پراكنده
-
سال ۹۳ اومد با سرماخوردگي ، با ديدن عزيزان ، با رفتن به عروسي در ولايت، با شلوغي و حالا با بي حوصلگي ........
-
سر دوراهي موندم نميتونم تصميم بگيرم : ماندن يا رفتن ؟
-
امروز آسمون تهران آبيه ، آبي مثل آسمون ولايت ...كي ميگه آسمان همه جا يك رنگه ؟؟؟؟دروغه باور نكنيد ! آسمون تهران در اكثر مواقع خاكستريه ...
-
سريال هم سريال هاي آبكي خودمون ! مي بينيم و بعد از پايان فيلم هيچي ازش تو ذهن نمي مونه .عوضش لامصب اين سريالهاي آمريكائي بعد از ديدن ، خوابشو مي بينم و تو بيداري مدام مرور مي كنم ! هر چند اغراق آميزن ولي پر از هيجان ....
-
هيچ كار اين اداره رو حساب نيست اواخر سال بحدي كار داشتم مطلقا فرصت هيچ كاري نبود حالا از شدت بيكاري دلم مي خواد جيغ بزنم ! فكر مي كنم اين كل برنامه زندگيمونه فروردين تا بهمن بيكاري و ول گشن بهمن و اسفند هول شدن و شلوغ كاري و ....
ساحل افتاده گفت : گر چه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .
موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :
هستم اگر می روم گر نروم نیستم .
) محمد اقبال لاهوری (
موج زخود رفته، رفت !
ساحل افتاده ماند !
این تن فرسوده را پای به دامن کشید،
و آن سر آسوده را،
سوی افق ها کشاند
ساحل تنها به درد،
در پی او ناله کرد:
«موج سبکبال من!
بی خبر از حال من!
پای تو در بند نیست
بر سر دوشت چو من
کوه دماوند نیست!»
«هستم اگر می روم» خوشتر از این پند نیست
بسته به زنجیررا لیک خوشایند نیست
نالۀ خاموش او
در دلم آتش فکند رفتن؟ماندن؟
کدام ای دل اندیشمند؟
گفت:
به پایان راه، هر دو به هم می رسند !
سینه کشان همچو موج،
راهی دریا شدم
«هستم اگر می روم» گفتم و رفتم چو باد
تن همه شوق و امید، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم
زآن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم
شوق در آمد زپای، پای در آمد به سنگ
و آن نفس گرم و ناز،
در خم و پیچ درنگ
اکنون،
دیگر، دریغ،
تن به قضا داده است!
موج زخود رفته بود،
ساحل افتاده است!
"فریدون مشیری"