژی بنا نهاد که امروزه از آن به عنوان پادگان استفاده می‌‌شود و فاصله چندانی با شهر ندارد.

دریاچه زریوار در غرب شهرمریوان ، دراستان کردستان  و از مکانهای دیدنی و گردشگری این استان است. طول دریاچه زریوار حدود 5 کیلومتر و عرض آن حدود 1.6 کیلومتر است. حداکثر عمق آن حدود 50 متر است.

در افسانه هاي مردم منطقه آمده است كه شهري باستاني به نام زريبار به جاي درياچه وجود داشته است كه به دليل دعاي شر يك درويش(مرد روحاني كرد)*، به عذاب اهورامزدا دچار شد و غرق شد این دریاچه بزرگترین در یاچه ی آب شیرین جهان به شمار می رود در زمان جنگ ایران و عراق یکی از مهمترین پایگاههای نظامی ایران بود . این دریاچه آب شیرین یکی از قطبهای جهانگردی و ایرانگردی به شمار می آید .


* روزی درویشی سوار بر الاغ  به همراه  همسرش  از نزدیکی  شهر عبور می کنند  که توسط ماموران  حاکم دستگیر و به  شهر آورده می شوند  اهالی شهر و ماموران آنها را شکنجه و اذیت می کنند  و زیر ضربات شلاق  مجبور به انجام  کارهای مشقت بار می نمایند  تا جایکه  دم الاغ  یعنی تنها سرمایه ی درویش  کنده می شود  و زن حامله اش  نیز فرزندی  را که در شکم دارد  سقط می نماید  . درویش  که دیگر  تاب تحمل  این همه شکنجه را ندارد  نزد حاکم رفته و  دادسخن  می دهد  اما حاکم  او را مورد استهزا قرار می دهد  و درویش آزرده خاطر می شود و دلشکسته بالای  بلندای کوهی  در ضلع  شرقی  شهر می رو د  و در آنجا  با خدای خویش  شروع  به راز و نیاز  می کند  و از دست  آن ستمگر  به بارگاه خداوند  پناه می برد  وآنان را نفرین می کند و می گوید سرم را از سجده بر نمی دارم تا شهر را با آب یکسان نکنی و این قوم ظالم را نابود نکنی  و چنین می شود و اکنون قبر درویش هم در پای کوه نظاره گردریاچه ی فعلی زریوار است .

این افسانه  نشانه های از  رویدادی  تاریخی را در خود  دارد   چنانچه  درون  مایه ی آن  نفرت  مردم از  غاصبان را  نشان می دهد  و این پیام را می رساند که  جور و  ستم  پایدار نمی ماند  همچنین در این افسانه از فیله قوس  حاکم ستمگر نام آمده که  (فیله قوس )  معرب  واژه ی یونانی  فیلیوپس است  و کوهی که  مشرف  بر شرق دریاچه  است هنوز  نام  (قه لای  فیله قوس  ) را بر تارک خود دارد  و اینها گویای حضور نامیمون  یونانیان در کردستان  و ما را به یاد  غارتگری های  اسکندر  فرزند  فیلیپوس  می اندازد .

 

 

 

 


منابع :ویکی پدیا  . زریبار بهشت گمشده . دیمه نه کانی زریبار
+ نوشته شده در  ششم آذر 1385ساعت 6:39  توسط نرگس  | 

هرچه چشمهايم را بازتر مي كنم

نمي بينمت

آنقدر دوري

كه ترا

تنها با چشمهاي بسته ميتوان ديد

                                                      سعيد خدابخشی

+ نوشته شده در  دوم آذر 1385ساعت 8:19  توسط نرگس  | 

هر بار که بارون میاد و ترافیک همیشه سنگین تهران به یه گره کور تبدیل میشه و علاوه بر ترافیک انواع مشکلات دیگه پیش میاد یاد عزیز نسین نویسنده ترک میفتم که قصه های طنزش را در دوران بچگی و نوجوانی میخوندم .یکی از قصه هاش به اسم " وقتی باران ببارد " بود که دقیقا شرایط الان ما را نشون میداد . از همون زمان و بخاطر نوشته های عزیز نسین با ترجمه روان " رضا همراه " عاشق طنز شدم .جالبه خیلی از قصه هاش بعد از سالها که از خوندنشون میگذره با شرایط فعلی همخونی داره ...

 


عزیز نسین (۱۹۱۵-۱۹۹۵) طنزنویس فقید ترکیه‌ای است. نام او به هنگام تولد محمت نصرت بوده است.

پس از خدمت افسری حرفه‌ای، نسین سردبیری شماری گاهنامه‌ی طنز را عهده‌دار شد. دیدگاه‌های سیاسی او منجر به چند بار به زندان رفتن شد. بسیاری از آثار نسین به هجو دیوان‌سالاری و نابرابری‌های اقتصادی در جامعهٔ وقت ترکیه اختصاص دارند. آثار او به افزون از ۳۰ زبان گوناگون ترجمه شده‌اند. بسیاری از داستان‌های کوتاه او را ثمین باغچه‌بان، احمد شاملو، رضا همراه و صمد بهرنگی به فارسی ترجمه کرده‌اند.

در سال‌های پایانی زندگی، عزیز نسین به مبارزهٔ روزافزون با آن‌چه نادانی و افراطی‌گری دینی می‌خواند پرداخت. او به آزادی بیان و حق انتقاد بدون چشم‌پوشی از اسلام معتقد بود. بعد از فتوای آیت‌الله خمینی برای قتل سلمان رشدی، نسین ترجمهٔ کتاب آیات شیطانی را آغاز کرد. این مهم منجر به مورد هدف قرار گرفتن وی از سوی گروه‌های افراطی اسلامی شد. در ۱۹۹۳ افرادی هتل محل استراحت او را در شهر سیواس آتش زدند و سبب مرگ ۳۷ نفر شدند. خود نسین از این جریان جان سالم بدر برد.

 منبع : ویکی پدیا


ضمنا امروز سالگرد درگذشت منوچهر آتشی  است . یادش گرامی .
+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1385ساعت 5:28  توسط نرگس  | 

دیشب من را هم " شمردند " و حالا من هم در آمار جمعیت ایران منظور شدم ! سوالات فوق العاده تخصصی بودند :

-  ببخشید شرمنده  لطفا نام و نام خانوادگی

- ببخشید معذرت تاریخ تولد  و محل تولد

- با عرض معذرت شغلتون

- ببخشید واقعا ببخشید از سال ۷۵  تغییر مکان نداده اید

- با عرض معذرت سواد خوندن نوشتن دارید

- ببخشید دینتون

- شرمنده معذرت خونه تون چند متره

- ببخشید متاهل هستید یا مجرد  و با کی زندگی میکنید

- با عرض معذرت و تشکر از در اختیار گذاشتن  وقتتون خداحافظ


این هم از سرشماری امسال . تا دیشب که هنوز سرشماری تکمیل نشده جمعیت را ۶۵ میلیون اعلام کردند حالا باید ببینیم تا پایان سرشماری جمعیت چقدر اعلام میشه ؟

ضمنا جهت اطلاع کلیه دوستان که اس ام اس زده بودند که "منتظر ماموران سرشماری نباشم چون جوجه را آخر پائیز میشمرن" من را شمردند ! فکری به حال خود کنید .

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1385ساعت 7:31  توسط نرگس  | 

دو روزه سر خودمو شلوغ کردم و مشغول تغییرات و تعمیرات خونه هستم ...منتظر بودم در  پائیز تغییرات عمده در زندگیم پیش بیاد نشد و خودم تغییرات را ایجاد کردم ...چی میخواستم و چی شد !!!

دانه فلفل سیاه و خال محبوبم سیاه

هر دو جانسوزند ولی این کجا و آن کجا !!!


تو این شلوغیهای خونه یه دفعه اعلام تعطیلات ۴ روزه کلی مزه داد ......مثل اینکه رئیس جمهور محترم میدونه با تغییراتی که در وزارتخانه ها دادن و با انتصابهای بی معنی هیچ کارمندی نه میتونه کار کنه و نه کاری از دستش برمیاد پس همون بهتر که تعطیل باشیم  ، به نفع همه است ...


اومدم بگم اشتباه کردم این تعطیلی نه تنها مزه نداد خیلی هم مزخرف بود .کارهائی را که باید در عرض یک روز تموم میشد بعلت تعطیلی انجام نشد .بانکها هم تعطیل و عابر بانکها بعلت اینکه بدون پیش بینی تعطیلی اعلام شد پول کافی برای جوابگوئی نداشتن امروز ۸ تا عابربانک رفتم تا بالاخره از یکی از عابر بانکها که کشیک گذاشته بودن تا خودپردازها را تامین کنه کمی پول برداشتم ...

 

+ نوشته شده در  دوم آبان 1385ساعت 13:47  توسط نرگس  | 

امروز از صبح دلتنگ بودم . یه نوع دلتنگی مخصوص روزهای پائیزی . عصر از اداره که اومدم کمی خوابیدم با صدای رعد و برق و صدای رگبار بیدار شدم خونه کامل تاریک شده بود و بارون عین فیلمهای ایرانی میبارید . یه دفعه  به شدت  احساس تنهائی و پیری  کردم .همیشه از تنهائی متنفر بودم و هستم و بعد حس کردم این زندگی منه به هیچوجه نمیتونم عوضش کنم . همیشه همین شکل ، هر روز منتظر فردا و هر فصل منتظر فصل دیگه ...ولی چیزی عوض نمیشه فقط تنهائی و تنهائی و تنهائی ... امروز با تموم وجود تنهائی و پیری  را حس کردم و آینده مو دیدم ..تنها تو خونه در بسته ...کاریش نمیشه کرد باید باش کنار اومد ... 

باران مي بارد باران
 باران فراوان
 دريا در جوش
جنگل خاموش
نيست كسي پيدا در راه بيابان
با من اندوه
با گل اندوه
با همه اندوهي همچون مه پيچان
 مي خواهم حرفي گفتن
مي خواهم راهي جستن
اندر غم ياران
افسوس كه نقشم را
بر پنجره مي شويد باران
صحرا غمگين
 دريا لبريز
جنگل گريان

سياوش کسرائی


به عزیزانم که با خوندن چرت و پرت های من  نگران میشن : نگران نباشید فقط حس عصر پائیز بود . بعدش با خواهرزاده م بیرون رفتم و سرحال برگشتم ...لطفا نگران نشوید ...
+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1385ساعت 21:4  توسط نرگس  | 

یه روز جمعه غم انگیز پائیزی باشه ، خسته و دلتنگ باشی از دست زمین و زمان ، تکلیفت با خودت روشن نباشه ، از گذشته هم یه عمر از دست رفته داشته باشی و یه آینده مبهم و تاریک جلو روت باشه ، حال هم بلاتکلیف و سردرگم ! تنها شعری که  وصف حال منه  همین شعر فروغ فرخزاد است :

جمعه ي ساكت
جمعه ي متروك
جمعه ي چون كوچه هاي كهنه ‚ غم انگيز
جمعه ي انديشه هاي تنبل بيمار
جمعه ي خميازه هاي موذي كشدار
جمعه ي بي انتظار
 جمعه ي تسليم
خانه ي خالي
خانه ي دلگير
خانه ي دربسته بر هجوم جواني
خانه ي تاريكي و تصور خورشيد
خانه ي تنهايي و تفأل و ترديد
خانه ي پرده ‚ كتاب  ‚ گنجه ‚ تصاوير
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
 زندگي من چو جويبار غريبي
 در دل اين جمعه هاي ساكت متروك
 در دل اين خانه هاي خالي دلگير
 آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ...

+ نوشته شده در  چهاردهم مهر 1385ساعت 16:17  توسط نرگس  | 

از ته دل غبطه میخورم به کوچولوهائی که فردا روز اول مدرسه شونه ... چقدر از اون روز اول مدرسه م گذشته ...

کلاس اول با خواهرزاده م تو یه کلاس بودیم اون بچه شر و شوری بود و من پخمه ..عشقم فقط درس بود و مدرسه و خواهرم به اندازه کافی آماده مدرسه م کرده بود .. روزای اول که فقط یه پوستر میچسبوندن رو تخته و عکسها را توضیح میدادیم یه بار من رفتم و  کلی تشویق شدم ... از همون روز عاشق مدرسه شدم و هیچ چیز تا امروز نتونسته این حس خوب را از من بگیره حتی وقتی برای اولین بار (هفته اول مدرسه ) تو کلاس خوابم برد و همکلاسیم بیدارم کرد و گفت حتما میندازنت تو سیاهچال کنار حیاط که بچه های بی انضباط را اونجا میدازن و توش پره از جن و اژدها  و خواهرزاده م بیشتر منو میترسوند و معلمم فقط با یه لبخند تموم نگرانیهامو از بین برد ..البته متاسفانه کلاس اول که بودم در ماه اول چون تعدادمون زیاد بود من تو یه کلاس دیگه افتادم با یه معلم کم لطف .با تموم کم لطفیهاش بازم مدرسه را دوست داشتم و هر بار که سر صف مدیرمون اسم منو صدا میزد و کارت آفرین بهم میداد و من با تموم خجالتی بودنم جلو میرفتم و کارتم را میگرفتم عشقم به درس و مدرسه  بیشتر میشد و چه آرزوهائی از همون بچگی داشتم و ...

اون آرزوها چی شدن ؟ کجا رفتن ؟ و یا درست تر اینکه من کجام ؟


یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

یار دبستانی با صدای فریدون فروغی

یار دبستانی با صدای جمشید جم


+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1385ساعت 21:30  توسط نرگس  | 

سال  ۱۳۶۳ بود . چند روزی برای مسافرت تهران خونه خواهرم اومده بودم . روز ۱۲ اسفند  با خواهرم و همسر و دخترش رفتیم ولیعصر . من تو ماشین نشستم که اونا برن خرید . یه دفعه متوجه شدم ۱۲ /۱۲ است (۱۲ اسفند )   به فکر افتادم که روز ۱۲ /۱۲ /۱۲ چه روز جالبی میشه  و بعد  حساب کردم که   تو ۱۲/۱۲/۱۴۱۲  هفتاد  ساله هستم .  بنظرم خیلی خنده دار اومد که   تا اون موقع زنده بمونم !

تصمیم گرفتم که هر سال ۱۲ اسفند را یادم بمونه و یادداشت کنم که چه روزی برام بوده ! از اون روز سالها  گذشته و دختر جوان اون روز به من * امروز رسیده . امسال برای اولین بار بعد از ۲۱ سال این روز را فراموش کردم که بعد ازظهر با اس ام اس یکی از عزیزان  دوباره یادم افتاد .

پیام  را حتما خیلی ها دیدید :

 امروز ۱۲/۱۲ سال  شمسی  ، ۳ /۳ سال میلادی  و ۲/۲ سال  هجری قمری است .  روزی استثنائی !

 برای من خیلی جالب بود .


و این منم

   زنی تنها

   در آستانه فصلی سرد

+ نوشته شده در  دوازدهم اسفند 1384ساعت 22:55  توسط نرگس  | 

به یاد  ۱۸ آذر سالگرد در گذشت عزیزی که در اوج تنهائی زندگی کرد

 " له هه وراز و نشیو و که ند و به ندی ژین شه که ت ماوم

که لینیکم  ئه وی تاوی  که خه سته ی تاوی بورانم "

+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1384ساعت 23:58  توسط نرگس  | 

خسته ام ... خسته خسته خسته ... سفر كوتاه به كيش هم مسكن موقتي بود . درد آروم شد ولي موقت .و حالا بازم ترس , دلهره , نگراني , اظطراب و خستگي و حس بيهوده بودن ...
+ نوشته شده در  پنجم مهر 1384ساعت 8:32  توسط نرگس  | 

امروز بعدازظهر خوابيده بودم خواب  ديدم : آسمون پر از كبوتر بود كبوترها در صفهاي طولاني دسته دسته پرواز ميكردن . كبوترها به حدي زياد بودن كه آسمون ديده نميشد .  بيدار شدم ياد يه خاطره قديمي افتادم :

بچه كه بودم (حدودا ۵ ساله ) با خواهرم كه سه سال از من بزرگتره  غروبها رو پشت بام يه لگن (تشت )مسي داشتيم اونو برعکس ميذاشتیم و روش دراز ميكشيديم و آسمونو نگاه ميكرديم و شاديمون وقتي به اوج ميرسيد كه كبوترهاي همسايه هاي كفتر بازمون تو آسمون ميپريدن . نميدونين تو آسمون صاف و آبي  ديدن كبوترهاي سفيد كه اوج ميگرفتن چه لذتي داشت ...

 

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1384ساعت 23:42  توسط نرگس  | 

امشب بر سر شوري دارم ...

ياد دوران كودكي و نوجواني ... غروبهاي تابستون تو حياط كنار باغچه . زير درخت اقاقي و كنار گل ياس و بوته گل محمدي و حوض كوچك لوزي شكل كه با فواره بلندش به دنياي آرزوهاي كوچك پر ميكشيدم و صداي قل قل سماور و قليون ...و ............. باز امشب در اوج آسمونهام ....

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1384ساعت 21:31  توسط نرگس  |