آزادی ! 
آزادی !
آزادی !
می گفتم : 
روزی که تو بازآیی
من قلب ِ جوانم را 
چون پرچم ِ پیروزی
بر خواهم داشت 
وین بیرق ِ خونین را 
بر بام ِ بلند ِ تو 
خواهم افراشت 
می گفتم : 
روزی که تو باز آیی
این خون ِ شکوفان را 
چون دسته گل ِ سرخی 
در پای تو خواهم ریخت 
وین حلقه ی بازو را 
در گردن ِ مغرورت 
خواهم آویخت 
ای آزادی !
بنگر !
آزادی !
این فرش که در پای تو گسترده ست 
از خون است 
این حلقه ی گل خون است 
گل خون است ...
ای آزادی !
از ره ِ خون می آیی
اما 
می آیی و من در دل می لرزم : 
این چیست که در دست ِ تو پنهان است ؟ 
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟ 
ای آزادی !
آیا 
با زنجیر 
می آیی ؟ ...

 

هوشنگ ابتهاج