هوا گرم است . از سر کار برگشته ام مثل این چند روزه کلافه هستم /// نمیخوام به اندوهی که ته قلبم جا خوش کرده محل بذارم ...سرم را گرم میکنم ///اینترنت ،فیلم ، کتاب و... ولی شب میرسد ... شب که دیگه نمیتونی کلاه سر خودت بذاری ...خسته و کلافه تو رختخواب میرم ...خوابم نمیره ///مدام فکرمو منحرف میکنم .هنوز بهش فکر نمیکنم ///افکارم درهم و برهم هستن  ...از شاخه ای به شاخه دیگر ... با این افکار قاطی خوابیدن برام عذاب میشه ..بالشم را جابجا میکنم ... میرم کولر را روشن میکنم ... سر وته میخوابم ... بالاخره تکان خوردنهام  همسرم را بیدار میکنه اون بهتر میدونه دردم چیه ولی مثل همیشه به روم نمیاره .میپرسه به چی فکر میکنی همین سوال بیچاره م میکنه بهش میگم چیزی نیست بدخواب شدم ولی اشکام سرازیر میشن ......یه عمر اسطوره م بودی ...چی شد ؟ چرا؟ ایراد کار کجا بود ؟ نه حقت این نوع مرگ نبود ... متنفرم از این روزا ...از فکر اینکه به روزای سالگرد نزدیک میشم ...دو سال گذشت و من متنفرم از این روزا ...و از یادآوری روزای سیاهی که بر من گذشت ...و باز هم مثل همیشه :

شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز 

                                                    تا زنده ام بس است همین شرمساریم