دورتر، سخت دورتر، يک فلس ِ من به زير صليب افتاده ست

آيا روز است؟

از گرمای زياد، نقاب هامان را برمی داريم. می رويم

به دور، به آنجا

زير صليب ، تخم مرغی نصف می کنيم و به هم می زنيم: به سلامتی

و مرگ ، دره را ، نفس زنان ، نقره ای می سازد

دورتر، صفحه موسيقی، زير صد ناخن مه گرفته زيبا می چرخد

و صدا، همان صداست

آيا روز است؟

بیژن الهی (۱۳۲۴ - ۱۳۸۹)