بیست و دو سال گذشته ///شوخی نیست ۲۲ یعنی یه عمر ...هنوز بعد از سالها بهت فکر میکنم ...همیشه حسرت اینو دارم که کاش میتونستم کاری برات بکنم .نتونستم .متاسفم .
خاطراتی که ازت دارم پراکنده و تکه پاره است ...
سه یا چهار ساله بودم نماز میخوندی وقت سجده پریدم رو پشتت در حین نماز خوندن خندیدی !
هنوز مدرسه نمیرفتم ماه رمضان بود . سحر بیدار شدم دو نفره سحری میخوردید ..نان و چای شیرین . منم نشستم و سحری خوردم . هنوز اون چراغ نفتی کوچک را یادم میاد و اون خونه و کرسی و لبخندت...
کلاس سوم ابتدائی بودم برای آشتی اومدی خونه و پارچه خریدی دو نوع یکی برای مادرم و یکی برای خواهرم ...مثل همیشه دیده نشدم با حسرت نگاه کردم مخصوصا پارچه خواهرم با اون گلهای ریز شاد ... نهایتا از ته مانده پارچه مادرم یه پیرهن هم واسه من دراومد ...
کلاس پنجم بودم رفتی حج ... برگشتنت همزمان شد با مرگ خواهر بزرگم ...دلم میسوزه که این تنها دلخوشیت باعزاداری یکی شد ... بعدها سوغاتی ها را دادی برای همه بچه ها ساعت آوردی و مثل همیشه منو یادت رفت ...هنوز حسرت اون ساعت صفحه تیره عقربه قرمز را یادم نمیره و سعی ام در مخفی کردن احساس اضافه بودن ...
سالها گذشت ..تو تنها بودی و منم کمک خوبی نبودم ...کاری از دستم نمیومد یا بلد نبودم.کمی روابطم بات بیشتر شده بود با هم تبریز خونه خواهرم رفتیم ...با هم کرمانشاه رفتیم ...
بیست و پنج سالم بود که مریضی ۴۸ روزه ات شروع شد ..ناتوان افتاده بودی تو بستر ...فقط یه مشت استخوان و پوست... روزای اول میفهمیدی که کنارت هستم ... هیچوقت روزی را .... یادم نمیره ... نگران چشماتو باز میکردی و میپرسیدی نهار خوردی ؟ کاش اون روز صداها را نمیشنیدی ...
کم کم همه چیز فراموش شد ... توی روزهائی سیر میکردی که من نبودم ...کسانی را صدا میزدی که نمیشناختم .
دو روز قبل از مرگت سرحال اومدی هوس بستنی کردی ... و من نتونستم این خواسته کوچکت را برآورده کنم ... بعدها فهمیدم که اونموقع زمستان هم بستنی پاک بود و من احمق فراموش کرده بودم . هنوز بعد از سالها این حسرت با منه ...
شب آخر خرخر سینه ات تموم فضای خونه را پر کرده بود . رو به قبله رختخوابت را پهن کرده بودند و همه منتظر مرگت بودیم . نصف شب میومدم تو اتاقت ... نمیذاشتن زیاد پیشت بمونم ولی تو همون لحظات نمیدونستم چکار کنم ... کلاهت را رو سرت مرتب میکردم که سرما نخوری و خودم از این فکر بیهوده و پوچ مسخره م میگرفت . مرگ با تموم وجود تو خونه اومده بود و من هم فقط نگاه میکردم .بازم منو فرستادن که بخوابم . بیدار شدم و صدای خرخر را شنبیدم و با این فکر که هنوز زنده است دوباره خوابم گرفت ... یکدفعه بیدارم کردن از خواب پریدم صدا قطع شده بود ...
۲۲ سال گذشت و متاسفم برای تموم تنهائیهات ...متاسفم که اونموقع کاری از دستم برنمیومد ... متاسفم ...متاسفم ...