دورتر، سخت دورتر، يک فلس ِ من به زير صليب افتاده ست
آيا روز است؟
از گرمای زياد، نقاب هامان را برمی داريم. می رويم
به دور، به آنجا
زير صليب ، تخم مرغی نصف می کنيم و به هم می زنيم: به سلامتی
و مرگ ، دره را ، نفس زنان ، نقره ای می سازد
دورتر، صفحه موسيقی، زير صد ناخن مه گرفته زيبا می چرخد
و صدا، همان صداست
آيا روز است؟
بیژن الهی (۱۳۲۴ - ۱۳۸۹)
+ نوشته شده در نوزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 7:38 توسط نرگس
|