اين روزا بعلت ماه رمضان ساعات كاري به هم خورده ...در گرما و ترافيك اداره ميريم و در اوج گرما و ترافيك بر ميگرديم خونه ...گرما و ترافيك هم باعث شده آستانه تحمل همه پايين بياد . امروز صبح در ترافيك نفس گير آزادي تو تاكسي نشسته بودم .يه پرايد با راننده ميان سال و سه مسافر با يه پرايد ديگه با يه راننده جوان و يه نفر سرنشين با هم در گير شدند . صحنه اي كه ديدنش اينروزا تكراري شده ... راننده جوان بد جوري قاطي كرده بود هر چي اون يكي ماشين كنار ميرفت اين ول نميكرد . سرشو از پنجره بيرون آورده انواع كلمات و جملات ركيك براي تحريك راننده ديگر بكا ر ميبرد . بنده خدا هر چي بهش بي محلي ميكرد اين يكي آتشي تر ميشد . يه دفعه پشت يه چراغ قرمز راننده جوان پريد بيرون و رفت سر وقت راننده ديگر (كه نفهميدم چه گناهي مرتكب شده بود )و يقه مرد را گرفت هر چي اون آرام صحبت ميكرد اين يكي پرروتر ميشد .چراغ سبز شد و ما رد شديم نميدونم كارشون به كجا رسيد ...ولي وحشت كردم از اين همه خشونت ... بنظرم ما خودمون داريم به اين رفتارها دامن ميزنيم .اينكه شرايط بده درست ولي اينكه هيچكدوم اصلا گذشت نداريم اينه كه حاضريم بابت يه سبقت كوچك ، يه راه ندادن به ماشين بغلي انواع توهينها را نثار همديگه كنيم ...همينه كه هر روز در يه گوشه از اين شهر جنايتي رخ ميده و همه خونسرد از كنارش رد ميشيم .
ياد يه ماجرا افتادم ...سال ۵۳-۱۳۵۴ بود چند جوان مست يكي از دوستاشون را بخاطر اختلاف كشته بودند . صبح زود مادرم به قصد خريد نان بيرون رفته بود و سر چهارراه شنيده بود كه قتلي اتفاق افتاده ، همين باعث شد مادرم سكته كنه ولي سالها بعد هر روز اتفاقي جانگدازتر از اين را به چشم ديديم و حتي از نزديك با تمام وجود حسش كرديم ولي سكته نكرديم و كماكان به زندگي ادامه ميديم...نميدونم با اين رفتارها ، با اين افكار به كجا ميرسيم .شايد هم به قول " فريدون مشيري " :
بيا به حال بشرهاي هاي گريه كنيم
كه با برادر خود هم نمي تواند زيست
چنين خجسته وجودي، كجا تواند ماند؟
چنين گسسته عناني كجا تواند رفت؟
صداي غرش تيري دهد جواب مرا:
- به كوه خواهد زد!
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد